با صدای زنگ ساعتی که آقا جون دیشب کوک کرده بود، من و مادر بیدار شدیم؛ ولی آن قدر خانه سرد بود که نمی توانستم از زیر لحاف بیرون بیایم. یعنی دوباره آقا جون علاءالدین را خاموش کرده بود؟ به قول مادر، این حاجی بازاری خسیس عادت کرده بقیه را آدم حساب نکند و هر وقت خودش از خانه بیرون می رود، علاوه بر خاموش کردن چراغ، محض اطمینان انگشت تف زده اش را دور فتیله چراغ می کشد تا برای مدتی نتوانیم آن را روشن کنیم.
با صدای مادر آماده ی رفتن به حمام شدم. سوز سرمای آن صبح زود زمستان را هیچ وقت از یاد نمی برم. کاپشنی را که هیچ وقت دوستش نداشتم، طبق معمول پوشیدم. کلاه بدریخت و نوک تیزش را بر سر گذاشتم. شال گردن بنفش راه راهی را که مادر برایم بافته بود، محکم به دهانم بستم تا مبادا سرما نفسم را سرد کند. تحمل بوی بد شال گردن تقریباً غیر ممکن بود. دست کوچکم را که از سرما سرخ شده بود، توی جیب سوراخ کاپشنم کردم و دست دیگرم را به دست مادر که زیر چادر بود، دادم و از خانه بیرون رفتیم. در طول راه با چکمه های قهوه ایی رنگم سنگ ریزه های کف خیابان را پرتاب می کردم اما مراقب بودم توی چاله های پر شده از آب باران دیشب نروم . عبور از کوچه وحشت به خاطر تاریکی مطلقش با وجود چراغ برقی که نورش سوسو می کرد، خیلی سخت بود. ناخواسته قدم هایم تندتر می شد؛ گویی هر چه سرما شدیدتر می شد؛ قدرت مادر برای کشاندن من در آن هوا بیش تر می شد.
پس از چند دقیقه به حمام رسیدیم. آن جا از سرما خبری نبود. صندلی های خالی نشانه ای بود برای این که من بفهمم قرار نیست در نوبت بمانیم.
عباس آقا را طبق معمول در عالم نشئگی، روی صندلی زنگ زده حمام در حال چرت زدن دیدم. مثل همیشه صدای رادیو باندپیچی شده اش بلند بود. مادر با انگشترش روی میز زد. عباس آقا دهان دره کنان بیدار شد و بعد از کش و قوس آمدن، چشمانش را باز کرد و در حالی که به ساعتش نگاه می کرد، گفت: “اِ ، شمایید. باز جمعه شد و با این زبون بسته دم سحری راهی حمام شدی؟!”
مادر که اصلاً حرف های عباس آقا را نمی شنید، پرسید: “آن نمره تمیزه خالیه؟”
همین طور که مادر مشغول حرف زدن با عباس آقا بود، رفتم سراغ خورشید.
خورشید، اسمی بود که عباس آقا روی دکه اش گذاشته بود. دکه که نمی شود گفت؛ یک جعبه بزرگ شیشه ای که روی چهار تا چرخ سوار بود. جایش، گوشه ایی از راهرو حمام بود. در آن همه چیز بود. از هله هوله گرفته تا صابون و سفید آب و …
همیشه آرزو داشتم مادر یکی از آن پفک های کهنه را برایم بخرد. صدای مادر را شنیدم که بلند گفت:
“کجا رفتی ؟ من رفتم ها ! رفتم توی حموم همیشگی. ”
مادر مشغول باز کردن بقچه لباس بود. لباس های تمیز را یکی پس از دیگری از جالباسی رختکن آویزان می کرد. عروسک کوچک خط خطی شده من، ته مانده ی بقچه مادر بود. وقتی آن را دید، دوباره فریادش بلند شد: ” از این واجب تر چیزی نبود با خودت بیاری؟”
عروسک بخت برگشته را چنان پرتاب کرد که طبق معمول سرش از بدنش جدا شد. رفتم سراغ عروسک مجروح شده که صدای عباس آقا را از پشت در شنیدم.
– سوسن خانوم!
– بله!
– یک نفر کارتان دارد.
– پای تلفن؟!
– نه ، تشریف آوردن این جا.
– حالا کی هست؟
– می گه، آقا جواد.
– کی؟ جواد ؟!
مادر سر جایش خشک شد ، با دیدن قیافه وحشت زده و رنگ پریده ی او، عروسک از دستم رها شد. عباس آقا از پشت در مرتب حرفش را تکرار می کرد، گویی سوزنش گیر کرده بود. مثل این که مادر صدای او را نمی شنید. شاید هم از فریادش کر شده بود. ولی هر چه بود او هیچ چیز نمی شنید. بالاخره من به داد حنجره ی عباس آقا رسیدم. بلند گفتم: “شنیدیم عباس آقا، شنیدیم! ”
نفهمیدم چه طور بقچه باز شده، جمع شد و مادر در چه فرصت و فاصله ای هم سر خود چادر کرد و هم تن من لباس! رفتار مادر خیلی عجیب بود. او را تا به حال این طور ندیده بودم. یواش یواش داشتم از او می ترسیدم. یعنی او مادر من بود؟
خواستم به پاهاش نگاه کنم، ببینم سم دارد یا نه؟!
پیش خودم می گفتم، مادر را جن ها بردند و الان یکی از آن ها چادرش را سر کرده و می خواهد من را هم با خودش ببرد. نفسم را در سینه حبس کردم. با ترس و لرز نگاهی به پایین انداختم. خدا را شکر، مادرم پا داشت. خودم را به چادرش چسباندم. در دل می گفتم، خوب است بعضی وقت ها حرف های نجمه خانوم را خوب گوش کنم:
– آب جوش زمین نریزید . وقتی هوا تاریک شد، حمام نروید و …
از حمام بیرون رفتیم، قدم های مادر مثل زمان آمدن نبود. خیلی سنگین شده بود . انگار اصلاً حرکت نمی کرد. شاید چون
من به او چسبیده بودم، سنگین شده بود و نمی توانست حرکت کند. به روشنایی داخل راهرو که رسیدیم، کلی شیر شدم و خودم
را شل کردم. چرا آن قدر راهرو طولانی شده بود؟!
وقتی به جایی از راهرو رسیدیم که در ورود و خروج را می دیدم، متوجه شدم کنار در مردی لاغر اندام و بلند قد، با موهای جو گندمی ایستاده. رنگ چشم هایش را تشخیص نمی دادم، ولی هر چه بود به تیرگی می زد. رنگ چهره اش گندم گون بود، با ته ریشی مرتب. حالت چشم های غمگینش درغصه دار نشان دادن چهره اش بی تقصبر نبود.
نگاه مادر را دنبال کردم. شش دانگ حواسش به مرد بود. هیچ کس حرف نمی زد. مرد سرش را زیر انداخته بود و با نوک کفشش خطوطی نیم دایره روی موزاییک ها می کشید. هنوز هم نفهمیدم چرا بعضی از آدم ها این کار را می کنند. شاید برای وقت گذراندن یا شاید هم برای آرامش اعصاب، نمی دانم. مرد هرزگاهی سرش را بالا می آورد و مادر را زیر چشمی نگاه می کرد. همه ی حواسم هم به مرد بود و هم به مادر؛ اما مادر بر عکس مرد، او را خوب نگاه می کرد.
– بالاخره آمدین.
عباس آقا با گفتن این حرف سکوت مادر را شکست.
– جواد، واقعاً خودتی ؟ تا حالا کجا بودی ؟ به من گفته بودند مردی.
چرا مرد حرف نمی زد؟ شاید لال بود. نمی دانم. یعنی اگر زبان داشت می توانست جواب سؤال های مادرم را بدهد؟
چرا صدای مادر می لرزید؟ یعنی از مرد می ترسید؟
سر از حرف های مادر در نمی آوردم . حسش را هم نمی فهمیدم، که عصبانی است یا ناراحت!
هاج و واج به اطراف نگاه می کردم. به بقچه ی رها شده ی روی زمین، به عروسک بدون سر خودم، به مرد غریبه.
مادر من را صدا زد. کنارش رفتم. چادرش را محکم چسبیدم. مادر دستش را پشت کمرم زد و به سمت آن غریبه هل داد.
دیگر هیچ چیز نشنیدم. فقط لب های مادر را می دیدم که مرتب در حال حرکت بود.
افسانه کائدی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*