لیلا لباس‌هایش را که پوشید، کشوی میزش را بیرون کشید تا دستنبد عزیزش را بردارد؛ اما نبود. همه جا را گشت، همه جا را؛ اما نبود… نبود. حدس زد کار میناست. جیغ‌زنان صدایش کرد؛ اما جوابی نیامد. رفت سراغش: «چرا جوابم را نمی‌دهی؟»
مینا گفت: «درست صدایم کن تا جواب بدهم.»
لیلا داد زد: «بده!»
ـ چی؟
ـ خوت می‌دانی!
ـ نمی‌دانم.
بلندتر داد زد: «دیرم شده، بده!»
مادر هم وارد این معرکة دو نفره شد: «چی شده؟»
لیلا گفت: «مینا دستبندم را برداشته و نمی‌دهد.»
مادر با دلخوری به مینا نگاه کرد: «تو هم انگشت گذاشتی روی نقطه ضعف این.»
مینا دلخورتر از مادر گفت: «ای بابا… به خدا من بهش دست هم نزدم.»
لیلا خودخور و عصبی رفت سراغ تابلویی که بهترین دوست مینا به او هدیه داده بود. آن را از روی دیوار برداشت و به مینا نگاه کرد: «یا بده یا با این خداحافظی کن!»
مینا نگران جلو رفت: «چی‌کار می‌کنی دیوانه. بخدا دست من نیست.»
صدای شکستن که آمد، خانه پر از یک سکوت سه نفره شد.
لیلا تمام روز غصه‌دار دستبند گمشده‌اش بود. توی مدرسه بود؛ اما نبود.
سر تمام کلاس‌هایش رفت؛ اما حواسش سر هیچ کلاسی نرفت؛ پی دستبندش می‌گشت… می‌گشت و پیدایش نمی‌کرد. بعد از هر جستجوی بی‌ثمری، بیشتر مطمئن می‌شد که کار، کار خود میناست.
عصر پشت در حیاط، وقتی می‌خواست از توی جیب پالتویش کلیدش را بیرون بیاورد، کلید نبود. کیفش را گشت؛ نبود. دوباره جیب‌هایش را گشت. متوجه شد آستر جیبش سوراخ است. با دست گوشة پالتویش را وارسی کرد و قبل از این که کلیدش را بیابد، وجود دستبندش را احساس کرد.

مینو کریم‌زاده

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*