۱۰

اسفند

زیباترین گردنبند دنیا

d987d8afdb8cd987-daafd8b1d8afd986d8a8d986d8afشبی از شب های سرد زمستان است. من و دوستم کنار پلی ایستاده ایم و قدری دیرمان شده. از زیر پل راهمان جدا می شود. من یادم رفته ژاکتم را بپوشم و دوستم تنها یک شال گردن بزرگ دارد که آن را روی شانه های من می اندازد. شال را بلند می کنم و به دستش می دهم: «نه، تو بیشتر سردت است.»
اصرار می کند؛ اما نمی پذیرم. شانه های دوستم پایین می افتد. غمگین از من خداحافظی می کند و راهش را می کشد و می رود.
*
روز تولدم است. هدیه ها روی میز را پر کرده اند. مادربزرگم با پای شکسته گوشه ای نشسته و تنها نگاه می کند. هدیه ها را با خوشحالی باز می کنم که مادربزرگ صدایم می زند. یواش سرم را جلو می برم. می خواهد گردنبندش را باز کنم. قفلش را باز می کنم. مادربزرگ طوری که هیچ کس نفهمد، گردنبند را کف دستم می گذارد و آرام مشتم را می بندد. نمی دانم باید چکار کنم؟ از شادی گریه کنم یا از غم بخندم؟
*
به دنیای خودمان فکر می کنم و بعد دنیای عجیب و غریبی را تصور می کنم که در آن هیچ کس به دیگری نیاز نداشته باشد. هیچ دختر بچه ای نگذارد موهایش را ببافیم و هیچ پدربزرگی نخواهد پشتش را بمالیم. کسی از ما نشانی نپرسد. همه ساعت هایی دقیق به دست داشته باشند و کسی هیچ وقت نخواهد بداند:« ساعت چند است؟»
به دنیایی فکر می کنم که درآن هیچ مادری نگذارد ظرف هایش را بشوییم، کیسه های میوه را برایش به خانه بیاوریم و در آبکش کردن برنج کمکش کنیم.
در این دنیای عجیب و غریب، کسی به مهربانی دیگری نیاز ندارد. نمی گذارد در جشن تولدش حتی یک شاخه گل برایش ببریم و وقتی شاگرد اول شد، به افتخارش کف بزنیم.
فکر می کنم چنین دنیایی باید دنیای غریبی باشد. پر از سکوت و تنهایی و ناآشنایی. در آن صدای خنده ای نمی پیچد و صدای خوش تپش های قلب مهربان به گوش نمی خورد.
فکر می کنم آدم ها نیاز دارند که مهربان باشند و نیاز دارند به کسی که بتوانند مهربانی شان را به پایش بریزند.که آدم ها اگر نتوانند مهربان باشند و دوست بدارند ، غمگین و افسرده و بی معنی می شوند.
*
شاید آن روز که شال دوستم را نپذیرفتم ، فکر می کردم کار درستی کرده ام. با قانون عقل شال مال او بود، او سرمایی بود و در آن شب سرد، این خودخواهی بود اگر مهربانی اش را می پذیرفتم…
اما حالا که فکر می کنم می بینم بی رحمی کرده ام. پذیرفتن آن شال نهایت گذشتی بود که می توانستم در حق او بکنم. آن وقت اجازه می دادم که او بخشنده ترین باشد و این حس، آن قدر حس خوبی بود که می توانست بیش تر از گرم ترین پالتوهای دنیا گرمش کند…

و آن روز اگر چه نمی دانستم “چرا؟” اما گردنبند مادربزرگم را (که تنها یکی بود و سال های سال تنها مهمان گردن مهربانش بود) به گردن انداختم. و حالا هر بار که سرش را بالا می آورد و به گردنم نگاه می کند، شوقی را در چشمهایش می بینم که از گران قیمت ترین گردنبندهای دنیا هزاران هزار بار درخشنده تر است.
آتوسا صالحی

دیدگاهتان را بیان کنید!