آغاز داستان همراه است با شروع جنگ عراق علیه ایران.ماشین جنگی عراق از مرز رد شده و دارد به خرمشهر نزدیک می‌شود میلو همراه خانوداه اش آماده می‌شوند که از خرمشهر بروند. اما دل کندن از سرزمین و خانه ای که عمری را در آن زندگی کرده اند چندان ساده نیست. مادر بزرگ نمی تواند دل از شهری بکند که قبر شوهرش در آن است و ماهی دختر جوان آماده می‌شود که خود را برای زندگی مشترک آماده کند. اما با نزدیک شدن دشمن خانواده چاره ای جز رفتن ندارد و سفر آغاز می شود سفری که در آن میلو به درک تازه ای از زندگی خودش می رسد.
داستان از زبان میلو روایت می شود. تصویرهای آغازین کتاب به خوبی بازگو کننده هراسی است که این جنگ به جان میلو و خروسش که گزرن به سر نام دارد، انداخته. او شاهدی است بر آنچه که در آغازین روز جنگ بر مردم خرمشهر گذشت. می بیند که چگونه دود جنگ هم چون ماری عینکی از طرف شلمجه دارد به آسمان می رود وهنگام جلو آمدن بدنش را پیچ و تاب می دهد می‌خزد تا به شهر برسد. میلو در همان لحظه آغازین جنگ هنگامی که با اولن موج انفجار به در و دیوار می خورد طمع تلخ جنگ را می چشد.«تودهنم یک مرتبه مزه تلخ دم کرده پرسیاوشان جمع شده بود که داشت تا تو حلقم پایین می رفت».۱ برای خواهر میلو هم این جنگ مثل غیظی است که یک هو ترکیده باشد روی سرش. آن هم در هنگامه ای که قرار است برایش خواستگار بیاید. جنگ در لحظه آغاز چنان هولناک و ناگهانی است که حتی ذهن مادر خانواده را از کار می اندازد و از یادش می برد که آن روز قرار بوده چه کاری را انجام بدهد. لحظه، لحظه سرگردانی است. حتی خروس هم به سرنوشت آدمیان دچار شده است.« به گرزن به سر نگاه کردم چشم هایش مثل چشم های بی بی جواهر و ننه و ماهی سرگردان بود».۲
با شروع جنگ همه چیز دگرگون می شود. دیگر هوا عطر و بوی همیشگی را ندارد. اکنون جای بوی آشنای همیشگی را بوی دیگری می گیرد.« یک جورایی انگار بوی گوگرد سرچوب کبریت می‌داد که مثلا یک مرتبه هزارهزار از آن چون کبریت ها در یک لحظه آتش زده باشند و این وسط چیزی مثل موی آدمیزدا یا استخوان گره گرفته باشد.»۳ .هوای بوی باروت می دهد، بوی تیر و تفنگ و بوی گلوله توپها و خمپاره های که ازراه دور نه تنها سرزمین و خاک این کشور که حتی تاریخ آن را نشانه گرفته اند تاریجی که انگار با شروع جنگ بر میلو اشکار شده. او تا همین دیروز در سوله‌های اطراف خرمشهر با دوستانش بازی می کرده.«یادم افتاد به روزهای که دم ظهر کاووس یا رزاق می‌آمدند دم در، یا این جا، یا کمی آن طرف تر می‌ایستادیم، حرف می زدیم و کاووس می گفت« آب تو کوزه سفالی» و آب را که می خوردند هرسه راه می‌افتادیم می‌رفتیم تو سوله‌های قدیمی گمرگ به جنگ طاغی‌ها»۴ اما اکنون جنگی واقعی شروع شده، جنگی که نه تنها کودکی او که تاریخ سرزمینش را نشانه گرفته « از تو غبار که زدم بیرون انگار پا گذاشته باشم به سرزمینی دیگر؛سرزمینی که از زیر پا یا از تو خرپشته‌ها می تراشیدند ومی کشیدند بیرون. جایی یک رفه ضربی شگل می‌زد بیرون با گچ‌های کنده شده.»۵ جنگ از نگاه نویسنده سایه شوم سیاهی است که زندگی را این سرزمین را هدف قرار داده. اولین نشانه های جنگ به خوبی بیان کننده این موضوع است. اینکه چگونه تاریکی، نور و روشنایی را هدف قرار داده. سایه دودی که از سمت شلمجه روبه آسمان رفته و حتی می خواهد ماه را در خودش ببلعد باز گو کننده این مسئله است.نویسنده با استفاده از تصاویری که سینمایی هستند همه چیز را جلو دید خواننده خود قرار داده. نگاه میلو به اطرافش شباهت زیادی به دوربینی دارد که اطراف را با نماهای ریز و درشت می‌بیند و روایت می کند.« وقتی رفت طرف آن یکی دبه، رو برگرداندم طرف حیاط. خانم فیضی پای درگاهی مطبخ سه‌ کنج حیاط، چیزی را گذاشت کف دست ماهی و بعد پنچ انگشت ماهی را روی همان چیز برگرداند و مشت کرد»۶ این یک نمای درشت از انگشتری است که مادر صیاد نامزد ماهی به او می‌دهد تا از آن نگهداری کند و ماهی هم با تمام وجود از این امانت که نماد زندگی و حیاطی است که حتی در سخترین شرایط، ادامه دارد، به خوبی حفاظت می کند.
نثر داستان روان و پاکیزه و صیقل خورده است. همه چیز حکایت از آن دارد که نویسنده با وسواس کلمات را انتخاب کرده ودر جای مناسب گذاشته. این وسواس و دقت باعث شده که نه تنها گاهی نثر کتاب به شعر پهلو برند که از حیث تصویری کاملا درخدمت مضمون ومفهمومی است که در لایه‌های زیرین داستان وجود دارد.
«ماهی هف کشید به شعله نور رفت از تو کوچه»۷ فوت کردن شعله چراغ توسط ماهی که یک زن است دارای بار نمادینی است. ماهی زن است، کسی که زندگی از او زبانه می کشد وچرخه حیات وابسته به او است. اما اکنون در شرایط تازه مجبور است موقتا شعله چراغ زندگی اش را در کوچه حیات خاموش کند.حضور خروس هم در این داستان دارای معنی و مفهمومی است که نویسنده قصد بیان کردنش را دارد.خروس همیشه یاد آورد صبح و روشنایی است و لحظه ای را یاد آوری می‌کند که نور بر تاریکی غلبه می‌کند. اما اکنون جنگ سایه سیاه خود را روی او هم انداخته و آوازش را در گلو خفه کرده. حتی جیرجیرکها هم در چنین هنگامه ای از خواندن باز ایستاده‌اند. چرا که آنها هم نمی داند شب است یا روز. اما این لحظه ای که نه شب است ونه روز دوام چندانی ندارد، نوزاد گوسفند سپیده هرچند به سختی اما پا به جهان می گذارد و خروس آواز امید و رهای‌اش را سر می‌دهد و آن لحظه ای است که میلو شاهد است که چگونه نوجوانانی که تا دیروز چند دسته می‌شدند و بر علیه یکدیگر می‌جنگیدند، اکنون اسلحه به دست گرفته و خودشان را برای نبرد با دشمن آماده می‌کنند.
جعفر توزنده

پانوشت:
۱- صفحه ۱۰ ۲- صفحه ۶ ۳- صفحه ۱۶ ۴- صفحه ۲۴ ۵- صفحه ۱۶ ۶- ضفحه ۳۶ ۷- صفحه ۴۱

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*