تصویرگر: سمانه قاسمی

در زمان های بسیار بسیار قدیم، در كره ی ماه یك جادوگر و یك جغد زندگی می‌كردند. جادوگر همیشه درباره ی قشنگی ها و شگفتی های زندگی روی كره ی زمین برای جغد تعریف می‌كرد. تا این كه یك روز جغد از داستان های جادوگر آن قدر هیجان‌زده شد كه تصمیم گرفت پایین بیاید و خودش آن چیزها را ببیند. بعد از مدتی جر و بحث و التماس، بالاخره جادوگر موافقت كرد كه جغد را با ریسمانش به پایین بفرستد. جغد خیلی سریع پایین رفت. در این مدت جادوگر تمام ریسمانی كه داشت رو به پایین فرستاد. تا این كه كشیده شد و معلوم شد كه به انتهای آن رسیده است.
جغد زیر پایش منظره ی زیبایی دید. با تمام قدرت طناب را كشید. طناب پاره شد و جغد محكم بر زمین افتاد. جغد بینوا خیلی زود متوجه شد كه زمین آن طورها كه جادوگر تعریف می‌كرد، جای مناسبی برای زندگی نیست؛ بلكه پر از خطر و گرفتاری است. تصمیم گرفت به خانه ی اولش برگردد، ولی افسوس طناب بالاتر از او در آسمان آویزان بود و دستش به هیچ‌وجه به آن نمی‌رسید. به همین دلیل شروع كرد به هوهو كردن تا جادوگر را متوجه كند طنابی بلندتر برایش بفرستد.
از آن به بعد در شب های مهتابی، جغدها رو به آسمان می‌نشینند و هوهو می‌كنند . به این امید كه جادوگر ریسمانی برایشان بفرستد، ولی هیچ كس نمی‌داند بر سر جادوگر چه بلایی آمد كه جواب جغدها را نمی‌دهد.
مترجم: فاطمه زمانی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>