
چرا تاریک و سردی
کنار این همه رنگ؟
چه حسی داری امروز؟
پر از ابری و دلتنگ؟

کفشهایم بینهایت خستهاند
راه رفتن را به رویم بستهاند
من به فکر کوه و دشت و جنگلم
میکشد خمیازه کفش تنبلم…

از بس دور حیاط لیلی کردم، حوصلهام سر رفت. از دست این اعظمخانم از کی آمده بود عیددیدنی و هنوز هم نرفته بود…

رود با تو هم سخن
باد با تو هم قدم
پچپچ درختهای شاد با تو همصدا…
باد عصر تیرماه
از کنار جویبار
هدیه میدهد تو را
عطر گرم پونهزار…

کیف و ساک کوچکش را که از شب قبل آماده کرده بود، برداشت. پاورچین و بیصدا از خانه بیرون زد. همه خواب بودند؛ همهی اهالی خانه و همهی کوچه؛ اما او بیدار بود…

ممدلی که داشت از جلوی من میگذشت دو انگشتش را مثل شاخ بالای سرش گرفت و گفت: بَعبَع برایش زبان درازی کردم و فوری به آن اتاق رفتم…

با تلاش ابر
با تلاش خاک
با تلاش بذر
این زمین خشک
خشک و بی رمق
رفته رفته سبز می شود…

هر قطره اش انگار
عطر تو را دارد
یاد تو می افتم
باران که می بارد…

به دیوار زمین بازی تکیه میکند
با دستش به آجرها ضربه میزند
و با بیحوصلگی به زمین پا میکشد
تا جیرجیر آسفالت را درآورد…