عکس: مرجان بابامرندی

کوچه ی ما با آن همسایه های صمیمی و مهربان، دنیایی است وصف ناشدنی. وقتی پدر می گوید قرار است از این کوچه اسباب کشی کنیم، غصه ام می گیرد.فکر می کنم چرا نباید بزرگ ترها به بچه ها فکر کنند.بچه ها که اسباب نیستند تا آن ها رابشود به آسانی جا به جا کرد . پدرم معتقد است زندگی بزرگ و گسترده است واین چیزها آن قدرها که من فکر می کنم، غم انگیز نیست .او می گوید من به زودی دوستان تازه ای پیدا می کنم و نباید نگران باشم.پدرم نمی داند من و بچه های کوچه، یک دل و یک زبان هستیم یا شاید هم می داند و چیزی نمی گوید.تا یادم هست همیشه همین طور بوده.از کوچه ای به کوچه ی دیگر و از خانه ای به خانه ی دیگر.یکی از آرزوهای من این است که خانه ای بخریم و از شر ِاسباب کشی راحت شویم .آن وقت می توانم با خیال راحت با بچه های کوچه بازی کنم.آن وقت دیگر نگرانِ سرآمدن دوره ی دوستی ها نیستم.هم بازی های من دیگر عوض نمی شوند و کوچه ی ما فقط یک کوچه است و نه بیش تر! خانه ی ما آن جاست!پدر را می بینم که خسته از کار بر می گردد . می دوم و به پیشوازش می روم.پدرم کارگر ِکارخانه است.همه ی امیدش این است که تا آخرِ امسال خانه ای بخرد.آن وقت خستگی اش در می رود و می تواند با خیال راحت بنشیند و چای عصر را سر بکشد.آن وقت پسرش که من باشم، می تواند دوستی های طولانی تری را تجربه کند.تا آن روز فکرِ اسباب کشی را از سر بیرون می کنم و به پدر یک “خسته نباشید” جانانه می گویم.

مهدی مرادی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>