داستان ماه

کفش های لنگه به لنگه

کفش های لنگه به لنگه

صبح که از خواب بیدار شد، کفش پای چپ، دهانش را باز کرد و خمیازه ی کشداری تحویلش داد.

مسابقه‌ی خورشید و باد

مسابقه‌ی خورشید و باد

روزی خورشید و باد بر سر این که کدام یک قوی‌تر هستند، با هم بحث می‌کردند.

مواظب باش!

مواظب باش!

موقع سحری بود. مادر با صدای زنگ ساعت بیدار شد؛ اما قبل از این که به آشپز خانه برود، چشمش به کاغذی افتاد که سارا بالای سرش گذاشته بود.

زنجیر پشت در

زنجیر پشت در

ممدلی سوت‌زنان وارد خانه شد. بابا که مثل همیشه از صبح مشغول درست‌کردن رادیو بود و اصلاً حوصله نداشت، سرش را بالا گرفت و گفت:«مگر گله به چرا می‌بری که سوت می‌زنی؟»

عمه‌ربابه

عمه‌ربابه

صدای زنگ در که بلند می‌شد، همه من را به یاد می‌آوردند و با مهربانی صدایم می‌کردند. صدای مادر بود.

امتحان شفاهی تاریخ

امتحان شفاهی تاریخ

همیشه از امتحان های شفاهی متنفر بودم.هر وقت روی سکوی بالای کلاس و رو به بچه ها قرار می گرفتم، نفسم بند می آمد و دست هایم یخ می بستند.

بابابزرگ من

بابابزرگ من

بابابزرگ مریض و بیمار توی رختخواب خوابیده بود. با صدای بلند گفت: «هی کوچولو! خوب گوش بده

بیخیخ خان پشت پنجره

بیخیخ خان پشت پنجره

پویا وقتی وارد اتاق شد با تعجب دید مادر بزرگ زیر پتو رفته و می لرزد.
– ای وای! چی شده مادر بزرگ؟! چرا داری می لرزی؟!

قصه های گنجشک پیر

قصه های گنجشک پیر

شب بود. جوجه گنجشک ها به قصه ی گنجشک پیر گوش می دادند: شاهینی به سوی گنجشک ها می آمد…

پدر

با صدای زنگ ساعتی که آقا جون دیشب کوک کرده بود، من و مادر بیدار شدیم…