منوچهر احترامی، یکی از شاعران و نویسندگان طنزپرداز است که آثار موفقی برای کودکان و نوجوانان نوشته است. او که در شاعری و نویسندگی نام مستعار یا تخلص پورنگ را برای خود برگزیده بود، نویسندة کتاب «حسنی نگو یه دسته گل» است که شاید تا به حال بیش از سی بار تجدید چاپ شده است و همچنان کودکان از خواندن آن لذّت می‌برند و در واقع چند نسل از کودکان ایرانی با آن زندگی کرده‌اند:

اگرچه سال‌های سال گرد پیری بر روی و موی او نشسته است و رنگ سپید بر خود گرفته است اما روح جوان احترامی نمی‌گذاشت که پیری او را حس کنیم. به هر حال بیست و دوی بهمن امسال او نیز مثل بسیاری از نویسندگان راهی سفری دور شد تا قصه‌های طنز و شعرهای شیرین بسیاری دیگر نوشته نشوند.

به یاد او قصه «روزی که من مریض نبودم» و «خاطرات تابستان را از «مجله بچه‌ها گل‌آقا در حیات خلوت می‌آوریم:

خاطرات تابستان

زنگ انشا آقای طاهری گفت: «یک خاطره خوش از روزهای تابستان بنویسید.»

من گفتم: «آقا اجازه؟! ما بلدیم خاطره سفرمان را به کوههای هیمالیا بنویسیم.»

آقای طاهری گفت: «خاطره‌ای که می‌نویسید باید واقعی باشد.»

من نوشتم: «روز جمعه آخر شهریور من با پدربزرگ و مادر و پدربزرگ و مادربزرگم به باغ پدر و مادر ساسان رفتیم. پدربزرگ و مادربزرگ من با پدربزرگ و مادربزرگ ساسان در زیر درخت نشستند و با یکدیگر صحبت کردند. من و ساسان یک چوبدستی برداشتیم که گرگ به ما حمله نکند و در باغ گردش کردیم. به ته باغ رسیدیم یک درخت گردو آنجا بود. ما از درخت گردو بالا رفتیم و چهار دانه گردو کندیم. در بالای درخت گردو نزدیک بود که کلاغها به ما نوک بزنند و ما از درخت گردو پایین آمدیم. پدر ساسان به ما گفت: شما نباید به لانه کلاغها چوبدستی فرو کنید. وقتی که ظهر شد ما با چوبدستیهایمان از ته باغ فرار کردیم و به کنار استخر آمدیم و ناهار خودریم و شب به خانه خودمان برگشتیم.»

آقای طاهری گفت: «خیلی خوب نوشته‌ای.»

محسن گفت: «آقا اجازه؟! پدر ساسان باغ ندارد.»

مرتضی گفت: «آقا اجازه؟! پدر ما باغ دارد.»

آقای طاهری رفت پشت میزش نشست و فکر کرد. بعد گفت: «جمشید حتماً اشتباه کرده و به جای مرتضی اسم ساسان را نوشته است.»

من هولکی دفترچه انشایم را باز کردم و هر جا که اسم ساسان را نوشته بودم پاک کردم و به جای آن اسم مرتضی را نوشتم.

آقای طاهری رفت پشت میزش نشست و فکر کرد. بعد گفت: «جمشید حتماً اشتباه کرده و به جای مرتضی اسم ساسان را نوشته است.»

من هولکی دفترچه انشایم را باز کردم و هر جا که اسم ساسان را نوشته بودم پاک کردم و به جای آن اسم مرتضی را نوشتم.

آقای طاهری گفت: «یک بار دیگر بخوان.» من یک بار دیگر انشایم را خواندم.

آقای طاهری گفت: «حالا خیلی واقعی‌تر شد.»

از مدرسه که مرخص شدیم من از مرتضی پرسیدم: «باغ پدرت گردو هم دارد؟»

مرتضی گفت: «پدرم باغ ندارد، باغ مال دوست پدرم است.»

روزی که من مریض نبودم

یک روز که من مریض نبودم، حوصله‌ام سر رفته بود و هی نق‌نق می‌کردم.

مامان دستش را گذاشت روی پیشانی من. دستش داغ بود. گفت: انوشه ضعف دارد. باید برایش یک سوپ خوشمزه درست کنیم.»

بابا داشت لامپ اتاق را عوض می‌کرد. از صندلی پرید پایین و دستش را گذاشت روی پیشانی من. دستش سرد بود. گفت: «انوشه تب کرده است. پاشویه‌اش کنیم.»

مامان گفت: «بچه شده قالب یخ. صبح تا حالا چیزی نخورده است.»

بابا گفت: «بچه دارد مثل کوره می‌سوزد. احتمالاً سرما خورده است.»

مامان گفت: «وا! حالا چه وقت سرماخوردن است.»

بابا گفت: «حتماً «گرمه‌چا» شده است.»

بابا و مانان حرارت‌سنج آوردند و درجه حرارت بدن من را اندازه گرفتند.

بابا گفت: «حرارت‌سنج خراب است؛ کم نشان می‌دهد.»

بابا ـ مامان می‌خواست حرفشان بشود، اما نشد. بعد، من را بردند پیش آقای دکتر.

آقای دکتر من را گذاشت روی ترازو. گفت: «سیصد گرم کم دارد.»

مامان گفت: «مربوط به ضعف است.»

بابا گفت: «مربوط به تب است.»

آقای دکتر گفت: «مربوط به هر دو است.»

مامان گفت: «ما هر دو مقصریم.»

بابا هیچی نگفت.

آقای دکتر شربت داد. گفت: «تا سه روز، روزی سه قاشق مرباخوری.»

شربت تلخ بود و من دوست نداشتم. مامان هی یک قاشق می‌خورد و می‌گفت: «به‌به! چقدر شیرین است.»

بابا گفت: «خانم! آن شربت مال بچه است. مال آدم بزرگ که نیست.»

بعد، شیشة شربت را از مامان گرفت و گفت: «من بهتر بلدم بچه را گول بزنم.»

بعد با بابا رفتیم از دکان آقافرهاد بقال پفک خریدیم. بابا گفت: «یک پفک من؛ یک پفک تو. یک قاشق شربت من؛ یک قاشق شربت تو.»

بد همة پفکها را من خوردم؛ همة شربتها را بابا خورد.

بعد که به خانه برگشتیم مامان دست گذاشت روی پیشانی من. گفت: «حالش بهتر شده.»

بابا دست گذاشت روی پیشانی من. گفت: «آره، خیلی بهتر شده.»

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*