عکس: مریم فرخی

دست هایم را زیر چانه گذاشته بودم و به دانه های یاقوتی رنگ انار كه در كاسه ی چینی روی میز بود، زل زده بودم. آیا می توانستم آن ها را بشمارم؟ همیشه موقع خوردن انار، دوست داشتم بدانم چند دانه است؟ و شروع می كردم به شمردن: یك، دو، سه،… اما همین كه به بیست می رسیدم خسته می شدم و با خودم می گفتم: بار بعدی كه خواستم انار بخورم،حتما دانه هایش را می شمارم.
مادر از آشپزخانه بیرون آمد و ظرف بزرگ هندوانه را روی میز گذاشت. چشم گرداندم و به قاچ های خوشرنگ هندوانه نگاه كردم. دانه های سیاه روی برش های قرمز هندوانه خودنمایی می كردند، آب دهانم را قورت دادم.
مادر دوباره به طرف میز آمد. كتاب حافظ را روی میز گذاشت و با اخم گفت:
به جای این كه این جا بنشینی، بیا به من كمك كن!
كتاب حافظ، یادگاری پدربزرگ بود. پدر بزرگ علاقه ی زیادی به خواندن اشعار حافظ داشت. دستی روی كتاب كشیدم. از جا بلند شدم. كنار پنجره رفتم و پرده را كنار زدم. آسمان صاف بود و چند ستاره چشمك می زدند.
صدای زنگِ در بلند شد. دویدم در را باز كردم. پدر بود. رفته بود آجیلِ شب یلدا بخرد. كیسه ی آجیل را از دستش گرفتم. آجیل را توی كاسه های چینی كه شبیه ظرف انار بود ریختم و روی میز گذاشتم. شمع را روشن كردم و كنار كتاب حافظ گذاشتم. چیدمان زیبایی بود. به یاد سفره ی هفت سین افتادم، خنده ام گرفت. باز هم صدای زنگ در بلند شد. مهمان ها یكی یكی آمدند. صدای سلام و احوالپرسی در فضای خانه پیچید. بچه ها هنوز از راه نرسیده، شروع به دویدن كردند. بزرگ ترها كنار هم حلقه زدند و نشستند. مادر به كمك پدر از مهمان ها پذیرایی می كرد. كتاب حافظ دست به دست می چرخید. شب زیبایی بود. انگار همه برای مدتی تمام مشكلاتشان را فراموش كرده بودند. اما من، دلم گرفته بود. احساس می كردم چیزی كم است. به یاد پدر بزرگ افتادم. او همیشه در شب یلدا، حافظ را در دستش می گرفت، بعد چشم هایش را می بست و نیت می كرد، صفحه ای كه باز می شدبا صدای بلند برای همه می خواند. پدر بزرگ همیشه می گفت، در شب یلدا باید برف ببارد تا مردم بدانند كه زمستان مظهر پاكی و صمیمیت است و همه دور هم جمع شوند. آهی كشیدم و به سمت پنجره رفتم؛ اما از برف خبری نبود. به طرف مهمان ها رفتم، كتاب حافظ روی میز بود. آن را برداشتم و آهسته به اتاقم رفتم. پرده را كنار كشیدم، صندلی را از كنار میز برداشتم و آن را روبه روی پنجره گذاشتم و نشستم. خیلی دلم برای پدربزرگ تنگ شده بود. حافظ را بین دستانم گرفتم و به نیت پدربزرگ كتاب را باز كردم:
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
تنم لرزید، حس می كردم پدربزرگ كنارم است. قطره اشكی از گوشه ی چشمم افتاد. سال گذشته در همین شب پدربزرگ بوسه ای به سرم زد و گفت، دخترم من همیشه و هرجا باشم برایت آرزوی خوش بختی دارم. و بعد آن قدر سرفه كرد كه صورتش قرمز شدو بی حال روی صندلی نشست. با صدای بلند گفتم، پدربزرگ هرجا كه هستی دوستت دارم، و هق هق گریه را سر دادم.احساس سبكی می كردم.از جا بلند شدم تا كنار مهمان ها بروم كه بی اختیار نگاهم به پنجره افتاد. دانه های برف آرام آرام به زمین آمدند. احساس شادی می كردم. امشب همه چی كامل شده بود. برف های پنبه ای بی صدا از آسمان می آمدند و به مردم نوید زمستانی روشن و سپید می دادند. پدر بزرگ راست می گفت. یلدا همیشه سفید است!

مریم قلعه قوند

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>