e-in-digar-chist
بابابزرگ مریض و بیمار توی رختخواب خوابیده بود. با صدای بلند گفت: «هی کوچولو! خوب گوش بده، اگر تو یک چیز را بفهمی، من می میرم»
بابابزرگ ثروتمندترین مرد روی زمین است. او پا ندارد، ولی یک ویلچر طلایی دارد. من، فقط من حق دارم ویلچر بابابزرگ را هل بدهم و او را به گردش ببرم.
آن روز صبح زود گفت: «های کوچولو! امروز به آسمان می رویم. تو خیلی چیزها را باید ببینی و بفهمی.»
هواپیما پر از کلفت و نوکرهای بابابزرگ بود. فقط من و بابابزرگ صاحب هواپیما بودیم. او ابرهای سفید و پنبه ای را به من نشان داد و گفت: « می دانی کوچولو، بچه که بودم خیال می کردم خانه ی خدا بالای این ابرهاست.»
بابابزرگ خیلی غصه خورد و گفت:« آدم ها چقدر عوض شده اند، هواپیما را درست کرده اند تا خدا از آن ها دور و دورتر شود. این روزها خدا به آن بالاها، آسمان ها، به طبقه ی آخر آسمان رفته .»
فردا با بابابزرگ می خواهیم به جنگل برویم. او همه ی حیوانات جنگل را می شناسد و به من گفت:« اگر شیرهای نفهم می فهمیدند که چقدر زور دارند، هیچ وقت سر از سیرک ها در نمی آوردند. و مثل عنترها شکلک بازی نمی کردند تا آدم ها را بخنداند.»
بابابزرگ شبیه یک شیر است. همه ی پسرها و دخترها و نوه و نتیجه هایش از او می ترسند. مثل یک شیر به من گفت:« اگر یک چیز را بهمی من می میرم.»
با کشتی بابابزرگ که بزرگ ترین کشتی جهان است به دریا رفتیم . بابابزرگ گفت:« همین روزها این دریا را می خرم تا دیگر هیچ کشتی ای جرئت نکند توی دریا پی کند. می دانی کوچولو، دریاها بوی گند گرفته اند و از نهنگ های بی غیرت نفرت دارم.»
دلم می خواست با کشتی توی دریا می گشتیم، ولی کشتی آن قدر بزرگ بود که همه ی دریا را گرفت و در اقیانوس پیاده شدیم.
بابابزرگ: «غصه نخور، تو یک چیز را نباید بفهمی، ولی می توانی یک شهر را به آتش بکشی.»
بابابزرگ صاحب بزرگ ترین شهر بود. دستور داد دور تا دور شهر نفت و بنزین پاشیدند و گفت:«آی کوچولو! با یک کبریت شهر دود می شود و به هوا می رود. وقتی من پا ندارم توی شهر قدم بزنم، کوچه و خیابان به چه دردی می خورد؟»
بابابزرگ با کبریت سیگارش را روشن کرد و گفت:« یک چیزی کوچولو، به جای آتش زدن شهر، امشب با همه ی موش های شهر شام می خوریم، همه میهمان من!»
به دستور بابابزرگ تو همه ی کوچه ها و خیابان های شهر میز چیدند و رنگ به رنگ غذا درست کردند.
موش ها آن قدر خوردند و خوردند که اندازه ی گربه ها شدند و دیگر هیچ ترسی از گربه ها نداشتند.
بابابزرگ با صدای بلند خندید و گفت:« فردا شب سگ ها را دعوت کنید تا گربه ها پررو نشوند. یک شب هم نوبت گرگ هاست. »
همه ی گربه ها و سگ ها و گرگ ها فهمیدند که بابابزرگ ثروتمند ترین آدم دنیاست . بعد با قشنگ ترین، گران ترین ماشین که فقط یکی از آن در جهان تولید شده بود به کوهستان های قهوه ای و سیاه رفتیم.
بابابزرگ که همه ی کوه ها را از خدا خریده بود، چند تا لگد محکم تو سر بزرگ ترین قله ی دنیا زد و گفت: «آهای کله قند! آن قدر بمب و خمپاره و نارنجک تو حلقت می ریزم و طوری منفجرت می کنم تا نیست و نابود شوی و خیال بلندترین قله ی جهان از سرت بیرون ببرد. چرا من باید کوچک ترین آدم دنیا باشم تا تو بزرگ ترین قله ی دنیا باشی،ها؟»
خوب شد کوه چیزی نگفت: بهمن و زمین لرزه راه نینداخت. آن وقت بابابزرگ گفت:« نوه ی من یک چیزی را اصلا نباید بفهمد، چون آن وقت من می میرم. حالا آی پسر! با تو هستم کوچولو! چه قدر کت و شلوار و کفش و پالتو و پیراهن و اسباب بازی های جور به جور و رنگ به رنگ می خواهی؟ برو تو مغاره های من و هر چه دلت می خواهد انتخاب کن! برای همه ی رفیق هایت که می دانم عید را خیلی دوست ندارند. لباس های تازه و نو بردار! ببین این همه ثروت را من می خواهم چه کار!»
شب عید شد، همه ی مردم روی کره ی زمین باید لباس نو بپوشند، همه میهمان من! ولی کوچولو تو یک چیز را اصلا ابدا نباید بفهمی، قبول؟!»
بابابزرگ دیگر نفس نداشت. خسته بود. توی رختخوابش دراز کشید و اصلا حرفی نزد. ناهارش یک کاسه سوپ بود. چه قدر کباب برگ دوست داشت. اگر یک سیخ کباب برگ می خورد، بلند می شد و با من به سفره های خیالی می آمد:
های پسر! آی کوچولو! بیا سوار موشک شو. باید به کره ی ماه برویم!
پرواز کن بابابزرگ!
موشک ما به طرف کره ی ماه می رود، خداحافظ! خداحافظ !…
محمدرضا یوسفی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*