تصویرگر: الهه شجاعی


روزی از روزها پسرك فقیری كه از راه دوره‌‌گردی و دست‌فروشی زندگی‌اش را می‌گذراند و مخارج درس و مدرسه‌اش را تأمین می‌كرد،‌ متوجه شد ته جیبش فقط یك سكه پول دارد. گرسنه‌اش بود و با آن سكه‌ی پول یك قرص نان هم به او نمی‌دادند. بنابراین تصمیم گرفت زنگ در خانه‌ای را بزند و از اهل منزل غذا بخواهد. وقتی یك خانم جوان و مهربان در را باز كرد پسرك پسرك دستپاچه شد و به جای غذا درخواست یك لیوان آب كرد.
خانم مهربان از صورت رنگ‌پریده‌ی پسرك فهمید كه او باید خیلی گرسنه باشد و برایش به جای آب یك لیوان شیر آورد. پسرك جرعه جرعه لیوان شیر را نوشید و سپس رو كرد به او و گفت: «ببخشید خانم، بابت این لیوان چه‌قدر باید بپردازم؟»
خانم مهربان جواب داد: «شما بابت این لیوان شیر مدیون من نیستی. مادرم به من یاد داده است كه در مقابل هر كاری كه برای دیگران انجام می‌دهیم هیچ توقّعی نداشته باشیم.»
پسرك جواب داد: «حالا كه این طور شد از صمیم قلب از محبت‌تان تشكر می‌كنم.»
پس از سالیان سال آن خانم جوان به بیماری سختی مبتلا شد. پزشكان تلاش زیادی برای درمان او كردند. وقتی او كاملاً بهبودی یافت و می‌خواست برگه‌ی صورتحساب بیمارستان را پرداخت كند، مسئول حسابداری به او گفت كه هزینه‌ی درمان او قبلاً پرداخت شده است. وقتی او برگه‌ی هزینه‌ی درمان را نگاه كرد در گوشه‌ای از آن این جمله را دید: «تمام هزینه‌های درمان با یك لیوان شیر پرداخت شده است.»
امضاء‌ دكتر هاوارد

مترجم: مجید عمیق

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>