نویسنده: جمشید خانیان

داستان بلند شبی که جرواسک نخواند دربارهء حوادثی است که در روزهای آغاز جنگ تحمیلی برای خانواده‌ای از اهالی خرمشهر پیش می‌آید. میلو، پسر خانواده، راوی داستان است. او با یادآوری خاطره‌ها و اتفاق‌هایی که برای خانواده‌اش و همسایه‌ها و دوستانش به وجود آمده است، خوانندگان داستان را با اوضاع و احوال آن روزگار آشنا می‌کند و آنان را با سختی‌ها و دشواریهای مردم مناطق جنگی همراه می‌سازد.
به غیر میلو، ماهی، بی‌بی جواهر، کامل، صیاد، آقای فیضی، احمد ‌آقای شانزه‌لیزه، رزاق، کاووس، بیدخ، طاغی‌ها، زرینی‌ها و … شخصیت‌ها و عناصری هستند که با حضورشان، داستان را پیش می‌برند و مخاطب رادر فضای تلخ و شیرین آن لحظه‌ها قرار می‌دهند.
بخشی کوتاه از این داستان بلند نوجوانانه را با هم مرور می‌کنیم:

مشتم را گرفتم جلو چشمهای گرزن به سر، گفتم:«نخود نخود نخود چیه… اگه گفتی تو مشتم چیه؟»
بی‌بی‌ جواهر، تندی‌ عینک‌ دور فلزی‌اش‌ را داد بالاتر و بعد ـ با عصبانیت‌ ـ نی‌ وسط‌ قلیان‌ را از تو کوزه‌ برداشت‌ و گذاشت‌ و نیم‌ دور چرخاند و گفت:
«نمی‌آم‌ ـ نمی‌آم!»
بابام‌ با جیبِ بادکرده‌ و دوتا دَبه‌ء‌ پلاستیکی‌ از تو مطبخی‌ سه کُنج‌ حیاط‌ آمد بیرون. گفت:«نمی‌آم‌ که‌ نشده‌ حرف!»
همیشه‌ خدا سگرمه‌های‌ بابام‌ تو هم‌ بود،طوری‌ که‌ یک‌ شیار عمری‌ مانده‌ بود میان‌ دو ابروش. ننه‌م‌ با خودش‌ گفت:«همه‌ش‌ می‌گم‌ یه‌ چیزی‌ هست‌ که‌ یادم‌ رفته…»
و کف‌ دستش‌ را کشید رو پُرز زیلو.
ماهی، گیرهء‌ سیمی‌ فانوس‌ نفتی‌ را گرفت‌ تو مشت.بابام‌گفت:«فتیله‌شو بکش‌ پایین‌تر، نور نره‌ بیرون!»
گرزن‌ به‌ سر، فقط‌ نگاه‌ می‌کرد به‌ بابام. نور فانوس‌ نفتی‌ که‌ کم‌ شد، طوری‌ بود که‌ انگار دستار سیاه‌ بی‌بی‌ جواهر را کشیده‌ بود رو سر حیاط. گفتم:«نخود نخود نخود چیه‌ … اگه‌ گفتی‌ تو مشتم‌ چیه؟» و مشتم‌ را چندبار جلو چشم‌های‌ گرزن‌ به‌ سر تکان‌ دادم.
صدای‌ قل‌قل‌ تند تند قلیان‌ بی‌بی‌ جواهر، بلند بود. بابام، رفت‌ دوکُرپا۱ نشست‌ رو سکوی‌ سیمانی‌ دورتادور شیر آب. من، تکیه‌ دادم‌ به‌ دیوار حیاط‌ و پشت‌ یک‌ دستم‌ را چسباندم‌ به‌ قرنیز دیوار که‌ خنک‌ بود. خنکِ‌ خنک.
بابام‌ گفت:«موشک‌ که‌ بزنن‌ یا خمپاره‌ یا تیر که‌ بندازن، فرقی‌ نمی‌کنه، نمی‌گن‌ نره‌ تو خونهء‌ کامل، نره‌ نخوره‌ به‌ ننه‌ش‌ یا زنش‌ یا بچه‌هاش…»
و شیر آب‌ را باز کرد تو دبه. ادامه‌ داد:«می‌زنن. یا می‌خوره‌ یا نمی‌خوره…»
و همان طور که‌ نشسته‌ بود، برگشت‌ و چشم‌ دوخت‌ به‌ بی‌بی‌ جواهر. گفت:«این‌ بار نخورد. خورد به‌ احمد آقای‌ شانزه‌‌لیزه. خدا بیامرزتش. کی‌ فکر می‌کرد…» و باز رو گرداند طرف‌ شیر آب‌ و دبهء‌ پلاستیکی:«سهم‌ هر متر مکعب‌ مربع، پنج‌تا موشک، پنج‌تا خمپاره، صد خشاب‌ فشنگ. حالا حساب‌ کنین. این‌ یکی‌ نخورد، اون‌ یکی. اون‌ یکی‌ نه، بعدیش!»
ننه‌م‌ پُرز جمع‌ شدهء‌ زیلو را پرت‌ کرد آنطرف‌تر. ماهی‌ داشت‌ با گیرهء‌ سیمی‌ فانوس‌ نفتی‌ بازی‌ می‌کرد. بی‌بی‌ جواهر، نی‌ قلیان‌ را انداخت‌ تو گودِ‌ چانه‌ا‌ش‌ و گفت:«عیاذاً‌ بالله۲… تا قسمت‌ چی‌ باشه!»
صدای‌ تیر و تفنگ‌ از دور دورها بلند شد. بابام‌ سر کرد به‌ آسمان.
ننه‌م‌ گفت:«شروع‌ کردن!»
ماهی، طوری‌ که‌ انگار صدای‌ تیر و تفنگ‌ را نشنیده‌ است، گفت:«یعنی‌ حالا ساعت‌ چنده؟»
بابام، همانطور دوکُرپا که‌ نشسته‌ بود، سر خم‌ کرد طرف‌ یک‌ لنگه‌ در باز حیاط. یکی‌ از دو چراغ‌ وانت‌بار پیدا بود از این‌ جا. من‌ گفتم:«می‌ریم‌ کجا حالا؟»
بابام‌ بی‌ که‌ نگام‌ کند، گفت:«هر کجا که‌ باشد!»
بی‌بی‌ جواهر، ابرو بالا انداخت:«کولی‌هام‌ این‌ جوری‌ سفر نمی‌کنن!»
بابام‌ باز رو گرداند طرف‌ بی‌بی‌ جواهر و این‌ بار بُردبارتر گفت:«هر کجا تو گفتی‌ ننه‌ ـ قبول؟»
دبهء‌ پلاستیکی‌ داشت‌ زیر شیر آب، سر می‌رفت. بابام‌ دبهء‌ لبریز شده‌ را برداشت، خالی‌ را گذاشت‌ زیر شیر آب. بی‌بی‌ جواهر گفت:«من‌ می‌مونم. شب‌ پای‌ خونه!»
بابام‌ باز از کوره‌ در رفت:«خونه، شب‌ پا نمی‌خواد!»و بلندتر: «اصلاً‌ خونه‌ به‌ درک. خلاص!»
گرزن‌ به‌ سر راه‌ افتاد رفت‌ به‌ طرف‌ دبهء‌ لبریز شده. ننه‌م‌ که‌ داشت‌ باز پرزِ‌ زیلو گلوله‌ می‌کرد کف‌ دستش، آهسته‌ گفت:«یه‌ چیزی‌ هست‌ که‌ یادم‌ رفته…»
«چی؟»
ننه‌م، گنگ‌ و گیج‌ نگاش‌ کرد. ماهی‌ سرش‌ را انداخت‌ پایین‌ و باز با گیرهء‌ سیمی‌ فانوس‌ نفتی‌ بازی‌ کرد. گرزن‌ به‌ سر داشت‌ نُک‌ می‌زد به‌ آب‌ ریختهء‌ دورتادور دبهء‌ پلاستیکی. ننه‌م‌ گفت:«کاشکی‌ یه‌ چند روزی‌ می‌رفتیم‌ آبادان‌ خونهء‌ خواهرم‌ اینا!»
صدای‌ قل‌قلِ‌ قلیان‌ بی‌بی‌ جواهر، بلند شد. بابام‌ گفت:«می‌ریم!»
و سرش‌ را چند بار تو گود گردن، روبه‌روی‌ دبهء‌ آب‌ تکان‌ داد. این‌ طور که‌ بابام‌ نشسته‌ بود دوکرپا روی‌ سکوی‌ سیمانی، شکلِ‌ کبکی‌ بود که‌ خپ‌ کرده‌ باشد تو خودش. من‌ گفتم:«یعنی‌ اون‌ جا جنگ‌ نیست؟»
بابام، بی‌ که‌ برگردد، از ته‌ گلو گفت:«اگه‌ باشه، لابُد این‌ جوری‌ که‌ این‌ جا هست، اون‌ جا نیست!» و رو که‌ گرداند، دید گرزن‌ به‌ سر نُک‌ می‌زند به‌ دبهء‌ آب. دستش‌ را دراز کرد و گفت:«برو اونطرف‌ ببینم!»
گرزن‌ به‌ سر پرید عقب‌تر. بابام، این‌ بار رو به‌ من‌ گفت:«پاشو میلو ـ این‌ دبه‌ رو ببر پای‌ ماشین!»
پاشدم. ارزن‌های‌ تو مشتم‌ را خالی‌ کردم‌ تو جیب‌ شلوارم. ننه‌م‌ گفت:«ببین‌ چیز دیگه‌ای‌ هم‌ هست‌ که‌ باید ببریم!»
با بابام‌ بود، اما بی‌بی‌ جواهر جواب‌ داد:«خونه‌ رو که‌ نمی‌خواین‌ بار بزنین!»
ننه‌م‌ آهسته‌ گفت:«به‌ دلم‌ اومده‌ که…»
باز همان‌ صدای‌ عجیب‌ و غریب‌ وحشتناک‌ شنیده‌ شد. صدا ـ اما این‌ بار آنقدر دورِ‌ دور بود که‌ نتواند تو دهنم‌ مزهء‌ تلخ‌ دم‌ کردهء‌ پرسیاوشان‌ جمع‌ کند که‌ تا تو حلقم‌ پایین‌ برود. ماهی‌ بی‌حوصله‌ گفت:«چرا تموم‌ نمی‌شه‌ پس؟»
بی‌بی‌ جواهر، آرام‌ گفت:«تموم‌ می‌شه‌ ـ حوصله‌ داشته‌ باش!»
ننه‌م، طوری‌ که‌ انگار حرفی‌ زده‌ باشد رو حرف‌ بی‌بی‌ جواهر، گفت:«تا این‌ جارو نکنن‌ مثلِ‌ سبخی۳پشت‌ حموم‌ جلالی، ول‌ کن‌ نیستند!»
صدای‌ قل‌قل‌ قلیان‌ بی‌بی‌ جواهر بلند شد. من، دبهء‌ پلاستیکی‌ آب‌ را برداشتم‌ بردم‌ بیرون‌ گذاشتم‌ پای‌ وانت‌بار، بعد سر چرخاندم‌ به‌ اطراف.
کوچه، تاریک‌ تاریک‌ بود؛ طوری‌ که‌ انگار یک‌ بشکه‌ قیرداغ‌ وارو شده‌ بود رو سر تا پای‌ کوچه‌ که‌ حتی‌ نفسش‌ بالا نمی‌آمد. هیچ‌ صدایی‌ نبود. نه‌ صدای‌ آدمیزاد، نه‌ صدای‌ تند و تیز و یکریز جیرجیرک؛ که‌ بی‌بی‌ جواهر می‌گفت‌ جرواسک؛ و می‌گفت:«شبی‌ که‌ جرواسک‌ نخوونه، یعنی‌ شبی‌ که‌ پُشتش‌ سپیده‌ مونده‌ معطل‌ که‌ بیاد یا نیاد. یعنی‌ شبی‌ که‌ گیره‌ تو «اعراف». وسط‌ دوزخ‌ و بهشت…»
با خودم‌ گفتم:«یعنی‌ ما حالا گیر کردیم‌ تو اعراف؟»

۱٫ نشستن روی دوپا
۲٫ پناه بر خدا
۳٫ پاسبان ـ نگهبان

بابک نیک طلب

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*