تصویرگر: سمانه قاسمی


مامان برایش یك چتر تازه خرید. چتری پر از گل. خواب بود كه به خانه‌ی پدربزرگ رسیدند. صبح چشم‌هایش را باز كرد. پنجره پر از باران بود. وسط زمین پدربزرگ، آن دورها، مردی ایستاده بود كه كلاه كهنه‌ی پدربزرگ سرش بود و كت كهنه‌ی پدربزرگ تنش. از همان دور هم معلوم بود خیس خیس شده است. مامان برای صبحانه صدایش كرد. پدربزرگ نگاهش را دید، گفت: «او دوستم است. اما حیف كه عاشق پرنده‌هاست.» و خندید.
هنوز ظهر نشده بود. پدربزرگ و مامان دیدند كه دوست پدربزرگ، چتری پر از گل بالای سرش دارد.

مژگان بابامرندی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>