safar-be-sarzamine-ghese

شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه جیک جیک کنان فرار کردند، جز گنجشک حنایی که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک حنایی را به چنگش گرفت و گفت: « چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک حنایی گفت: « همه ی عمرم از چنگ شاهین ها فرار کرده ام، می خواستم یک بار جسور باشم.»
شاهین، گنجشک حنایی را رها کرد:« به عمرم یک گنجشکِ جسور دیدم، این قصه را برای جوجه هایم تعریف می کنم.»
جوجه گنجشک ها با تعجب به این قصه گوش دادند.
***
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند. او می گفت: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه جیک جیک کنان فرار کردند، جز گنجشک سینه سفید که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک سینه سفید را به چنگش گرفت:« چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشگ سینه سفید به خودش تکانی داد. هر چه زور داشت به کار برد و از چنگ شاهین فرار کرد.
گنجشک سینه سفید بال زنان می رفت و می گفت: « باید به گنجشک ها بگویم که زور شاهین هم خیلی خیلی زیاد نیست.»
جوجه گنجشک ها با شوق و ذوق به این قصه گوش می دادند.
***
شب بود، جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند. شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه جیک جیک کنان فرار کردند، جز گنجشک پا کوتاه که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک پا کوتاه را به چنگش گرفت : «چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک حنایی گفت: « همه ی عمرم از چنگ شاهین ها فرار کرده ام، می خواستم یک بار جسور باشم.»
شاهین، گنجشک حنایی را رها کرد: « به عمرم یک گنجشکِ جسور دیدم، این قصه را برای جوجه هایم تعریف می کنم.»
جوجه گنجشک ها با تعجب به این قصه گوش دادند.
***
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه جیک جیک کنان فرار کردند، جز گنجشک سینه سفید که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک سینه سفید را به چنگش گرفت: « چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک سینه سفید به خودش تکانی داد. هرچه زور داشت به کار برد و از چنگ شاهین فرار کرد.
گنجشک سینه سفید بال زنان می رفت و می گفت: « باید به گنجشک ها بگویم که زور شاهین هم خیلی خیلی زیاد نیست.»
جوجه گنجشک ها با شوق و ذوق به این قصه گوش می دادند.
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه جیک جیک کنان فرار کردند، جز گنجشک پا کوتاه که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک پا کوتاه را به چنگش گرفت و گفت: « چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک پا کوتاه گفت: « می خواستم شهامتم را به گنجشک ها نشان دهم…
شاهین، گنجشک پا کوتاه را به لانه اش برد و گفت: «شهامت چه مزه ای دارد؟»
گنجشک پا کوتاه چشمانش را بست: « شهامت چه شیرین است!»
جوجه گنجشک ها با لذت به قصه ی گنجشک پا کوتاه گوش دادند.
***
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه جیک جیک کنان فرار کردند، جز گنجشک دم باریک که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک دم باریک را به چنگش گرفت و گفت: «چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک دم باریک گفت: « همه ی عمرم از چنگ تو فرار کرده ام، یک بار ایستادم تا گنجشک ها قصه ی نترسیدن من را تعریف کنند.»
شاهین گنجشک دم باریک را میان گنجشک ها رها کرد:«گنجشک ها باید گذشت و فداکاری من را تعریف کنند، نه نترسیدن تو را !»
انگار جوجه گنجشک ها این قصه را باور نکردند.
***
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه جیک جیک کنان فرار کردند، جز گنجشک کاکلی که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک کاکلی را به چنگش گرفت: «چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک کاکلی گفت: « تا گنجشک ها ایستادن را یاد بگیرند.»
شاهین او را در چنگ هایش فشار داد: «اگر گنجشک ها ایستادن را یاد بگیرند، آن وقت هر گنجشکی یک شاهین می شود.»
جوجه گنجشک ها این قصه را فراموش نمی کنند.
***
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه فرار کردند، جز گنجشک نوک بلند که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک نوک بلند را به چنگش گرفت و گفت: «چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک نوک بلند گفت: « من از عقاب تیز پرواز نترسیدم، چرا از شاهین بترسم؟»
شاهین او را رها کرد: « تو به من درس یاد دادی، دیگر از عقاب تیز پرواز نخواهم ترسید.»
جوجه گنجشک ها به این قصه فکر می کنند.
***
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه فرار کردند، جز گنجشک چشم عسلی که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک چشم عسلی را به چنگش گرفت: «چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک چشم عسلی گفت: « شنیده ام که بعضی شاهین ها بسیار مهربان هستند، راست است یا دروغ؟»
شاهین سرش را با غرور تکان داد و گنجشک چشم عسلی را رها کرد.
جوجه گنجشک ها به این قصه لبخند زدند.
***
شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد. آن ها همه فرار کردند، جز گنجشک پرپری که به شاهین خیره نگاه کرد.
شاهین، گنجشک پرپری را به چنگش گرفت: «چرا همه فرار کردند و تو نکردی؟»
گنجشک پرپری گفت: « می خواهم شکار کردن را از شاهین بزرگ یاد بگیرم، به من می آموزی؟»
شاهین او را رها کرد و گفت: «هر دو شکار چی هستیم، بیا!»
جوجه گنجشک ها به فکر فرو رفتند.
***
صبح از راه می رسید. جوجه گنجشک ها به قصه ها فکر می کردند. هر گنجشکی در دلش می گفت: « من مانند کدام گنجشک هستم؟»
جوجه گنجشک ها پرواز کردند و به سوی آسمان آبی بال زدند.

محمدرضا یوسفی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*