<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	>

<channel>
	<title>هدهد</title>
	<atom:link href="http://www.hodhod.ir/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.hodhod.ir</link>
	<description>سايت كتاب و كتابخواني كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان</description>
	<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 07:31:54 +0000</pubDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.7.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>نامه</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1112</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1112#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 31 Aug 2010 07:31:54 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حياط خلوت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1112</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1112"><img align="left" hspace="5" width="59" height="50" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/name-150x150.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="name" title="name" /></a>
چرا تاریک و سردی
کنار این همه رنگ؟

چه حسی داری امروز؟
پر از ابری و دلتنگ؟]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p> <img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/name-300x300.jpg" alt="name" title="name" width="300" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1113" /></p>
<p>چرا تاریک و سردی<br />
کنار این همه رنگ؟</p>
<p>چه حسی داری امروز؟<br />
پر از ابری و دلتنگ؟</p>
<p>چه حسی داری امروز؟<br />
بگو&#8230;تاریک؟روشن؟</p>
<p>دلت می خواهد الان<br />
کجا باشی دقیقا؟</p>
<p>کنار ساحلی دور<br />
رفیق موج و ماهی؟</p>
<p> ویا چون ذره ای گم<br />
در این دود و سیاهی؟</p>
<p>میان یک جزیره<br />
جدا از هرچه انسان؟</p>
<p>و یا در قیل و قال ِ<br />
خیابان های تهران؟</p>
<p>من آن سنگ صبورم<br />
بگو در دل چه داری؟</p>
<p>پر از ابری و دلتنگ<br />
نمی خواهی بباری؟</p>
<p> تو با این بغض پرپر<br />
من و این دفتر خیس&#8230;</p>
<p>چه حسی داری الان؟<br />
برایم نامه بنویس!</p>
<p>انسیه موسویان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1112</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>کفش تنبل</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1069</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1069#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 25 Aug 2010 09:48:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حياط خلوت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1069</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1069"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/kafshe-tanbal-300x300.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="kafshe-tanbal" title="kafshe-tanbal" /></a>کفش‌هایم بی‌نهایت خسته‌اند
راه رفتن را به رویم بسته‌اند
من به فکر کوه و دشت و جنگلم
می‌کشد خمیازه کفش تنبلم...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/kafshe-tanbal-300x300.jpg" alt="kafshe-tanbal" title="kafshe-tanbal" width="300" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1099" />
<p>کفش‌هایم بی‌نهایت خسته‌اند<br />
راه رفتن را به رویم بسته‌اند<br />
من به فکر کوه و دشت و جنگلم<br />
می‌کشد خمیازه کفش تنبلم<br />
من به فکر رفتنم از راه راست<br />
کفش می‌گوید: این راه خطاست<br />
من به فکر رفتنم از این مکان<br />
در مقابل کفش می‌گوید: بمان<br />
کفش‌ها را می‌کنم از پای خود<br />
می‌شوم راحت من از همپای خود<br />
رفت باید از میان سنگلاخ<br />
بی‌کلام و صحبت و بی‌آخ و واخ!<br />
کفش کهنه در بیابان نعمت است<br />
کفش تنبل هم بلای حرکت است</p>
<p>فرهاد حسن‌زاده</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1069</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نمکدان</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1082</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1082#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 18 Aug 2010 11:17:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حياط خلوت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1082</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1082"><img align="left" hspace="5" width="59" height="50" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/namakdan-150x150.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="namakdan" title="namakdan" /></a>از بس دور حیاط لی‌لی کردم، حوصله‌ام سر رفت. از دست این اعظم‌خانم از کی آمده بود عیددیدنی و هنوز هم نرفته بود...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/namakdan-300x300.jpg" alt="namakdan" title="namakdan" width="300" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1083" /><br />
از بس دور حیاط لی‌لی کردم، حوصله‌ام سر رفت. از دست این اعظم‌خانم از کی آمده بود عیددیدنی و هنوز هم نرفته بود. قرار بود به خانهء دایی برویم. خوشحال و آماده بودم ولی چه فایده اعظم‌خانم آمده بود و انگار نه انگار که ما هم کار داریم. اصلاً تقصیر مادر بود که به او نمی‌گفت باید به مهمانی برویم. به طرف اتاق دویدم. صورتم را به شیشه چسباندم و داخل اتاق را نگاه کردم. مادر نشسته بود و اعظم‌خانم هم رو به رویش بود و صحبت می‌کرد. مادر آن‌قدر گرم گوش‌کردن به حرفهای اعظم‌خانم بود که اصلاً مرا پشت شیشه ندید. با خودم فکر کردم شاید یادش رفته که باید به خانهء دایی برویم. دلم می‌خواست مرا نگاه کند تا با اشاره به او بگویم که باید برویم.<br />
کبری با سینی چای وارد اتاق شد. سینی را جلوی مادر و اعظم‌خانم گذاشت و مرا پشت شیشهء دید به طرفم آمد و در را باز کرد و گفت:«چی شده است؟»<br />
آهسته گفتم:«پس اعظم‌خانم کی می‌رود؟»<br />
مثل مادر یواشکی دستش را به صورتش زد و گفت:«هیس! اگر بفهمد ناراحت می‌شود، آمده عیددیدنی.»<br />
شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم:«خب ما هم قرار است برویم عیددیدنی دایی»<br />
کبری که از دست من لجش گرفته بود برگشت و کنار مادر و اعظم‌خانم نشست. کفشم را در آوردم و به اتاق رفتم. سلام کردم.<br />
اعظم‌خانم نگاهم کرد و گفت:«سلام، به‌به رضوان‌خانم. چه لباس قشنگی»<br />
فوری گفتم:«مادر دوخته. لباس عیددیدنی است. هروقت بخواهیم عیددیدنی برویم آن را می‌پوشم.»<br />
منتظر بودم اعظم‌خانم بگوید:‌قرار است مهمانی بروید؟ ولی او چیزی نگفت دستی به پارچهء لباسم زد و گفت:«برای مریم هم امسال خودم لباس دوختم.»<br />
به پهلوی مادر زدم، نگاهم کرد گفتم:«بیاید جلو می‌خواهم چیزی بگویم.»<br />
مادر اخم کرد و گفت:«هزار بار گفته‌ام که در گوشی حرف‌زدن کار خوبی نیست.»<br />
اعظم‌خانم ظرف شیرینی را به طرفم گرفت و گفت:«شاید شیرینی می‌خواهد.»<br />
گفتم:«نه شیرینی نمی‌خواهم» بعد هم بلند شدم و به آن اتاق رفتم. از دست اعظم‌خانم حرصم گرفته بود. از دست کبری بیشتر از همه که مثل آدم‌بزرگها قاطی حرفهای مادر و اعظم‌خانم شده بود. چندبار جلوی در این طرف و آن طرف رفتم و پیراهن عیدم را تاب دادم. شاید اعظم‌خانم متوجه شود اما نه خبری نبود.<br />
کبری به این اتاق آمد. انگار حوصلهء او هم سر رفته بود. نگاهم کرد و گفت:«راست می‌گویی اعظم‌خانم قصد رفتن ندارد، مادر هم نمی‌تواند چیزی بگوید. تازه دارد قصهء دعوایش با زن‌داداشش را تعریف می‌کند.»<br />
کبری به آشپزخانه رفت ولی وقتی برگشت چشمهایش برق می‌زد و انکار کشفی کرده بود. به طرفش رفتم و گفتم:«چی شده؟ چیزی پیدا کردی؟»<br />
خندید و گفت:«پیدا نکردم. چیزی یادم آمد.»<br />
گفتم:«خُب بگو دیگه.»<br />
کبری سرش را به من نزدیک کرد و گفت:«یک شب که سکینه سلطان اینجا بود داشت برای مادر تعریف می‌کرد یکی آمده بوده خانه‌شان و نمی‌رفته است. سکینه سلطان به نوه‌اش گفته بود یک کم نمک توی کفش مهمان بریزد تا برود.»<br />
خندیدم و گفتم:«رفته بود؟»<br />
کبری گفت:«بله که رفته بود.»<br />
گفتم:«خب؟»<br />
کبری گفت:«خُب»<br />
گفتم:«یعنی؟»<br />
کبری گفت: امتحانش ضرر ندارد. اینطوری می‌توانیم به خانهء دایی برویم. بیچاره مادر الان دلش مثل سیر و سرکه می‌جوشد. حتماً الان با خودش می‌گوید:« دیر که برویم، زن‌دایی می‌گوید گذاشتند و گذاشتند تا سفره پهن شد آمدند.»<br />
گفتم:«خُب برو بریز.»<br />
کبری گفت:«تو خیلی عجله داری. من که عجله ندارم. نگاه کن لباس هم نپوشیده‌ام.»<br />
نگاهی به اعظم‌خانم و مادر کردم و نگاهی به نمکدانی که توی دست کبری بود. بعد آن را گرفتم و گفتم: «باشه من می‌روم.»<br />
یواش یواش از اتاق بیرون رفتم. کفشهای اعظم‌خانم جفت شده بود و از تمیزی برق می‌زد. به طرف آنها رفتم. مادر از پشت شیشه مرا دید و گفت:«رضوان! یک لیوان آب برای اعظم‌خانم بیاور،گلویشان خشک شده است.»<br />
کبری فوری جواب داد:«چشم، الان می‌آورم.»<br />
با خودم گفتم:«گلوی بیچاره حق دارد که خشک شود. از صبح دارد حرف می‌زند.» خم شدم و آهسته کنار کفشها نشستم. هر چه نمکدان را تکان دادم از سوراخهایش نمک نیامد. انگار نمکها نم کشیده بودند. با اشاره به کبری گفتم:«نمی‌ریزد.»<br />
کبری اشاره کرد که درش را باز کن. در نمکدان را باز کردم و روی کفشها گرفتم. یک دفعه در اتاق باز شد. اعظم‌خانم و مادر بیرون آمدند. نمکدان از دستم ول شد و توی کفش اعظم‌خانم افتاد. فوری دویدم و خودم را توی آشپزخانه قایم کردم.<br />
اعظم‌خانم کفشش را که دید همه چیز را فهمید و گفت:«شوکت‌خانم! برای رفتن مهمان لازم نیست یک نمکدان نمک توی کفشش خالی کنید. یک ذره نمک هم کافی است. تازه ما که با شما از این حرفها نداریم. کار داشتید می‌فرمودید رفع زحمت می‌کردیم. ما فقط آمده بودیم وظیفه به جا بیاوریم.» مادر محکم روی دستش کوبید و گفت:«این چه حرفی است اعظم‌خانم قدم شما به روی چشم. حتماً از دست بچه‌ها ول شده است.»<br />
کبری با یک دستمال از آشپزخانه بیرون دوید و شروع به تمیزکردن کفش‌های اعظم خانم شد.<br />
مادر گفت:«کبری این جا چه خبر است؟ نمکدان توی کفش اعظم‌خانم چه کار می‌کند؟»<br />
کبری هم بدون آن که ذره‌ای دستپاچه شود گفت:«نمکدان توی دست رضوان بود.»<br />
اعظم خانم کفشش را پوشید و با دلخوری از خانهء ما رفت.<br />
مادر مرا در آشپزخانه پیدا کرد و گوشم را حسابی چرخاند. کبری هم به روی خودش نیاورد که پیشنهاد او بوده است.<br />
ولی با همهء اینها من خوشحال بودم که خلاصه اعظم‌خانم رفت و ما می‌توانیم به خانهء دایی برویم.</p>
<p>افسانه شعبان نژاد</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1082</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>ماه مهربان</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1102</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1102#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 16 Aug 2010 06:27:19 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[چاق سلامتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1102</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1102"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/mahe-mehraban-300x300.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="mahe-mehraban" title="mahe-mehraban" /></a>عطر پاک ربنا
بوی سفره ی سحر
میهمان تازه ای
می رسد خبر!خبر!...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/mahe-mehraban-300x300.jpg" alt="mahe-mehraban" title="mahe-mehraban" width="300" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1103" /></p>
<p>عطر پاک ربنا<br />
بوی سفره ی سحر<br />
میهمان تازه ای<br />
می رسد خبر!خبر!</p>
<p>مثل سال های پیش<br />
باز هم تو آمدی<br />
خانه خانه کو به کو<br />
 نرم و ساده در زدی</p>
<p>ماه خیر و روشنی!<br />
ماه مهربان سلام!<br />
ماه ذکر و نور و قدر<br />
ماه غربت امام!</p>
<p>در تو رحمت خدا<br />
می زند همیشه موج<br />
روزه های ساده ام<br />
می برد مرا به اوج</p>
<p>باز هم مرا ببر<br />
تا زلالی سحر<br />
تا که تازه تر شوم<br />
با نیایش پدر</p>
<p>با دعای مادرم<br />
دور سفره هر غروب<br />
گفت و گوی ساده اش<br />
با تو ای خدای خوب!</p>
<p>تازه کن دل مرا<br />
&#8220;مثل چشمه مثل رود&#8221;<br />
ماه مهربان سلام!<br />
ماه مهربان درود!</p>
<p>انسیه موسویان</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1102</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>چرا دنیا این طوریه؟</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1063</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1063#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Aug 2010 09:42:53 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[گلستان كتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1063</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1063"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/elmi8-176x300.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="elmi8" title="elmi8" /></a>
نقد کتاب : چرا چنین است؟
نویسنده: پروفسور جولیوس میلر
مترجم: ر. فرهنگ
 ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/elmi8-176x300.jpg" alt="elmi8" title="elmi8" width="176" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1064" /><br />
نقد کتاب : چرا چنین است؟<br />
نویسنده: پروفسور جولیوس میلر<br />
مترجم: ر. فرهنگ</p>
<p>انسان از همان زمانی که در کودکی چشم خود را باز می کند و جهان پیرامون خود را با کنجکاوی می بیند و صداهای گوناگون را می شنود یا اجسام را با دستانش لمس می کند و آنها را درک می کند درباره چگونگی و چرایی آنها فکر می کند و در ذهنش پرسش های مختلفی شکل می گیرد.<br />
شاید کودکان دو سه ساله ای را دیده باشید که با زبان شیرین خود و بارها از پدر و مادرشان می پرسند: این چیه؟ اون چیه؟ چرا فرفره می چرخه؟ چرا ماهی توی آب زندگی می کنه؟ و خیلی چیزهای دیگر. خیلی وقت ها آنها جواب خود را می گیرند و خیلی وقت ها هم نه!<br />
اغلب آنها که بزرگ می شوند یادشان می رود که دیگر بپرسند و فکر کنند و درباره چرایی چیزها و رویدادها و پدیده ها بیندیشند. ولی بعضی از آنها که به دنبال پرسش های ذهنی خود می روند و کتاب می خوانند و مطالعه می کنند و این سئوال ها یادشان نمی رود به دانشمندان و متفکران آینده تبدیل خواهند شد و بسیاری از پرسش های بدون جواب دیگر را نیز پاسخ می دهند.<br />
کتاب چرا چنین است؟ نیز قصد دارد که به پرسش های ساده ای که ابتدا جواب آنها ساده به نظر می رسد پاسخ دهد اما نه بدون درگیرکردن شما؛ بلکه شما نیز کمی باید به سلول های خاکستری خود فشار آورده و درباره آنها فکر کنید و در قسمت پایانی جواب آنها آورده شده است که خود را آزموده باشید و ببینید جوابتان صحیح بوده یا نه و اینکه دلیل آن پدیده چیست؟<br />
در این کتاب ۷۱ پرسش مطرح شده است که در موضوعاتی چون خانه و آشپزخانه، جهان پیرامون ما و بدن انسان تقسیم بندی شده است و سپس پاسخ آنها در انتهای کتاب آورده شده است. پرسش ها با طراحی های ساده که کمی هم بامزه اند همراه است. پس از مطالعه این کتاب شما با پرسش های ساده ای روبرو شده اید که پاسخ آنها در محدوده علوم تجربی مانند فیزیک، شیمی و زیست شناسی می باشد که به آنها علوم پایه نیز می گویند.<br />
به چند پرسش و پاسخ نگاه می اندازیم؛ ابتدا پرسش ها:<br />
پیاز بدون اشک<br />
بعضی از مردم به هنگام پوست کندن پیاز به گریه می افتند. چگونه می توان از این کار جلوگیری کرد؟<br />
ماه و کشتی<br />
هنگامی که ماه مستقیماً بالای یک کشتی قرار می گیرد، کشتی کمی سبک تر از زمانی می گردد که ماه در حال طلوع و غروب است. چرا چنین است؟<br />
گرم نگه داشتن<br />
درجه حرارت بدن انسان حدود ۳۷ یا ۳۸ درجه سانتی گراد است. دمای معمولی اتاق هم حدود ۲۲ درجه سانتی گراد است. چرا هنگامی که در اتاق هستیم احساس سرما نمی کنیم؟<br />
حال پاسخ ها:<br />
۱-	پیازها را زیر آب پوست بکنید. ۲- آنها را در هوای آزاد پوست بکنید. ۳- بهترین راه را خودتان در کتاب بخوانید!!<br />
بله درست است. واقعاً شگفت آور است. و من هر گاه دربارة ماه صحبت می کنم به یاد دوستمان نیوتن می افتم.<br />
هوا هادی حرارتی ضعیفی است. اگر شما هادی حرارتی مناسبی، مثلاً یک شیر فلزی را لمس کنید، احساس می کنید سرد است. حال آنکه دمای شیر فلزی و دمای هوا یکی است.<br />
کتاب چرا چنین است به شما کمک می کند که ببینید؛ زیرا بسیاری از افراد چیزهایی را که در اطرافشان وجود دارد نگاه می کنند اما نمی بینند. این کتاب بر آن است که شما را به فکر کردن وادارد و حس کنجکاویتان را درباره طبیعت تحریک کند. مطالعه این کتاب به شما کمک می کند که عمیق تر فکر کنید و محیط اطراف خود را بهتر ببینید و درک کنید.  </p>
<p>سیامک نیک طلب</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1063</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نوشتن را ترجیح می دهم</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1088</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1088#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 14 Aug 2010 11:31:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[پديد آورندگان]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1088</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1088"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/maho_0014-20-199x300.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="maho_0014-20" title="maho_0014-20" /></a>مصاحبه با مهری ماهوتی ...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/maho_0014-20-199x300.jpg" alt="maho_0014-20" title="maho_0014-20" width="199" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1093" /></p>
<p>مصاحبه با مهری ماهوتی<br />
مهری ماهوتی در یک روز بهاری سال ۱۳۴۰ متولد شد . اما خودش فکر می کند برخلاف آنچه شناسنامه می گوید , کودکی است که اصلا دلش نمی خواهد بزرگ شود . او لین کتاب ماهوتی , به سوی خورشید  در حوزه ی هنری چاپ شد و تا کنون ۲۰۰ عنوان کتاب چاپ شده یا زیر چاپ دارد .<br />
او تا به حال برای داستان هایش جوایزی هم گرفته  که مهم ترین آن ها : کتاب برگزیده کودک از طرف پوپک و سلام بچه ها , برای کتاب مهمان بابا , جایزه ناشران کتاب کودک برای مجموعه کتابهای قایم موشک بازی در سال ۸۵ , و جوایز تقدیری از طرف انتشارات مدرسه و منادی تربیت   است .<br />
گفتگوی هدهد را با او بخوانید :</p>
<p>*چه چیز باعث شد قلم به دست بگیرید  .<br />
- نوشتن واقعا دست خودم نبود . آنقدر شیرین و خواستنی بود که بی اختیار با یک دنیا شوق و شور به طرف آن می رفتم و می روم. حس خوبیست . زمان و مکان نمی شناسد . همیشه حضور خودش را ترجیح می دهد و اگر نتواند خلق شود لج شما را در می آورد.<br />
* فکر می کنید پشتکار مورچه بیشتر است یا پشتکار شما ؟<br />
- البته مورچه ها  . آنها وقتی زمین میخورند گریه  نمی کنند . حتا به زمین فکر هم نمی کنند . سریع بلند می شوند و دوباره ادامه می دهند . ولی من &#8230; اگرچه درجا نمی زنم ولی غصه می خورم و خجالت می کشم . گاهی هم گریه می کنم.<br />
* فرمول اراده ۹ بار زمین خوردن و ۱۰ بار برخاستن است . چند بار بعد از زمین خوردن مصمم ایستاده اید ؟<br />
- معمولا مصمم به ایستادن هستم . اگر موفق نشوم , موضوع را دور می زنم.<br />
 * اولین جایزه ای که گرفتید چه بود ؟<br />
- اولین جایزه رضایتی بود که خودم از خودم داشتم و اینکه احساس می کردم خدا حواسش به من و چیزهایی که می نویسم هست . اما بعد : اولین جشنواره مطبوعات برای قصه های زینب مقام اول را کسب کردم . </p>
<p>* زمانی که قلم به دست می برید , کودک هستید یا  کسی که در قالب کودکی فرو رفته ؟<br />
- کودکم . یک کودک با همه خصوصیات کودکانه اش . گاهی بازیگوش و شاد . گاهی غمگین و بی حوصله . گاهی گرسنه و خواب آلود و نق نقو.<br />
* شازده کوچولو  می گوید  بچه نسبت به آدم بزرگ ها خیلی گذشت دارند . نظر شما چیست ؟<br />
- حتما همین طور است . شک نکن . آدم بزرگ ها خیلی بی رحمند . دستور می دهند . دعوا می کنند . هرجا کم بیاورند کتک می زنند . کافی است چیزی مطابق میل آنها نباشد , آن وقت همه این اتفاق ها می افتد.<br />
* در حال حاضر چه طور در زندگی خود آرامش بوجود می آورید؟<br />
- سکوت می کنم . می روم توی پیله ی خودم و صبر می کنم تا همه چیز بگذرد.<br />
* آخرین باری که با صدای بلند خندیدید را به یاد دارید؟<br />
- بله . هفته ی آخر فروردین  در یک جلسه ی قصه  از شنیدن قصه ی کوتاهی که مرا حسابی غافلگیر کرده بود نه با صدای بلند ولی از ته دل خندیدم.<br />
* چند بار از دست خودتان عصبانی شدید ؟<br />
- خیلی زیاد . من زیاد خطا می کنم . هم در مورد خودم و هم درباره دیگران . چون اصولا زود قضاوت می کنم و همه چیز و همه کس را خوب می دانم مگر اینکه خلاف آن ثابت شود .<br />
* هیچ وقت کار و حرفه ای که دارید  شما را با زندگی روزانه و محیط خانه درگیر گرده ؟<br />
- با برنامه ریزی صحیح می شود هر دو را موازی هم پیش برد . چون واقعا صلاح نیست یکی از این دو را به آن یکی ترجیح داد .<br />
 * دوران کودکی تان چه بازی را دوست داشتید ؟<br />
- طناب بازی . مثل یک پروانه شاد و سرحال به هوا می پریدی و پاهایت روی زمین بند نمی شد.<br />
* چه کسانی مشوق شما در نوشتن بودند و چقدر به حرف آنها توجه داشتید؟<br />
- تشویق فقط کلامی نیست . خیلی ها با رفتارشان به من فرصت های مناسب دادند . تا بهتر بنویسم . بخصوص افراد خانواده ام , بچه ها و همسرم . آنها خیلی وقت ها مرا تحمل می کنند . مرا که گاهی در جریان خلق یک اثر , کودکی بدخلق و پریشان می شوم و حساب کار از دستم در می رود . و دوستان قلم به دست با غلط گیری های منصفانه و راهنمایی های به جا کمکم می کنند تا یاد بگیرم . هر چند همیشه گفته ام که من کودکی خنگ و کم استعدادم.<br />
* آیا نقد پذیر هستید و نقدهایی که روی آثارتان می نویسند می خوانید ؟<br />
- بهترین و خوش جنس ترین سنگ دنیا هم اگر صیقل نخورد همان قطعه سنگ باقی می ماند . نقد , چکش پیکر تراش است و من و تو سنگ . باید روح و فکر و اندیشه مان چکش بخورد و صیقل ببیند تا درست شکل بگیرد .<br />
*چقدر مطالعه می کنید . آیا واقعا کتاب خواندن  به اندازه نوشتن مهم است ؟<br />
- همیشه به موازات نوشتن مطالعه می کنم . بخصوص بعضی کارها که احتیاج به تحقیق و جمع آوری اطلاعات دارد . گاهی نوشتن را کاملا کنار می گذارم و فقط مطالعه می کنم . راستش خواندن خیلی اهمیت دارد اما ما به هزار و یک دلیل نوشتن را ترجیح می دهیم .<br />
سمانه امیرخانی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1088</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>نخستین فرش ایرانی</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1071</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1071#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 11 Aug 2010 11:20:49 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[کوچه چهار فصل]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1071</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1071"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/untitled-1-300x284.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="untitled-1" title="untitled-1" /></a>آیا تا به حال به زیر پاهایتان دقت کردید؟
آیا می دانید فرش هایی که زیر پای من و شماست چقدر اصیل و ارزشمند هستند؟...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/untitled-1-300x284.jpg" alt="untitled-1" title="untitled-1" width="300" height="284" class="alignleft size-medium wp-image-1116" /><br />
آیا تا به حال به زیر پاهایتان دقت کردید؟<br />
آیا می دانید فرش هایی که زیر پای من و شماست چقدر اصیل و ارزشمند هستند؟<br />
آیا می دانید ایرانیان از چه تاریخی شروع به فرش بافی کرده اند؟<br />
در سال ۱۹۴۹ میلادی (معادل با ۱۳۲۸ شمسی)، طی کاوش های باستانشناسی، پروفسور رودنکو -باستانشناس روسی- قدیمی ترین فرش ایرانی را در گور یکی از پادشاهان سکایی در نواحی جنوبی سیبریه، در دره پازیریک کشف کرد. این فرش که در میان توده ای از یخ کشف گردید، به فرش &#8220;پازیریک&#8221;  شهرت یافت.<br />
قالی ارزشمند پازیریک امروزه در موزه&#8221; آرمیتاژ&#8221; مسکو نگهداری می شود.<br />
<img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/untitled-21.jpg" alt="untitled-21" title="untitled-21" width="191" height="284" class="alignleft size-full wp-image-1117" />این قالی در ابعاد تقریبا مربع شکل ۲۳/۱۸۹ در ۲۰۰ سانتیمتر است که به جز بخش کوچکی باقی آن سالم مانده است. ریشه های آن در حدود ۱ تا ۵/۱ سانتیمتر بوده و ضخامت آن به زحمت به ۲ میلیمتر می رسد. تار و پود آن پشمی است و در هر دسیمتر مربع تقریبا ۳۶۰۰ گره دارد که در مقایسه با فرش های امروزی جزو دسته ی فرش های نفیس قرار دارد.<br />
رنگ های به کار رفته در این قالی، قرمز تیره، آبی، نارنجی، قهوه ای و زرد بوده و با نقش جانوران افسانه ای بالدار، سپاهیان سوار بر اسب یا پیاده، گوزن خالدار شاخ پهن، گل های چهاربرگ ، نگاره ی هشت پر که در مربع های هندسی در وسط فرش احاطه شده اند، به دست بافندگان گمنام ایرانی بافته شده است. البته رنگ این قالی در طول زمان تغییر یافته و رنگ اصلی آن به سایه های صورتی روشن و سبز کم رنگ تبدیل شده است. در ایران نیز در سال ۱۳۵۵ دو نمونه از این فرش در شرکت سهامی فرش ایران بافته شد که موزة فرش ایران یکی از آن ها را به معرض نمایش گذاشته است .<br />
کشف قالی ارزشمند پازیریک که قدیمی ترین یادگار قالی دستباف ایرانی به شمار می آید، سابقه قالیبافی در ایران را به بیش از ۳۰۰۰سال قبل از میلاد مسیح رساند. تا قبل از آن مورخین و پژوهشگران سابقه قالیبافی در ایران را حدود ۱۰۰۰سال می دانستند.<br />
البته در میان پژوهشگران و باستانشناسان بر سر اینکه بافندگان این فرش ایرانی بوده اند یا بیابانگردان سکایی از طرح های ایرانی ایده گرفته اند و اینکه آیا اصلا این فرش منشأ ایرانی دارد یا خیر، اختلاف نظرهایی وجود دارد. که متخصصین ایرانی و خارجی در این زمینه با ذکر دلایل کافی منشأ ایرانی این فرش را ثابت کرده وتعدادی از فرش شناسان و محققان فرش ایران دلایل قوی و محکمی را در بحث ایرانی بودن طرح ها و بافت فرش پازیریک ارائه داده اند.<br />
<img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/untitled-3.jpg" alt="untitled-3" title="untitled-3" width="300" height="235" class="alignleft size-full wp-image-1118" />به طور مثال در کتاب &#8221; مقابر یخزدهء سیبری؛سوارکاران عصرآهن مدفون در پازیریک &#8221; پروفسور رودنکو می نویسد: در طرح پازیریک صف های منظم مردان و چارپایان که همگی به فاصله ای معین از پی یکدیگر می آیند، به روشنی یادآور رسم های هخامنشی و آشوری است . همچنین شیوه ی گره زدن دم اسب ها و کاکل آن ها به رسم ایرانیان است . هم در پیکرکنده های تخت جمشید و هم در فرش پازیریک ستوربانان در سمت چپ اسب گام برمی دارند و دست راست خود را برپشت گردن اسب نهاده اند. نقش گوزن فرش پازیریک از دیگر موارد مهم است . رودنکو اشاره کرده است که این گوزن ها از تیره ی گوزن زرد خالدار شاخ پهن و ایرانی است. پروفسور رومن گیرشمن ، ایران شناس فرانسوی ، هم به هنگام بررسی چندین ظرف سیمین و نیز تصویر چند سنگ کنده بر طاق بستان به شباهت «گوزن بین النهرینی » و گوزن پهن شاخ ایرانی که بدن خالدارش با شاخ های پهناور پوشیده است ، توجه کرد. وی همچنین به نفوذ هنر هخامنشی بر روی اشیای متعلق به قرون چهارم و سوم پیش از میلاد در قبرهای یخ زده ی سکایی در پازیریک اشاره کرده است و می نویسد: در قسمت مرکزی این فرش یک ردیف ستاره های چهارپر نقش شده که روی اشیای مکشوف در لرستان نیز دیده می شود. نقش حاشیه ی این فرش ، کاملا بنا بر سنت های هخامنشی است و گوزن ها و سواره ها را در دو ردیف نشان می دهد.<br />
&#8220;پس از کشف قالی پازیریک که خوشبختانه به دلیل محفوظ ماندن در دل یخ سالم باقی مانده بود، نه تنها سابقه قالیبافی در ایران قدمتی چند هزارساله پیدا کرد، بلکه بر همگان مسلم شد ایرانیان در جهان نخستین مبتکران بافت قالی بوده اند.&#8221;<br />
فروغ شعبانی </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1071</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>پدر ، عشق و پسر</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1073</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1073#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 08 Aug 2010 11:21:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[گلستان كتاب]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1073</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1073"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/b780-199x300.gif" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="b780" title="b780" /></a>نویسنده : سید مهدی شجاعی 
انتشارات کانون 
سال چاپ : 1373 
گروه سنی : ه 
  ]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/b780-199x300.gif" alt="b780" title="b780" width="199" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1074" /></p>
<p>نویسنده : سید مهدی شجاعی<br />
انتشارات کانون<br />
سال چاپ : ۱۳۷۳<br />
گروه سنی : ه </p>
<p>عنوان اثر به همراه تصویر روی جلد ما را راهنمایی میکند که قرار است داستانی تاریخی - مذهبی در مورد واقعه عاشورا بخوانیم . با این حادثه از کودکی آشناییم و مطالب زیادی در مورد آن می دانیم . اما آیا تا حالا این اتفاق بزرگ را در قالب یک داستان ادبی  با  نثری زیبا خوانده بودید؟  بخشی از ماجرای تاریخی – مذهبی زندگانی امام حسین، وقایع آن و نهایتا شهادتشان.<br />
می گویید این که تاریخ است ، چه ربطی به ادبیات دارد؟  اما این اثر، داستانی است که برای نوشتنش از روش های جدید و خلاق ادبی بهره گرفته شده است.<br />
می پرسید چه روشهایی ؟<br />
همه داستان ها را یک نفر تعریف یا روایت می کند . گاهی آن راوی یکی از شخصیت های داستان است که در آن ماجرا حضور دارد .  گاهی راوی غائب است و آن آدم غائب به شرح ماجرا می پردازد و گاهی هم &#8230;<br />
اما راوی این جا یک اسب است . کار جدیدی است ! نه؟ .<br />
در این گونه داستان ها این کاری کاملا تازه است و الا تولستوی هم داستانی دارد که از زبان یک اسب بیان  شده . آقای شجاعی نویسنده این اثر تا کنون توانسته داستان های زیادی با سبک های جدید بنویسد.<br />
این داستان بازنویسی از واقعه عاشورا است، یکی از وقایع مهم تاریخ اسلام . اما در این جا نویسنده به شرح واقعه اصلی کربلا که شهادت امام حسین است نپرداخته ، بلکه تنها گوشه ای از آن را یعنی شهادت فرزند او &#8220;علی اکبر&#8221; را تصویر نموده است. آن هم از زاویه دیدی تازه . خواننده روایت را از زبان اسبی که خود در ماجرا  شرکت داشته، می شنود. این تغییر زاویه دید از فردی انسانی به یک حیوان کار راحتی نیست!<br />
داستان در ده مجلس به تعداد روزهای واقعه عاشورا روایت می شود. و در هر مجلس راوی ادامه ماجرا را به روز بعد محول می کند .<br />
ماجرا از این قرار است که اسبی ۱۱۰ ساله که مرکب بزرگانی چون پیامبر اسلام بوده و &#8220;عقاب&#8221;    نام دارد ، پس از پیامبر، مرکب علی وپس از آن امام حسن و سپس امام حسین می شود. راوی یعنی همین اسب، پس از واقعه عاشورا، وقایعی را که دیده برای&#8221; لیلا&#8221; زن امام حسین روایت می کند.<br />
مردم به لیلا  ایراد می گیرند که چرا ساعت ها در مقابل اسبی می نشیند و هر دو با هم اشک می ریزند . آن ها تصور می کنند که لیلا دچار جنون شده است.  او که بدلیل بیماری در ماجرای کربلا حضور ندارد ، واقعه را از چشمان اسب فرزند ش ، فرزند شهیدش می خواند. اسبی که در این حادثه مرکب علی اکبر- پسر او و حسین بوده.<br />
اسب، از شباهت علی اکبر به پیامبر اسلام می گوید. از این که دشمنان می خواستند او را از سپاه امام جداکنند و او نمی پذیرد، می گوید. از آب آوردن او، از اذان گفتن  و نیز از رابطه ی عاشقانه این پدر و پسر می گوید.<br />
علی اکبر از حسین اجازه می گیرد که به میدان رود. حسین خود لباس بر تن او می کند. وقتی او به میدان می رود هر کسی با او رو به رو می شود، کشته می گردد. بیش از ۱۸۰ تن را بر خاک می اندازد. تا اینکه برای انتقال مجروحان و جنازه ها و تجدید قوا ، وقفه ای در جنگ می افتد. علی اکبر دوباره با پدر ملاقات می کند و همدیگر را در آغوش می گیرند و بار دیگر عازم میدان می شود و این بار کشته می گردد. امام، جسد پسرش را به میان خیمه می برد و آشنایان همه ناله می کنند.<br />
نقطه قوت اثر بیان رابطه عجیب میان پدر و پسری است که عاشقانه همدیگر را دوست می دارند ولی بخاطر عشقی بالاتر به حق، از عشق همدیگر می گذرند و خود را فدا می کنند. و نام کتاب مطابق با همین مفهوم شکل گرفته است.<br />
زبان شاعرانه و نثر قوی اثربا تکرار کلماتی چون شاید ،کاش و&#8230; ،    بسیار جذاب است و می تواند خواننده را به آن فضا و مکان ببرد. می توانید امتحان کنید. </p>
<p>شهره کائدی</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1073</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>همراهی</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1053</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1053#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 04 Aug 2010 07:27:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[حياط خلوت]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1053</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1053"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/hamrahi-270x300.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="hamrahi" title="hamrahi" /></a>رود با تو هم سخن
باد با تو هم قدم
پچ‌پچ درخت‌های شاد با تو هم‌صدا...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/hamrahi-270x300.jpg" alt="hamrahi" title="hamrahi" width="270" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1054" /><br />
رود با تو هم سخن<br />
باد با تو هم قدم<br />
پچ‌پچ درخت‌های شاد با تو هم‌صدا<br />
پس چرا<br />
بال‌های ما به گرد پای تو نمی‌رسد؟<br />
ما که دل به لحظة تو داده‌ایم<br />
دست‌هایمان چرا<br />
به روزهای تو نمی‌رسد؟<br />
آی مهربان‌تر از بهار!<br />
نردبان آرزویمان<br />
هیچ‌وقت<br />
تا تنفس هوای تو نمی‌رسد؟</p>
<p>مهدیه نظری</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1053</wfw:commentRss>
		</item>
		<item>
		<title>کتاب و کافه‌گلاسه و کَل‌کَل</title>
		<link>http://www.hodhod.ir/?p=1066</link>
		<comments>http://www.hodhod.ir/?p=1066#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 09:45:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>هدهد</dc:creator>
		
		<category><![CDATA[چاق سلامتی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.hodhod.ir/?p=1066</guid>
		<description><![CDATA[<a href="http://www.hodhod.ir/?p=1066"><img align="left" hspace="5" width="59" src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/barf-o-kalaghsher-291x300.jpg" class="alignleft wp-post-image tfe" alt="barf-o-kalaghsher" title="barf-o-kalaghsher" /></a>حالا از آن روزها خیلی فاصله گرفته‌ام. روزهای داغی که حتی از دمب کولر هم آب و عرق می‌چکید. روزهایی که من و دوستانم دوست نداشتیم آنچه هستیم، باشیم...]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><img src="http://www.hodhod.ir/wp-content/uploads/barf-o-kalaghsher-291x300.jpg" alt="barf-o-kalaghsher" title="barf-o-kalaghsher" width="291" height="300" class="alignleft size-medium wp-image-1067" />حالا از آن روزها خیلی فاصله گرفته‌ام. روزهای داغی که حتی از دمب کولر هم آب و عرق می‌چکید. روزهایی که من و دوستانم دوست نداشتیم آنچه هستیم، باشیم. نوجوان بودیم و روی نوک پایمان بلند می‌شدیم که قدمان را یک وجب هم که شده بلندتر نشان بدهیم و خودمان را جزو آدم بزرگها جا بزنیم. روزهایی که چهرة کودکی را زیر جوشهای سر سیاه می‌ترکاندیم و به سبیل نداشته‌مان شانه می‌کشیدیم و منتظر بودیم ننه‌مان عکسمان را بگذارد گوشة قاب عکس بابا و پزمان را بدهد.<br />
روزهایی که له‌له می‌زدیم برای دانستن و یاد گرفتن. مدرسه چیز زیادی نداشت. فکرهای کوچکمان در هیاهوی کلاسهای عیالوار گم می‌شد و گیج می‌زدیم. آنوقت «پارک کودک» شهرمان را پیدا کردیم و توی آن پارک کوچک که همیشة خدا از نگهبانش می‌ترسیدیم و از چوبش حساب می‌بردیم، کتابخانه‌ای پیدا کردیم که همه چیزش یک جور دیگر بود. ساختمان آجری‌اش و پنجره‌های قدی‌اش و هلال‌های بالای درش حرفهای زیاد داشت و ما را به خود می‌خواند. روی دیوارش با حروف برجسته‌ای نوشته شده بود: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و مرغک آوازخوانش با همة گنجشکهای دنیا فرق داشت و گویی با زبان بی‌زبانی‌اش تکرار می‌کرد: دانایی&#8230; دانایی&#8230; دانایی!<br />
و دانایی ما از همان جا شروع شد. گویی پنجره‌ای پیدا کرده بودیم برای نظر انداختن به تمام جهان. تمام شعرهای دنیا، تمام قصه‌های هستی، تمام هنرهایی که به چشم و گوش‌مان زیبا می‌آمد، در آن جا گرد آمده بود. چه کشف بزرگی! خودمان را پیدا کرده بودیم و هیچ خبر نداشتیم.<br />
آن روزها فقط کتابخانه و کتاب و هوای خنک کولرهای گازی بس نبود. کتابدارهای خوب و عاشق هم لازم بود که ما کم نداشتیم. کتابدارهایی که محرم راز دلهای عاشق و پرشور نوجوانی‌مان هم بودند. گاهی گوشة کتابخانه به دور از نگاه پرسان بچه‌های کنجکاو اشکهایمان را با گوشة آستین پاک می‌کردیم و برای سبک شدن دلمان هم که شده از کتابِ سینة پر دردمان برای کتابدارها صفحه‌هایی می‌خواندیم.<br />
از خوب روزگار هنوز با بعضی‌هایشان رفت و آمد دارم. یکی از همان خوبان که جا دارد اینجا یادی از او بکنم، «شاهزادة موسوی» نام دارد که گویی نمی‌دانست خستگی چیست، بس که دلبستگی داشت. یادم است خرده پولهایمان را پیش او جمع می‌کردیم و سر ماه که می‌شد ما را می‌برد کتابفروشی و با پول خودمان برایمان کتابهای تازه می‌خرید. کتابهایی که گویی قرار نبود به این زودی‌ها به کتابخانة کانون بیایند. و بعد می‌بردمان کافه قنادی لادن و دعوتمان می‌کرد به بستنی و کافه‌گلاسه که تازه مد شده بود. هنوز مزة کتاب و کافه‌گلاسه و کل‌کل‌های ادبی، دور و بر هوش و حواسم پرسه می‌زند.<br />
حالا از آن روزها، سالها گذشته. خمپارة جنگ خرده خاطراتمان را پخشِ روزهای بی رنگ کرده، اما یاد آن روزهای سرشار از عشق کتاب باقی است. روزهایی که تکرار شدنی نیستند. و من هیچ نمی‌دانم آیا بچه‌های امروزی سی سال دیگر چنین خاطراتی برای تعریف کردن دارند، یا نه؟</p>
<p>فرهاد حسن‌زاده</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.hodhod.ir/?feed=rss2&amp;p=1066</wfw:commentRss>
		</item>
	</channel>
</rss>
