index
با جمشید خانیان درباره ی داستان نوجوان

در مصاحبه های دیگرش گفته بود ، آثار بزرگ سال من را جدی نگیرید. کلی درباره ی مزایای نوشتن برای کودک و نوجوان صحبت کرده بود .کودکی های زمین ، ناهی ، قلب زیبای بابور ، شب گربه های چشم سفید ،شبی که جرواسک نخواند، طبقه ی هفتم غربی، قوص عمیق از آثار او هستند .
جمشید خانیان در اواخر دهه ی چهل زندگی اش است. او از دهه ی ۶۰ با نوشتن برای بزرگ سالان شروع کرده است . تخیل غیر قابل مهاری که ادبیات نوجوان در ذهنش ایجاد کرد، شوق نوشتن برای نوجوانان را در او به وجود آورد. متولد و بزرگ شده ی آبادان است . اگرچه اکنون در اصفهان زندگی می کند، اما هنوز یکی از تصاویر ثابت کتاب هایش، فضاهای بومی زادگاهش است . بازی های فرمی و زبانی، نگاه تازه ای است که کتاب های او را متمایز می کند .
“شب گربه های چشم سفید” برگزیده ی ششمین دوره ی انتخاب کتاب سال ماهنامه ی سلام بچه ها و پوپک و برگزیده ی جشنواره ی کتاب کودک و نوجوان سال ۱۳۸۷، “شبی که جرواسک نخواند” نامزد مرحله نهایی جایزه ی مهرگان ۱۳۸۳ و برگزیده ی نخست کتاب سال شهید حبیب غنی پور ۱۳۸۳ و برگزیده ی شورای کتاب کودک در سال ۱۳۸۳، “قلب زیبای بابور” نامزد مرحله ی نهایی جایزه ی شهید غنی پور و برگزیده ی کتاب فصل در سال ۸۷ برای طبقه ی هفتم غربی تعدادی از جوایز اوست .

*از نویسنده ی داستان های بزرگ سالی بگویید که شروع می کند برای کودکان نوشتن و با افتخار هم این کار را می کند .
ـ نمی دانم چرا این اتفاق افتاد . سال ۷۶ وقتی نوشتن کودکی های زمین را شروع کردم، می خواستم داستان بزرگ سال بنویسم که یک دفعه شخصیت “کل اشتر” خیالی از داستان سردر آورد . دیوی بود که برگشته بود به زمین و فرشته ها این امکان را به او داده بودند که کارهای خوب انجام دهد و وقتی به زمین می آید با جنگ رو به رو می شود . جنگ ایران . وقتی وارد کار شد ، تخیل غیر قابل مهاری در ذهنم ایجاد شد . به نظرم رسید یکی از امتیازها راوی نوجوان، خیال پردازی است . سرتاسر رمان را با لذتی که برای اولین بار تجربه می کردم، نوشتم . یک جور فاصله گرفتن از واقعیت پیرامون بود . تجربه ی دنیایی که معمولا در ادبیات دنبالش هستیم و فقط عرصه ی ادبیات کودک و نوجوان این امکان را به آدم می دهد .
*وسوسه نمی شوید دوباره برگردید به سمت ادبیات بزرگ سال ؟
ـ دیگران می گویند برگردم، اما واقعا هیچ نیاز و ضرورت و احساسی که بخواهم به آن نوع ادبیات برگردم نیست . البته هم چنان در عرصه ی ادبیات نمایشی، کار بزرگ سال می کنم و نتوانسته ام هنوز وارد ادبیات نمایشی کودک و نوجوان شوم . انگار برای خودم سخت است . به طور جدی بهش فکر نکردم .
*فکر می کنید برای ادبیات نوجوان احتیاج به موضوع خاصی داریم یا می شود موضوع های مختلف را با پرداخت نوجوانانه در ادبیات نوجوان جا داد؟
ـ خیلی قائل به این تقسیم بندی ها نیستم . موقع نوشتن خیلی فکر نمی کنم که برای گروه سنی نوجوان می نویسم . دنیای نوجوان در من هست و حل شده . شاید برای همین آن ساختارها ی فرمی هم که برای بیان قصه استفاده می کنم، غیر متعارف و سخت باشد؛ چون همیشه فکر می کنم دارم برای یک انسان می نویسم . به یک انسان فکر می کنم.
*بازی های فرمی در این دو کار آخرتان بیش تر نمایان است . طبقه ی هقتم غربی و قوص عمیق . و کلا هم فکر می کنم کارهایتان از سادگی به سمت پیچیده تر شدن می روند. این به دلیل خواست خودتان بوده که در سؤال قبل هم جواب دادید یا به دلیل این که جریان های ادبی کلا به این سمت می روند ؟
ـفکر می کنم فرم و محتوا هم دیگر را تکمیل می کنند . گاهی فرم ارجح می شود و انگار بیش تر به چشم می آید . در واقع همه ی روایت ها و موضوع ها تکراری شده اند و اغلب شنیده ایم که تنها چیزی که طراوت و تازگی می دهد، شکل و نگاه ماست و دریچه ای است که باز می کنیم تا حرف تازه ای بزنیم . در غیر این صورت کدام سوژه تا به حال گفته نشده ؟ تنها چیزی که در مورد پیچیده تر شدن هم فکر می کنم قاعده ی زندگی امروز است و نمی توانیم ادبیات را مستثنی کنیم . نوع ارتباط ما با دنیای پیرامون پیچیده شده و نوجوان ها پیچیده تر شده اند و با پیچیدگی بهتر ارتباط برقرار می کنند و بهتر آن ها را درک می کنند . نباید به این دنیای پیچیده، نگاه ساده انگارانه داشت.
*در داستان هایتان رگه هایی از قصه های فولکلوریک به خصوص در “قلب زیبای بابور” و “ناهی” دیده می شود . در کودکی یا نوجوانی تان قصه می شنیدید؟ و آیا تاثیر آنها بوده ؟
ـمن از یازده سالگی وارد کانون شدم و کارم را از آن جا شروع کردم . جذب قصه خوانی شدم و کتاب قصه زیاد خواندم . اگرچه قصه ی عامیانه ی مکتوب را نخواندم، اما شاید قصه های فولکلوریک را شنیدم . شاید به دلیل رگه های شرقی داستان نویسی ما باشد .
*جغرافیا و استفاده از محیط های بومی هم در آثارتان به چشم می آید . این محیط بومی، ناخودآگاه تاثیر می گذارد یا با قصد و نیت قبلی داستان هایتان را به فضاهای بومی خودتان می برید؟
ـ من هنوز هم متاثر از وقایع جنگ هستم . نمی توانم این را فراموش کنم . ۱۹،۲۰ و ۲۱ سالگی ام در محیط جنگ گذشت تا به امروز که ۴۹ ساله هستم، هنوز این تاثیر وجود دارد و وقتی می خواهم فضا را تصور کنم برمی گردم به آن فضای بومی و جنوبی خودم . اما آن زمان هم یادم هست در فکر این بودم که به یک نوع فضا سازی که بومی باشد و تعلقات زبان فارسی را هم داشته باشد، برسم . تجربه های این چنینی را دوست داشتم .
*طبقه ی هفتم غربی اما از این نظر با باقی آثارتان تفاوت دارد . در این کتاب شما فضای شهری و آپارتمان نشینی را تصویر کرده اید .
بله . به نظرم رسید دنیای پیرامونمان به این سمت می رود .ذره ذره به سمت مدرن تر و پیچیده تر شدن می رود . اتفاقی که برای خود امیرعلی در این داستان می افتد که با این که هنوز متعلق به فضای بومی است ، وارد دنیای پیچیده می شود . انگار به یک دنیای غول پیکر مدرن پرتاب شده که اصول انسانی دارد در آن نابود می شود و پیوند عاطفی او با پیرمرد، باعث زنده شدن دوباره ی پیرمرد می شود .
* این کتاب جایزه های زیادی هم گرفته است . شما اگر جای هیئت داوران باشید به چه دلیل به این کتاب جایزه می دهید؟ چه نکته ی متمایز کننده ای نسبت به بقیه ی آثار دارد؟
ـ نقدهای متفاوتی درباره ی طبقه هفتم غربی خواندم . بعضی نگاه عاطفی و انسانی و ارتباط انسانی بین دو نسل ( پیرمرد و نوجوانی که از او پرستاری می کند) را مورد توجه قرار دادند و گروه دیگر معماری و فرم و شکل کار را مد نظر داشتند که دو روز پی در پی را به موازات هم در داستان پیش بردیم . یک نگاه هزار و یک شبی مثل شهرزاد که قصه ی اصلی لابه لای قصه ها به تعویق می افتد . اخیرا هم در پژوهشی دیدم که نگاه اخلاقی آن را دیده اند . شاید به دلیل این بوده که می شود از ابعاد مختلفی به این اثر نگاه کرد .
*یک تصویر حاکم بر نوجوانی تان را توصیف کنید
ـ در نوجوانی وارد گروه نمایشی کانون شدم . در سال های ۵۱ و ۵۲ و ۵۳، دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران، طرحی را برای دانشجوهای خود گذاشته بود که در شهرهای خودشان مربی تئاتر شوند . یکی از این دانشجوها با ما شروع به کار کرد. هیچ وقت فراموش نمی کنم که چه تاثیر مثبتی داشت و همیشه مدیونش هستم . شکل گیری شخصیت هنری ام وامدار اوست .
*قصه ی طرحی را که تبدیل به داستان می کنید، بگویید . چطور طرح، داستان می شود؟
بخش اساسی و عمده ی هرطرحی بخش ذهنی کار است . وقتی شکل می گیرد و همه چیزش مهیا می شود ، نوشتن کار مشکلی نیست . بخش اول ممکن است مدتی طولانی در ذهنم باشد حتی یک سال.
*از آن دسته ای هستید که با شخصیت هایشان زندگی می کنند؟
موقع نوشتن این اتفاق برایم می افتد . به ویژه این که یک تصور کلی از کار دارم و دقیقا نمی دانم چه اتفاقی می افتد . اولین تجربه ی زندگی من با آن آدم است . چون طرح کاملی از آن آدم در ذهنم نیست . مرتب دارم با او زندگی می کنم .
*داستان هایتان را با صدای بلند برای خودتان می خوانید ؟
خیلی زیاد . آهنگ کلمه برایم خیلی مهم است . شاید به همین خاطر هم هست که قصه گوی خوبی هستم .
*پس برای بچه هایتان هم داستان هایتان را می خوانید؟
ـبله . آن ها اولین کسانی هستند که داستان ها را می شنوند.
*کتاب قلب زیبای بابور را هم به دخترتان تقدیم کرده اید .
ـ آن کتاب را با هم نوشتیم . و خیلی از نظراتش را در داستان اعمال کردم . داستانی که من ابتدا نوشته بودم ۲۴ فصل داشت . وقتی برایش خواندم گفت، خب، چی شد؟ این حرف باعث شد من همه را دور بریزم و بعد در تعامل با خودش داستان را بنویسم . زبان قصه و راوی از او گرفته شده . هر فصل را برایش می خواندم .
*چه مکانی را بیش تر از بقیه جاها دوست دارید؟
هیچ جایی را بیش تر از میز کارم و خانه ی خودم دوست ندارم و بعد از آن پارک کانون پرورش فکری در آبادان را .
*می شود بگویید روی میز کارتان چه چیزهایی هست؟
ـ الآن برای کانون دارم کاری در زمینه ی موسیقی انجام می دهم و منابع آن روی میزم است . هم روی میز و هم روی زمین . دو جلد فرهنگ لغت عمید که به خاطر استفاده ی زیاد کهنه شده اند . خودکار قرمز که حتما باید باشد، چون دور مطالب را با خودکار قرمز خط می کشم و خودکار مشکی . یک پوشه پر از کاغذها و نوشته های نصفه مانده . کاغذهای سفید کامپیوتری که نسخه ی اول نوشته هایم را پشتشان می نویسم . از کامپیوتر استفاده نمی کنم . هیچ چیزی برایم جای خودکار قرمز و مشکی را نمی گیرد.

شادی خوشکار

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*