picture-267
در روزگاران قدیم مرد ثروتمندی پیش یك مرد دانا رفت تا از او درباره‌ی شیوه‌ی زندگی‌اش راهنمایی بخواهد. مرد دانا او را پشت یك پنجره برد و از او پرسید: «پشت این پنجره چه می‌بینی؟»
مرد ثروتمند جواب داد: «خیلی‌ها دارند در پیاده‌رو رفت و آمد می‌كنند و مردنابینایی از رهگذران گدایی می‌كند.»
سپس مرد دانا آیینه‌ی بزرگی به مرد ثروتمند نشان داد و گفت: «حالا به این آیینه نگاه كن و به من بگو كه چه می‌بینی.»
مرد ثروتمند جواب داد: «حالا خودم را می‌بینم. فقط خودم را.»
مرد دانا رو كرد به مرد ثروتمند و گفت: «پس دیگران را نمی‌بینی. فراموش نكن كه آیینه و پنجره هر دو از شیشه ساخته شده‌اند؛ اما در آیینه پشت شیشه را، لایه‌ای از نقره پوشانده است و فقط خودت را می‌توانی ببینی. بهتر است خودت را با این دو نوع شیشه مقایسه كنی. وقتی از پشت شیشه مردم را می‌بینی و با آن‌ها همدردی می‌كنی، چیزی نداری و فقیری؛ اما وقتی به آیینه نگاه می‌كنی، فقط خودت را می‌بینی كه ثروتمندی. ارزش واقعی تو در آن است كه شهامت آن را داشته باشی كه آن «لایه‌ی نقره» را كه مانند پرده‌ای، جلوی چشم‌هایت را پوشانده، كنار بزنی تا بتوانی دیگران را هم ببینی و آن‌ها را دوست داشته باشی.
ترجمه: مجید عمیق

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>