همین که مادر از دفتر مدرسه بیرون آمد، پا توی حیاط گذاشت، مازیار جلو دوید: «گرفتی؟»
مادر با دلخوری سر تکان داد و کارنامه را داد به مازیار. مازیار با دیدن واژة تجدید، آن هم در درس تاریخ، زد زیر گریه. مادر گله‌مند گفت: «اگر درست را خوانده بودی، حالا به جای گریه می‌خندیدی.»
مازیار با بغض گفت: «به خدا خوندم… صددفعه خوندم… درس‌های حفظ‌کردنی تو کلة من نمی‌ره.» و کارنامه‌اش را جلوی چشمان مادر گرفت: «خودت ببین، ریاضی شدم هفده، دیکته شدم بیست.»
امیر، دوست مازیار جلو آمد: «چی شد مازیار، قبول شدی؟»
مادر گفت: «آره قبول شده، مگه نمی‌بینی مثل ابر بهار می‌خنده.»
امیر نگاهی به کارنامه انداخت: «آخ حیف شد! فقط یکی… اونم تاریخ به این مسخرگی.»
مادر گفت: «جواب بابات با خودت، من که دلم نمی‌یاد بهش بگم.» و به طرف در حیاط مدرسه راه افتاد.
مازیار دوباره به گریه افتاد. امیر زد به شانة او: «ای بابا، چقدر گریه می‌کنی؟ رضا که پنج تا آورد، ککش نگزید و رفت.»
مازیار گفت: «آخه بابام گناه داره، درس خوندن براش خیلی مهمه، بفهمه حسابی غصه می‌خوره.»
امیر رفت تو فکر. کمی بعد گفت: «من می‌گم با یک تجدید که کسی رد نمی‌شه، الکی به بابات بگو قبول شدی.»
مازیار اشکهایش را پاک کرد: «کارنامه‌ام چی؟ بابام همیشه کارنامه‌ام رو می‌بینه.»
امیر نگاهی به کارنامة مازیار انداخت: «فکر کنم داداشم بتونه یه کارنامة قبولی برات صادر کنه.»
ـ یعنی عوضش کنه.
ـ فقط نمرة تاریخ رو. چطوره؟
مازیار نفسی تازه کرد: «می‌تونه؟»
امیر گفت: «امتحانش که ضرر نداره.»
مازیار به خانه که رسید مادر را مشغول جاروکردن حیاط دید. سراغ پدر را گرفت. شنید که حال‌ندار است و توی اتاق کوچیکه خوابیده است. مازیار آهسته به مادر گفت که خیال ندارد به پدر بگوید تجدید شده است. گفتن تحمل غصه خوردن او را ندارد و با اصرار از مادر خواست او هم چیزی نگوید. مادر گفت: «بالاخره که کارنامه‌ات را می‌بیند.»
مازیار گفت: «شما چیزی نگو، من ولش می‌کنم.»
ـ چطوری؟
ـ بعداً می‌گم.
مادر زیر لب غرغری کرد و دوباره مشغول جاروزدن شد. دست آخر به مازیار گفت: «من باید بروم خونة اعظم، کمک، فردا سفره داره. لباس‌هات رو که عوض کردی، این گلدون خالی‌هارو ببر بذار تو زیرزمین.»
بعد چادرش را از روی بند برداشت، آن را بر سر کشید و رفت بیرون.
مازیار بی سر و صدا رفت توی خانه. همین که لباس‌هایش را عوض کرد، نگاهش افتاد به قاب عکس برادر شهیدش، فریدون. جلو رفت و به عکس چشم دوخت: فریدون، لباس سربازی بر تن، میان دو سرباز دیگر، کنار یک تانک ایستاده بود و با دست به جایی دور اشاره می‌کرد. چشمهای مازیار تر شد، قاب عکس را برداشت و گفت: «داداش من را ببخش که مجبورم دروغ بگم. بابا همیشه می‌گه فریدون رو سرمشق خودت کن… فریدون شجاع بود و راستگو!»
مازیار به فریدونِ توی عکس دست کشید: «به خدا دلم نمی‌خواد دروغ بگم، فقط به خاطر بابا… خودت هم بودی، همین کار را می‌کردی، مگه نه؟»
بعد فریدون توی عکس را بوسید و قاب را سر جایش گذشت. آهسته رفت توی حیاط. گلدان‌های خالی را برداشت و به زیرزمین برد. وقتی خواست از زیرزمین بیاید بیرون، در باز نشد. فهمید چفت در از بیرون خود به خود بسته شده است. چند بار در را تکان داد. فایده‌ای نداشت. کلید چراغ را زد. زیرزمین روشن شد. به ناچار روی پله نشست. دست زیر چانه گذاشت و به دور و برش نگاه کرد. نگاهش به یک جعبة سبزرنگ افتاد. نزدیک رفت. در جعبه را باز کرد. پر از کتاب و دفترهای درسی بود.
قلب مازیار لرزید. چندتایی دیگر از کتابها را برداشت. همه مال فریدون بودند. آنها را ورقکی زد. میان صفحه‌های کتاب علوم، چشمش به ورقه تاشده کاغذ افتاد. آن را باز کرد. یک کارنامه بود. مازیار آهی کشید. به نمره‌ها نگاه کرد. زیر دوتا از نمره‌ها، خط قرمز کشیده شده بود. مازیار حیرت کرد، متوجه شد پشت کارنامه، چیزی نوشته شده است. خط فریدون بود. مازیار در حالی که قلبش پر سر و صدا می‌تپید، با صدای بلند شروع کرد به خواندن: پدرجانم! از این که دو تا تجدیدی آورده‌ام، شرمنده‌ام، آن‌قدر خجالت می‌کشم که نمی‌توانم این کارنامه را با دستهای خودم به شما بدهم.
برای همین این نامه را می‌نویسم. راستش نمی‌خواستم کارنامه را نشانتان ندهم و دروغکی بگویم قبول شدم، اما فکر کردم دروغ گفتن، گناهش بیشتر از تجدیدی آوردن است. این خطهای قرمز را می‌شود جبران کرد، اما با دروغ کاری نمی‌شود کرد. قول می‌دهم دیگر هرگز شما را با دیدن نمره‌های بد، غمگین نکنم. من را ببخش. پسر شرمنده شما/ فریدون.
مازیار اشک‌هایش را پاک کرد و کارنامه را سر جایش گذاشت.

سه ساعت بعد مادر به داد مازیار رسید و در زیرزمین را باز کرد. مازیار تا خانة امیر یک نفس دوید. زنگ خانه را چند بار پشت سر هم زد. امیر در را باز کرد: «چه خبرته! هنوز داداشم نیامده.»
مازیار نفس‌زنان گفت: «نمی‌خوام… نمی‌خوام… نمی‌خوام بدی به داداشت… کارنامه‌ام رو بیار!»
ـ چرا؟ چی شده؟
ـ هیچی… نمی‌خوام دروغ بگم.
ـ خیلی خب بابا، الان میارم.
و رفت تو. مازیار نفس راحتی کشید و به دیوار کوچه تکیه داد.
مینو کریم زاده

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*