hey-baman-dost-mishavi
گفتگو با مژگان کلهر درباره ی کتاب و نوجوانی
چند روز است دارم نوجوانی ام را مرور می کنم . چند روز است حس های نوجوانی ام, مدل فکرها و استدلال هایم , آرزوها و امیدها و حتی گاهی حسرت هایم را یادم آمده .دلیلش هم , راستش را بخواهید دخترهای نوجوان کتاب های مژگان کلهر هستند . که گاهی اسم ندارند و کسی صدایشان نمی کند .گاهی اسمشان« آفتاب» است و در کنار «عزیزخانم» هستند , گاهی دخترهای غمگین کتاب «کسی که موهایم را شانه زد» هستند .
مژگان کلهر ترجمه هم می کند . کفترکش,موشی به نام ولف,دردسرهای بچه ی شرور و بدجنسی های خرس کوچولو و هنری زلزله با همراهی دوستش آتوسا صالحی و … را برای کودک و نوجوان ترجمه کرده است. از کارهای جدیدش ترجمه ی سه جلد کتاب از نویسنده ای به نام گونی بردگرین درباره ی نویسنده شدن است . برگزیده شدن در دوازدهمین جشنواره ی مطبوعات در بخش ادبیات داستانی , یکی از جایزه هایی است که گرفته .
قرار بود یک روز در کتابخانه ی کانون مصاحبه ی حضوری داشته باشیم اما به خاطر دخترهای کوچکش نتوانست بیاید . شنیدن صدایش حتا از پشت تلفن نشان می داد که هنوز نوجوانی اش تمام نشده . حتی قبل از اینکه بگوید: پیش خودمان بماند , هنوز حس می کنم نوجوان هستم.

هدهد ما سایت کتاب و کتابخوانی است . بگذارید از همین جا شروع کنیم . شما کتاب خواندن را از کی کشف کردید؟

شاید از دوران ابتدایی . راستش الان دقیقا یادم نمی آید . حتا یادم نیست که کسی برایم قصه می خواند یا نه . کتابی را که یادم می آید از آن دوران کتاب الدوز و عروسک سخنگو از صمد بهرنگی است . هنوز هم این کتاب را دوست دارم . با اینکه الان وقتی نگاه می کنم می بینم فضای تلخی دارد .
کسی در کتاب خوان شدن شما نقش داشت ؟
پدرم خیلی کتابخوان بود , کتابخانه ی بزرگی داشت . دخترعمویی هم داشتم که به من کتاب هدیه می داد. یک بار هم در مدرسه شاگرد اول شدم و به من کتاب قصه های خوب برای بچه های خوب از مهدی آذریزدی را هدیه دادند که البته مادرم خریده بود. تا همین چند وقت پیش نگه داشته بودم . ورق هایش کاهی و قدیمی بود.
هیچ وقت در آن دوران با شخصیت های کتابها دوست می شدید؟
بیشتر خودم را جایشان می گذاشتم و گاهی داستان را ادامه می دادم . به خصوص در مورد فیلم هایی که می دیدم، در تخیل، خودم را شخصیت فیلم می دیدم و اتفاقات جدیدی را می پروراندم.به خصوص شبها موقع خواب و گاهی باورم می شد که واقعا این اتفاق می افتد. مثل اتفاق هایی که در افسانه ها می افتد . می خواستم اتفاق های خوبی برایشان بیفتد.
قصه ی نویسنده شدن مژگان کلهر چیست ؟
در دوران راهنمایی تفننی می نوشتم . دبیرستان بودم که با سروش نوجوان به صورت اتفاقی آشنا شدم . مسابقه ی خبرنگاری داشت و من برایش گزارش نوشتم . آن زمان گزارش نوشتن را بلد نبودم . یادم می آید در گزارشم حرف های پیرزنی در اتوبوس را نوشته بودم . . آن گزارش انتخاب شد و بعد جلسات وکلاس هایی در سروش گذاشتند . به این طریق به سروش نوجوان وصل شدم و نوشتن برایم جدی شد. بعد هم به اتفاق آتوسا صالحی و شادی صدر شورای سردبیری را در مجله در مجله تشکیل دادیم .شادی صدر رفت و ما ده سال در مجله در مجله ی سروش ماندیم و بعد تصمیم گرفیتم که کار نویسندگی را بیشتر جدی بگیریم و خودمان را بازنشسته کردیم.
آن موقع خودتان در دوره ی نوجوانی بودید . کارتان بررسی آثار نوجوان های دیگر بود؟
بله . سال های آخر دبیرستان بودیم . کارمان با خواندن نامه های بچه ها شروع شد . اوایل نامه های کلی را می خواندیم و جواب می دادیم . کم کم کارمان تخصصی شد , من بیشتر به سمت داستان رفتم و آتوسا صالحی به سمت شعر .
این بخش از زندگی چقدر در شکوفایی ادبی شما تاثیر داشت ؟
خیلی زیاد . در آن فضا اطرافمان پر بود از کسانی که دغدغه ی نوشتن داشتند , احساس کردم خیلی خوب است که آدم کاری کند که ماندگار شود . اوایل که اسمم را در مجله می دیدم برایم خوب بود و دلم می خواست پیشرفت کنم . از نظر ادبی جزء باارزش ترین سالهایم بود . وقتی از سروش بیرون آمدم کم کارتر شدم . دلم می خواست کار با کیفیت و خوبی ارائه بدهم . شاید اگر سالی یک کتاب هم داشته باشم برایم کافی است .
maharathaye-zendegiبرای نوشتن جای مخصوصی دارید؟ اتاق کار؟
نه اتاق کار ندارم . روی میز نهارخوری پر از کاغذ است اما نمی توانم روی میز بنویسم . یا باید روی مبل بنشینم یا روی زمین و کاغذ را بگذارم روی پایم وبنویسم . با خودکار . تایپم خیلی کند است و زیاد با تکنولوژی آشنا نیستم . روی ورق کلاسور می نویسم و پاکنویس می کنم. خیلی کیف دارد دیدن کاغذهای سفیدی که تمام می شوند.
نوشته هایتان خط خوردگی زیاد دارد؟
خیلی . بعضی وقت ها دیگران می خواهند کمک کنند و دستنوشته هایم را پاک نویس کنند , می گویم شما از این نوشته ها سردر نمی آورید .
چه زمانی بیشتر می نویسید؟
فکر کنم بیشتر شب ها .با وجود بچه هایم روزها فرصت نوشتن ندارم . همین که کاغذ رابه دست می گیرم بچه ها حساسیت نشان می دهند.
برای نوشتن حتما احتیاج به سکوت دارید یا درشلوغی هم می توانید بنویسید؟
اگر بدانم در مورد چه چیزی می خواهم بنویسم در شلوغی هم ممکن است بنویسم . اما اگر ندانم به تمرکز احتیاج دارم.
و این تمرکز را فقط با سکوت بدست می آورید؟
برایم مهم است که مکان آشنا باشد. نمی توانم در کتابخانه بنویسم.
شما هم از آن دفترچه ممنوع های نویسنده ها دارید ؟
قبلا داشتم , الان فرصت یادداشت برداری ندارم . گاهی که یادداشت های قبلی ام را می خوانم یادم نمی آید درباره ی چه چیزی است . به قدری مبهم نوشته ام که یادم نیست چه اتفاقی افتاده . حتا اسم ها را هم ننوشته ام. فکر می کردم همیشه یادم می ماند . شاید هم به این خاطر که بیشتر مواقعی که ناراحت بودم می نوشتم و چون نگران بودم کسی بخواند مبهم نوشته ام . انگار بیشتر وقت هایی که نارحتی نوشتن را ترجیح می دادم . گاهی نمی فهمم چرا اینها را نوشته ام.
با شخصیت های داستان هایتان زندگی می کنید؟
نه آن طور نیستم . شخصیت های داستان هایم اغلب دختر هستند و اسم خیلی هایشان هم مرضیه بوده . نمی دانم چرا . یا شخصیت هایی که اسم ندارند , کسی در داستان صدایشان نمی کند . ولی همیشه دختر هستند .
برای همین است که می گویند مژگان کلهر ادبیات دخترانه ای دارد. دخترها را خیلی دوست دارید؟
آره . با دخترها راحت ترم . شاید چون دور و برم زیادند . خیلی به آنها دقت می کنم . خیلی به خودم دقت می کنم . برمی گردم به نوجوانی ام که چه حس هایی داشتم . آن ها را مرور می کنم . دغدغه های دخترها برایم مهم ترند . شاید چون پسرها را خوب نمی شناسم.
b351نوجوانی خودتان تا به حال قهرمان داستانتان بوده ؟
در کتابهایی که چاپ کرده ام نه .اما کتاب جدیدی زیر چاپ دارم از انتشارات پیدایش که دریکی دو داستان آن , قسمت هایی را از نوجوانی خودم الهام گرفته ام. امیدوارم برای نمایشگاه آماده شود.
چه حسی به این دخترها دارید؟
خیلی دوستشان دارم . وقتی فکر می کنم از لج بازی شان , از کم حرفی شان , از دردسرهایی که درست می کنند خوشم می آید. شاید کارهایی که خودم نمی توانستم انجام بدهم را می گذارم تجربه کنند.
یک کتاب مورد توجه از شما مجموعه ی« کسی که موهایم را شانه زد» است. وقتی آن را می نوشتید و آماده ی چاپ می کردید , فکر نکردید که دخترهای این کتاب خیلی غمگین اند؟
راستش وقتی که می نوشتم و تا وقتی که چاپ شد به این موضوع فکر نکردم. بعد گفتند که فضایش تاریک و تلخ است .
اما واقع گرایانه است .
بله . خیلی از ماها در مقاطعی تلخی هایی داشته ایم . شاید من در این مجموعه فقط تلخی ها را انتخاب کردم . شاید اگر یک یا دو ماجرا با حال و هوای دیگر در این مجموعه می گذاشتم اینقدر تلخ به نظر نمی رسید. آن موقع به چرایش فکر نکردم . نمی دانستم ناراحت می شوید . درگیر داستان بودم و تلخی را حس نکردم . بعد که نوجوان ها خواندند به من گفتند که ناراحت کننده است .
حالا فکر می کنید نوجوانی چه دوره ای است؟
دوره ی حساس و خوب و باشکوهی است , اگر زود ازش نگذریم و نخواهیم زود تمام شود . من نوجوانی ام را خیلی کش دادم . شاید به دلیل آشنایی ام با سروش نوجوان بود. آنجا با نوجوان ها در ارتباط بودیم . فکر می کردم تمام نمی شود .
از کی فهمیدید که نوجوانی تان تمام شده است ؟
راستش هنوز هم تمام نشده است . گاهی که با دخترم بازی می کنم می بینم هنوز آن نوجوانی در وجودم هست . در خانه که هستم هنوز نوجوانم اما وقتی به میهمانی آدم بزرگها می روم مجبورم بزرگ باشم و می بینم تمام شده است . توی کتابخانه ام هم بیشتر کتابهای نوجوان دارم . حتا با اینکه می گویند نوجوان ها فرق کرده اند , دیگر ما آنها را نمی فهمیم . فضای خودم هنوز نوجوانی است .
فضای خیلی از داستان هایتان فضایی سنتی است , خانه های قدیمی و حضور مادربزرگ ها که در زندگی مدرن کم تر هستند .
نمی دانم چرا . فقط تا ۸-۹ سالگی مادربزرگم با ما زندگی می کرد که صدایش می کردیم عم قزی . یکی از داستانهایم هم به همین نام است . شاید به دلیل زن ها و پیرزن های اطرافم که حضور پررنگی در اتفاق ها داشتند بیشتر از آنها نوشته ام . مثل زن های همسایه . پدرم زود فوت کرد و با اینکه عاشقش بودم , هر چه فکر می کنم چیزی از او نمی توانم در داستانی بیاورم . حضور دارد اما حضورش داستان نمی شود . داستانی نیست .
شما به اتفاق در نوشتن اعتقاد دارید یا اینکه از قبل آغاز و پایان داستانتان را می دانید ؟
گاهی به چیزی فکر می کنم و چیز دیگری از آب در می آید . گاهی پایانی به ذهنم می رسد و بعد برایش شروعی می نویسم . شروعی که به آن نقطه ختم شود.
آدم های تاثیرگذار زندگی تان , کسانی که اگر حذف شوند راهی غیر از نویسندگی را انتخاب می کردید.
کسانی که در سروش نوجوان با آنها آشنا شدم , آقای قیصر امین پور و آقای فریدون عموزاده خلیلی خیلی در نوشتن به من کمک کردند . اما کسانی که الان همراهم هستند و کمکم می کنند که در این راه بمانم همسرم و مادرم هستند.
بین کتابهایی که در نوجوانی خواندید , از لا به لای شخصیت ها قهرمانی هم پیدا کردید ؟ که همیشه بهش فکر کنید؟
الان یادم نیست اما فکر کنم از بابا لنگ دراز و جودی خیلی خوشم می آمد.
آخرین کتابی که برای بچه هایتان خوانده اید؟
کتابی به اسم گروفالو که کانون چاپ کرده و خانم صالحی ترجمه کرده . چند بار پشت سر هم برای دخترم خواندم .
آخرین سوال اینکه چرا می نویسید ؟ جوابتان با وقتی که شروع به نوشتن کردید فرق کرده ؟
وقتی شروع کردم , دوست داشتم بنویسم. اما حالا حس می کنم اگر ننویسم وجود ندارم . وقتی می نویسم هستم , بقیه می فهمند که آدمی اینجاست با این فکر ها و مشغله ها و آرزوها . شاید فکر می کنم اگر ننویسم کسی نمی فهمد من هم هستم . می خواهم بگویم : آهای آدم ها , من هم اینجا هستم .

شادی خوشکار

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>