داستان ماه

قطره ی باران

قطره ی باران

قطره ی باران همین طور که از ابر پایین می آمد، رو به آسمان کرد و گفت:” آسمان …تو چرا این قدر پهناوری و من این قدر کوچک؟”

بالشی که برای خودش شخصیت داشت

بالشی که برای خودش شخصیت داشت

در یکی از روزهای خنک پاییزی، آقای نویسنده خسته و کوفته از کلاس به خانه آمد. جزوه و دفترش را گوشه‌ای انداخت و روی قالی ولو شد و …

خواب دیدم؟

خواب دیدم؟

روی صندلی نشسته بودم. مادرم روبه‌رویم بود و مادربزرگ به پشتی تکیه داده بود. به مادرم گفتم: «خواب دیدم؟!»

ابری با یک گل زرد لای موهایش

ابری با یک گل زرد لای موهایش

این ابر گرد و سفیدِ گوشه ی آسمان، ابرِ من است. از همان روزی که آن پروانه ی زرد آمد و لبه ی پنجره نشست، مال من شد…

نمکدان

نمکدان

از بس دور حیاط لی‌لی کردم، حوصله‌ام سر رفت. از دست این اعظم‌خانم از کی آمده بود عیددیدنی و هنوز هم نرفته بود…

پل گفت و گو

پل گفت و گو

کیف و ساک کوچکش را که از شب قبل آماده کرده بود، برداشت. پاورچین و بی‌صدا از خانه بیرون زد. همه خواب بودند؛ همه‌ی اهالی خانه و همه‌ی کوچه؛ اما او بیدار بود…

فرفری

فرفری

ممدلی که داشت از جلوی من می‌گذشت دو انگشتش را مثل شاخ بالای سرش گرفت و گفت:‌ بَع‌بَع برایش زبان درازی کردم و فوری به آن اتاق رفتم…

سوپ زن چاق

سوپ زن چاق

صبح کلّه سحر یک مرد عصبانی توی خیابانهای شهر راه افتاد ناگهان دید که یک خانه آتش گرفته و هر چه آتش‌‌نشانها تلاش می‌کنند خاموش نمی‌شود…

کارنامه

همین که مادر از دفتر مدرسه بیرون آمد، پا توی حیاط گذاشت، مازیار جلو دوید: «گرفتی؟»
مادر با دلخوری سر تکان داد و کارنامه را داد به مازیار…

آن مرد با اسب آمد

آن مرد با اسب آمد

در سال 1339 (حدود پنجاه سال پیش) من در کلاس دوم دبستان در روستای زادگاهم در اردبیل درس می‌خواندم. اواخر فصل پاییز بود و هوا هم خیلی سرد و بارانی بود…