تصویرگر:سمانه قاسمی

قوری همان طور که دستش به کمرش بود، صدا زد: «بچه‌ها بیایید، وقت چای شده.»
استکان ها و نعلبکی‌ها به ردیف صف کشیدند. همه بودند، همه به غیر از استکان کمرباریک. قوری گفت: «کجاست این بچه؟»
کتری غلغل کنان گفت: «همین دور و برها بود. یهو غیبش زد.» و با صدایی پر از بخار گفت: « برو ببین کجاست.»
قوری گفت: «باشه. زیاد حرص و جوش نخور. الان پیداش می‌کنم.»
بعد فس‌فس کنان راه افتاد و با غرغر گفت: «اوف! مُردم از گرما.»
همین‌طور که می‌رفت، هیکل گنده‌اش را توی سینی استیل دید که مثل آینه برق می‌زد. گفت: «واه واه! چه چاق و بی‌ریخت شدم. کاشکی می‌شد یک کم ورزش کنم.»
صدایی شنید. راه افتاد طرف پلوپز. یواش یواش رفت و از پشت آن سرک کشید. یک مرتبه جا خورد. کمرباریک را دید که طنابی به دست داشت و تند و تند طناب می‌زد. از خودش خجالت کشید و تصمیم گرفت از فردا…
فرهاد حسن‌زاده

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*