bedune-onvan4

قطره ی باران همین طور که از ابر پایین می آمد، رو به آسمان کرد و گفت:” آسمان …تو چرا این قدر پهناوری و من این قدر کوچک؟”
آسمان شانه ای بالا انداخت و گفت:” نمی دانم…شاید چون من از تو مهم ترم!”
قطره از تکه ای ابر پرسید:
” ابر سفید… تو می دانی چرا من این قدر کوچکم و شما ابرها این قدر بزرگ؟”
ابر چاق و سنگین که تازه از خواب بیدار شده بود با تکبر و به سختی خود را
تکانی داد و گفت:”هوم…نمی دانم…شاید چون ما کارهای مهم تری داریم که باید انجام دهیم.”
این را گفت و دوباره به خواب رفت. قطره ی باران به راه خودش به سمت زمین ادامه داد که ناگهان متوجه صدای باد شد. با عجله باد را صدا کرد:”هی…باد! نرو! چند لحظه صبر کن..سؤالی دارم.”
باد متوجه قطره ی کوچک باران شد و برگشت و به آرامی گفت: “به به …چه قطره ی درخشان و زیبایی..سؤالت را بپرس!”
قطره با خوشحالی گفت:”باد جان، تو می دانی چرا من این قدر کوچکم؟”
باد نگاهی به قطره کرد و هوهو خندید. “مگر تو کوچکی؟! …به نظر من که اصلا کوچک نیستی!”
قطره با تعجب گفت:”ولی آسمان و ابر گفتند که من کوچکم …”
باد لحظه ای از چرخیدن ایستاد و برگ ها و شاخه های درختان نیز از رقصیدن واماندند. باد دوباره پرسید:” آن ها به تو نگفتند که چرا کوچکی؟”
قطره دستپاچه جواب داد:
” چرا…گفتند چون مهم نیستی”
باد این بار چنان خنده ای کرد که برگ های بسیاری از درختان به زمین ریختند:” آن ها را ولشان کن! اگر چه آسمان پهناور است، ولی نمی تواند از نزدیک کسی یا چیزی را ببیند. آن ابر تنبل را هم فراموش کن که اگر من نوزم، از جایش تکان نمی خورد. من به تو می گویم که کوچک نیستی؛ چون هر لحظه در سفرهستم…موجودات زیادی را دیده ام و حرف های زیادی را شنیده ام. می دانی از روی چه قدر گل و از کنار چه قدر آدم گذشته ام. حیوان ها و انسان های زیادی را نوازش کرده ام و عطر گیاهان بسیاری را در هوا پراکنده ام. خوب می دانم چه می گویم…تو کوچک ترین موجود در جهان نیستی…شته ای که روی برگ ها می نشیند از تو هم کوچک تر است. تازه، از آن ریزتر هم پیدا می شود. بیا جانم…تازه گیرم که تو کوچک باشی…چیزی از کارهای مهمی که در جهان می کنی، کم نمی کند؛ کارهایی که آسمان هم با آن هم پهناوری از عهده اش خارج است؛ چه رسد به آن ابر تنبل! زنبورها و مگس ها هم کوچک هستند؛ اما می دانی اگر آن ها نبودند، من به تنهایی نمی توانستم گرده ی این همه گل را پخش کنم تا گل های نو برویند و جهان رنگین شود. می دانی اگر مورچه ها نبودند، خاک در دل زمین شخم نمی خورد. بیا جانم… بر پشت من بنشین تا ببینی که جهان تمامی ندارد. به قول آدم ها: بسیار سفر باید، تا پخته شود خامی!
این طور شد که قطره ی باران بر پشت باد سوار شد و جاهای دوردست را دید…گاهی به شکل مه درآمد؛ گاهی سرد و منجمد شد و رفت تا جاهای سردتر را ببیند. گاهی هم به دل زمین فرو رفت و با حشرات و ریشه ی گیاهان دوست شد. بعضی وقت ها هم به شکل بخار می شد تا ببیند در آسمان و میان ابرها چه می گذرد. صبح ها و شامگاه هایی هم بود که به شکل شبنم روی برگ گیاهان می نشست و هر وقت شته ی ریزی می آمد تا کمی از او را بنوشد، این جمله ی باد را به یاد می آورد که هیچ موجودی در جهان کوچک نیست.
سمیرا قاسمی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*