hod1

صبح کلّه سحر یک مرد عصبانی توی خیابانهای شهر راه افتاد ناگهان دید که یک خانه آتش گرفته و هر چه آتش‌‌نشانها تلاش می‌کنند خاموش نمی‌شود.
مرد عصبانی فریاد کشید: «یک خانم چاق… یک خانم چاق را روی آن خانه بیندازید، تا آتش خاموش شود.
آتش‌نشانها دویدند و رفتند چاق‌ترین زن شهر را پیدا کردند و روی آتش انداختند آتش خاموش شد. خانم چاق هم بلند شد و خودش را تکاند و راه افتاد.
مرد عصبانی با عجله به یک خیابان دیگر پیچید.
ناگهان دید که بزرگترین لولة آب شهر ترکیده و مأموران آب هر چه می‌کنند نمی‌توانند آن را ببندند و درستش کنند.
مرد عصبانی فریاد کشید: «یک زن چاق… یک زن چاق را توی لوله فرو ببرید تا راه آن بسته شود.
مأموران آب دویدند چاق‌ترین زن شهر را پیدا کردند. او سر همان کوچه ایستاده بود. او را آوردند و توی لولة آب فرو بردند راه آب بند آمد مأموران آب توانستند لوله را تعمیر کنند.
وقتی کارشان تمام شد زن را از لوله بیرون آوردند. زن چاق هم دامن لباسش را چلاند و تکاند و رفت.
مرد عصبانی دوید تا از شهر بیرون برود.
ناگهان غول بزرگی که از کوه پائین آمده بود وارد شهر شد و شروع کرد به نعره کشیدن دهانش اندازه یک در گاراژ بود.
همه خواستند فرار کنند. ولی مرد عصبانی فریاد زد: «یک زن چاق… یک زن چاق توی دهانش بیندازید تا سیر شود و دست از سر ما بردارد.»
مردم زیاد دنبال زن چاق نگشتند. او همان جا بود. داشت با دستمال سفیدی اشکهایش را پاک می‌کرد و از همه می‌پرسید: «شما یک مرد عصبانی ندیدید او با من دعوا کرده و بدون صبحانه از خانه بیرون رفته است و…
کسی به حرفش گوش نکرد همه او را گرفتند و توی دهان غول انداختند.
غول قبل از اینکه خفه شود او را از دهان بیرون آورد. نگاهش کرد و با خوشحالی فریاد کشید: «یک زن چاق… یک زن چاق چاق… عجب سوپ خوبی می‌شود!»
او را برداشت و به طرف کوه راه افتاد.
مرد عصبانی ناگهان ماتش برد. عصبانیتش کمی کم شد. ناگهان فریاد زد: «زن چاق… زن من… همه کمک کنید. غول زنم را برد. حالا او را می‌خورد.»
همه دویدند.
غول با دو قدم از کوه بالا رفت و پشت کوه پرید. ولی مردم برای رسیدن به او خیلی به زحمت افتادند.
وقتی رسیدند دیدند که زن چاق یک دیگ بزرگ را هم می‌زند. دیگ پر از سوپ بود.
غول هم کنار همسر مریضش نشسته بود و او را دلداری می‌‌داد.
همه فهمیدند که غول زن چاق را برای چه به خانه‌اش آورده است. به خاطر سوپ برای همسر مریضش زن چاق وقتی شوهرش را دید، وقتی آن همه آدم را دید با خوشحالی فریاد زد: «چه خوب شد که آمدید. برای همه سوپ هست.»

سوسن طاقدیس

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*