تصویرگر: سمانه قاسمی

تصویرگر: سمانه قاسمی


صبح که از خواب بیدار شد، کفش پای چپ، دهانش را باز کرد و خمیازه ی کشداری تحویلش داد. بعد زبان درازی کرد و تابی به ابروهایش داد و با غرور گفت: «من امروز مدرسه نمی آیم!» مسعود که چشمانش را می مالید، حرف کفش پای چپش را جدی نگرفت . دست و صورت خود را شست و صبحانه خورد. وقتی به طرف در رفت؛ کفش پای چپ هنوز همان حالت خود را حفظ کرده بود: دهان دره، زبان درازی و ابروهای تاب دار.
مسعود ناراحت شد. گفت: «فکر می کردم مثل قبل فقط می خواهی کمی دهن کجی کنی یا با میخ های کف بدنت بهم سیخونک بزنی. باورم نمی شود داری این رفتار را انجام می دهی!»
کفش پای راست که تا آن موقع ساکت بود، کش و قوسی به خود داد و گفت: «مسعود جان! نگران نباش. این همین شکلی است. مغرور و بی خاصیت. خودم به مدرسه می رسانمت. تو هم اگر دوست داشتی لطف کن از مدرسه که برگشتیم یک کمی واکس به بدنم بزن. حسابی خشک شده.»
مسعود دمق کیفش را زمین گذاشت و همان جا نشست و با دلخوری گفت: «نمی شود که با یک لنگه کفش به مدرسه بروم.»
کفش پای چپ بادی به غبغب انداخت و گفت: «مشکل خودت است. من دیگر خسته شدم. حوصله ندارم هر روز وزنت را تحمل کنم و تو را به مدرسه برسانم.»
مسعود آن روز مدرسه نرفت. کفش دیگری هم نداشت که لجبازی نکند.
مادر مسعود که ماجرا را فهمید گفت: «غصه نخور پسرم. فردا کفش های برادرت را بپوش.»
مسعود گفت: «آن ها برای من بزرگ است. تازه، خودش آن ها را لازم دارد.»
مادر گفت: « او که بعد از ظهری است. تو صبح تا ظهر آن ها را بپوش، بعد از ظهر او بپوشد. برایت یکی، دو تا کفی می اندازم تا اندازه شود.»
مسعود گفت: «نمی خواهم. من کفش های خودم را می خواهم.»
مادر با مهربانی گفت: «تو هم که داری مثل کفش پای چپت لج بازی می کنی. تا آخر ماه چیزی نمانده. قول می دهم بابا که حقوقش را گرفت، یک کفش نو برایت بخریم. تا آن موقع چاره ای نیست. باید از کفش های برادرت استفاده کنی. اگر می شد کفش خودت را تعمیر کرد، می بردم برایت تعمیر می کردم. اما مگر نمی بینی، آن قدر دهانش را باز گذاشته و زبانش را بیرون آورده که دیگر کاریش نمی شود کرد.»
مسعود کوتاه آمد و قبول کرد تا آخر ماه که بابا حقوق می گرفت، شریکی کفش های برادرش را بپوشد. هر چه فکر کرد دید اگر پوشیدن کفش یک نفر دیگر بهتر از آن است که با یک کفش از خود راضی و ننر این طرف، آن طرف برود. بعد از ظهر هم کفش پای چپ را برد و سر کوچه گذاشت. کفش پای راست را هم واکس زد و یک گوشه ی جا کفشی گذاشت.
از آن روز هر وقت کسی لنگه کفش پای راست را واکس خورده گوشه ی جا کفشی می دید و سراغ لنگه ی دیگرش را می گرفت؛ مسعود ماجرای زبان درازی کفش را برای همه تعریف می کرد. بعد دیگران می پرسیدند: «حالا با این لنگه کفش می خواهی چی کار کنی؟»
و مسعود می گفت: «آن را نگه می دارم تا هر وقت هر کدام از کفش هایم خواست لج بازی کند این ماجرا را برایش تعریف کنم و بگویم که عاقبت غرور و لج بازی، تنهایی است.

زهرا نقبایی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*