نام اثر : جیم دگمه
نویسنده : میشل انده
ترجمه : یزدان خدابنده
تصویرگر : راینهارد میخل
ناشر : کانون
سال نشر : ۱۳۷۵
گروه سنی : د ه

میشل انده یعنی نویسنده این فانتزی می گوید آن جور کتاب ها یی را می نویسد که و قتی کوچکتر بوده از انها خوشش می امده و هنوز هم در تمام طول زندگی مقاومت کرده که به چیزی که امروزه به آن شخص بالغ و خیلی متعادل می گویند، تبدیل نشود.

“انگیزه واقعی ای که مرا به نوشتن وامی دارد لذتی است که من از بازی بی قید و بند و ازادانه خیالم می برم. با هر کتاب تازه ام روانه سفر ناپیدا مقصدی می شوم ، و وارد ماجرایی می شوم که موانع و مشکلاتی را پیش می آورد که قبلا هرگز با انها مواجه نشده بودم – ماجرایی که موجب کسب تجارب،اندیشه ها ، و نظراتی می شود که قبلا برایم ناشناخته بودند ، ماجرایی که در پایان از من ادمی می سازد متفاوت با انچه که در اغاز بودم. این بازی فقط بدون قصد قبلی می تواند انجام شود، زیرا اگاهی یا طرح ریزئ قبلی در این مورد که ماجرای ما ، ما را به کجا باید ببرد ، اصولا مانع از این می شود که این ماجرا به وقوع پیوندد.”

در سفر میشل انده در این اثر به شبه جزیره ای به نام ” لومرلند” می رویم که در آن پادشاهی به نام “دوالفونز یک ربع به دوازده”، “لوکاس” لکوموتیو ران، “آقای آرامل” و “خانم وااز” زندگی می کنند . فقط همین چند نفر . می توانی یک جزیره خیلی کوچک را با فقط چند تا ادم تصور کنی ؟ برای من که تصورش هم خیلی سخت است . وقایع عادی است تا اینکه پستچی بسته اسرار آمیزی برای انها می اورد که روی ان آدرس عجیب و غریبی نوشته شده است :
برای خانم مالزان
دروم- مارال انج- طبقه سوم
خیابان قدیمی- ۷۳۳
در روی پاکت خیلی بد خط یک شماره ۱۳ هم دیده می شد. و این در حالی بود که در ان جزیره کوچک نه طبقه سومی وجود داشت نه خیابان قدیمی ونه شماره ۷۳۳٫
اهالی ابتدا فکر کردند رعیت دیگری به نام خانم مالزان هم در جزیره وجود دارد که از وجودش بی خبرند. تمام جزیره را برای پیدا کردن او زیر پاگذاشتند اما چنین کسی را نیافتند. چون تنها خانم جزیره ” خانم وااز ” بود، او جعبه را باز کرد و در ان یک بچه سیاه پوست یافت و چون همیشه ارزوی یک بچه داشت خوشحال شد، او را پذیرفت و نام او را ” جیم ” گذاشت و از او مراقبت کرد. علت نامگذاری داستان را تا حدودی متوجه شدید ” جیم دگمه ” . اما چرا جیم دگمه ، از این دیگر خودتان باید سردربیاورید.
خانم ” وااز” از بزرگ شدن جیم خوشحال می شد و شاه برعکس غمگین. شاه سرانجام این مطلب را با لوکاس در میان گذاشت و او متوجه شد که یا باید قطارش را از خط خارج کند یا وقتی جیم رعیت کامل شد یکی از ان ها از کشور مهاجرت کنند. و این برای لوکاس که هم جیم را دوست داشت و هم قطارش را خیلی سخت بود.
ارتباط لوکاس با قطارش ” اما ” خیلی شبیه ارتباط او با یک موجود زنده است. چیزی که به ان می گویند جاندارپنداری اشیا. چی؟ خودتان می دانستید. پس من بابت یادآوری عذرخواهی می کنم.

” لوکاس بلند شد و به طرف اما رفت. مدت طولانی او را نگاه کرد. اما فهمید اتفاقی افتاده است، هر چند قطارها درک آن چنانی ندارند، با این همه انها به یک راننده احتیاج دارند. وقتی لوکاس ارام و غمگین گفت :” ای امای پیر و با وفای من!”،او احساس درد شدیدی کرد که به سختی می توانست نفس بکشد. لوکاس با لحن غریبی گفت : ” اما ، من نمی توانم از تو جدا شوم. نه نمی توانم. هر دو کنار هم می مانیم. هر طوری شده، چه در زمین، چه در اسمان.”
هر چند اما از حرف های لوکاس چیزی سردر نمی اورد ، ولی او را خیلی دوست داشت و تحمل دیدن غم و اندوه او را نداشت. با قلب شکسته شروع به نالیدن کرد.”

بالاخره لوکاس ، اما و جیم تصمیم میگیرند سرزمینشان را ترک کنند ، آن هم چه جوری ! حرکت با یک قطار از یک شبه جزیره . غیرممکن است.
اما آنها به سفر می روند و با سرزمین ها ، شخصیت ها و ماجراهای عجیبی هم مواجه می شوند.
مانند هر افسانه و فانتزی، دریکی از این سرزمین ها متوجه گم شدن کسی میشوند و قصد میکنند گمشده ی داستان را در نبرد با اژدها نجات می دهد و به سرزمین خود باز گرداند. داستان تازه از این جا شروع می شود.
ان را بخوانید و در این سفر پر هیجان و پر خطر شخصیت های ان را همراهی کنید. این جوری از معمای جیم دگمه هم سر در می آورید.

شهره کائدی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*