picture-073
همیشه از امتحان های شفاهی متنفر بودم. هر وقت روی سکوی بالای کلاس و رو به بچه ها قرار می گرفتم، نفسم بند می آمد و دست هایم یخ می بستند.از همه بدتر زمانی بود که معلم ها سوال هایشان را می پرسیدند و من از شدت نگرانی، مطالب به کلی از ذهنم پاک می شدند و به لکنت زبان می افتادم.
آن روز هم مثل بقیه ی روزهای امتحان شفاهی، نگرانی همه ی وجودم را گرفته بود .امتحان تاریخ داشتیم. از پشت میزم که سمت چپ کلاس بود نگاهی به بچه های کلاس انداختم.همه کتاب تاریخ دستشان بود و فصل های امتحانی را که از سلسله ی هخامنشی تا قاجاریه بود مطالعه می کردند.
از قیافه هایشان معلوم بود همه آماده اند تا هشت نمره ی امتحان پایان ترم را امروز از دبیر تاریخمان که بسیارهم مهربان بود بگیرند.
سمانه، دوست صمیمی و شاگرد اول کلاسمان که می دانست من چه قدر از امتحان شفاهی می ترسم، کنارم آمد و پرسید:سارا کتابت کو؟
سؤال او نگرانی ام را بیش تر کرد و با حال گرفته ایی جواب دادم: تو جامیزی ام است!! آن قدر نگرانم که اگه بیاورمش بیرون و مثل بقیه بخوانم، غش می کنم.
سمانه خندید و گفت: “نگرانی برای چی؟ تو که همه را خوب بلدی. دیروز با هم خوندیم. تو بهتر از من می تونی جواب بدی.”
سمانه سعی می کرد با حرف هایش من را آرام کند؛ اما نگرانی ام بیش تر از این حرف ها بود.
به پیشنهاد سمانه و برای این که من هم مثل سایر بچه ها بتوانم از فرصت قبل از امتحان استفاده کنم، بدون آن که کتاب را از جامیزی ام در بیاورم، همراه با او شروع به دوره ی مطالب کردیم.
سمانه با این سوال شروع کرد: “موسس سلسله ی هخامنشی چه کسی بود؟”
سؤال و جواب هایمان به همین ترتیب جلو رفت تا این که زنگ به صدا در آمد و خانم محمودی مثل همیشه با همان لبخند مهربانش وارد کلاس شد. حاضر و غایب کرد.
نگرانی ام دوچندان شد احساس کردم بهتر است به جای آن که خانم محمودی اسم من را که اولین اسم دفتر بود، صدا بزند، خودم پیش دستی کنم واز او بخواهم از من آخر از همه امتحان بگیرد. دودل بودم که لیلا بلند شد و گفت: “خانوم می شود من داوطلب بیایم جواب بدم؟”
خانم محمودی همیشه به نظر بچه ها احترام می گذاشت و این بار هم مثل همیشه اجازه داد بچه ها هر طور که راحت هستند، تصمیم بگیرند و امتحان را با داوطلبان کلاس شروع کند.
نیم ساعتی گذشت. بچه ها به قدری مسلط بودند که نصف بیش تر کلاس بدون آن که خانم محمودی اسمی را صدا بزند، داوطلبانه رفتند امتحان دادند.
یک ساعت کلاس گذشت تا خوردن زنگ پانزده دقیقه بیش تر نمانده بود و تنها من و سمانه مانده بودیم.
خانم محمودی رو به من و سمانه کرد و با لبخند گفت: “فقط شما دوتا مانده اید. داوطلب می شوید یا خودم یکی را صدا بزنم؟”
من و سمانه نگاهی به هم انداختیم می دانستم که سمانه از اول هم داوطلب بود، اما به خاطر من صبر کرده بود تا قوت قلبم بیش تر شود.
ثانیه ها داشتند به سرعت می گذشتند و سمانه که می دید نمی شود بیش تر از این وقت کلاس را بگذراند، بلند شد و جلو رفت.
سمانه هم نمره ی کامل را گرفت و حالا دیگر راه فراری نبود. از یک کلاس سی نفره فقط من مانده بودم و بس.
با قدم های آهسته جلو رفتم.حس خوبی نداشتم. وقتی از دور به بچه ها نگاه می کردم چشمانم تار می دیدند. نگاهم به سمانه افتاد که اشاره می کرد خونسرد باشم.
خانم معلم پرسید:”سارا جان حاضری؟”
جواب دادم: “ب…ب…له…خا…نم.”
همه ی بچه ها متوجه ی نگرانی من شده بودند و به همین دلیل کلاس را سکوت سنگینی گرفته بود.
در بین این سکوت سنگین خانم محمودی پرسید: “سارا جان ؟ تا حالا به این موضوع فکر کردی که اگر شاه می شدی، کدام شهر را به عنوان پایتخت انتخاب می کردی؟”
برای چند ثانیه همه ی بچه ها خندیدند و کلاس از نظم افتاد.
من هم از دیدن خنده ی بچه ها لبخند کم رنگی بر لبانم نشست و گرما را در وجودم احساس کردم؛ اما خانم محمودی بی توجه به خنده ی بچه ها ادامه داد و دوباره پرسید: “بالاخره نگفتی کدام شهر را انتخاب می کردی؟”
من که از سؤال خانم محمودی بسیار تعجب کرده بودم با همان حالت جواب دادم: “خانم دارید شوخی می کنید؟”
او جواب داد: “نه. شوخی برای چی؟ می خواهم ببینم نظر کدام شاه تاریخ را قبول داشتی؟”
من که از سؤال خانم نگرانی ام را فراموش کرده بودم، بلافاصله جواب دادم: “من عاشق اصفهانم.”
او ادامه داد: “اصفهان پایتخت کدام سلسله بود؟”
و به همین ترتیب خانم محمودی سؤال هایش را می پرسید و من بدون هیچ نگرانی همه را پاسخ می دادم.
زنگ پایان کلاس هم زمانی به صدا در آمد که خانم محمودی گفت: “آفرین سارا. دیدی امتحان شفاهی آن قدرها هم که تو می ترسیدی، ترسناک نیست؟! تو هشت نمره ی کامل را گرفتی.”
اصلا باورم نمی شد که از امتحان شفاهی تاریخ که از چند روز قبل برایم کابوس شده بود، توانسته بودم هشت نمره ی کامل را بگیرم…
بعد از این امتحان کم کم توانستم با کابوسی به نام امتحان شفاهی کنار بیایم و مثل سایر بچه های کلاس با اعتماد به نفس رو به کلاس بایستم و از امتحانات شفاهی، نمره های خوبی بگیرم.
نفیسه نوری

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*