۱۲
بهمنآن مرد با اسب آمد
در سال ۱۳۳۹ (حدود پنجاه سال پیش) من در کلاس دوم دبستان در روستای زادگاهم در اردبیل درس میخواندم. اواخر فصل پاییز بود و هوا هم خیلی سرد و بارانی بود. روزی نبود که باران نبارد. در آن زمان در فصل پاییز حتی گاهی هم برف میبارید. یک روز آقای معلم به ما بچهها خبر داد که هفته آینده قرار است یک نفر بازرس برای بازرسی به دبستان ما بیاید.
آقای معلم به ما دستور داد در آن یک هفته، همه درسها را دوره کنیم که اگر آقای بازرس سؤالی از ما پرسید در پاسخ دادنش مشکل پیدا نکنیم. همچنین دستور داد تا دبستان را از دم در، تا پشت بام، رُفت و روب کنیم و تمیز. و سفارش کرد که لباسهای خودمان را هم بشوییم و تمیز نگهداریم تا در آن بازرسی، آبرویمان نرود.
بالاخره روز موعود رسید. روزی که قرار بود آقای بازرس از بخش نمین* که روستای وابسته به آنجا بود، بیاید. آقای معلم به ما دستور داده بود که جلوی دبستان صف بکشیم و منتظر رسیدن بازرس بمانیم. هوا از صبح، بدجوری اَخم و تَخم کرده بود. اما هنوز از برف و باران خبری نبود. ولی همة ما میدانستیم که آن روز اگر باران نبارد، بدون شک برف خواهد بارید. سوز سردی میوزید و آزارمان میداد.
نزدیک ظهر بود که کمکم باران ریزی شروع به باریدن کرد و کمکم این باران ریز تبدیل شد به برف. ولی از آقای بازرس خبری نشد که نشد. ما شنیده بودیم که آقای بازرس سوار بر یک اسب خواهد آمد. برای همین نگران دیر آمدنش نبودیم. چون میدانستیم که راه زیاد است و اسب هم که حساب کارش معلوم نیست یک وقت که سر حال باشد، میتازد، ولی اگر بیحوصله و پکر باشد، لج میکند و قدم از قدم برنمیدارد.
آن روز، در آن سرمای استخوانسوز، آنقدر جلوی مدرسه ماندیم که کمکم زیر پایمان به جای علف، پُر از برف سفید شد و پاهای ما هم کمکم شروع کردند به یخ زدن. در حقیقت از سر تا پایمان داشت به درجة انجماد میرسید. آقای معلم که مردی قویهیکل و جوان بود، چنان از شدت سرما کز کرده بود که شبیه آدمهای کتک خورده در گوشهای ایستاده بود. حتی جان نداشت که به ما بگوید برگردیم سر کلاس. بازرس بی بازرس.
کمکم غروب شد. ناهار هم نخورده بودیم. البته هر کدام از ما تکّه نانی در جیب داشتیم که گاهی به دندان میکشیدیم. البته نانها هم همراه ما یخ زده بودند. نزدیک غروب بود که سر و صدایی از آن سر آبادی شنیدیم و بعد…»
خلاصه، معلوم شد که آقای بازرس که پیرمرد ضعیف و لاغر و مُردنیای هم بود، در راه گرفتار کولاک سختی شده است و اسبش هم بیحال روی زمین دراز کشیده است و گفته است دیگر قدم از قدم برنمیدارم. به یاری خدا، چوپانی که در آن نزدیکی بوده، متوجه میشود و پیرمرد را کول میگیرد و اسب را هم با هزار بدبختی راه میاندازد و هر دو را به آبادی میرساند.
بازرس بیچاره آنچنان تب شدیدی کرده بود که پیرزنها و پیرمردهای آبادی ما و آبادیهای اطراف هر گونه جوشانده گیاهی به او مینوشاندند، تبش یک ذره هم پایین نمیآمد. فردا صبح، هوا بهتر شد. حال آقای بازرس هم بفهمی نفهمی کمی جا آمد. او به جای آن که برای بازرسی به مدرسه بیاید، ما بچهها به اتفاق آقای معلم به ملاقاتش رفتیم که در خانه کدخدا بستری بود.
دو روز بعد که هوا بهتر شد و حال آقای بازرس هم کاملاً خوب شد، مردم او را با سلام و صلوات سوار اسبش کردند و او روانه نمین شد. بعد از رفتن او بود که کمکم هوا بدتر و بدتر شد و باران ریزی شروع به باریدن کرد. من در دلم خواندم. آن مرد با اسب آمد و آن مرد در باران ریز رفت، خدا به او رحم کند.
جعفر ابراهیمی «شاهد»
* نمین حالا یکی از شهرهای استان اردبیل است. در آن زمان یک بخش کوچک بود.
جعفر ابراهیمی «شاهد»
دیدگاهتان را بیان کنید!