تصویرگر: سمانه قاسمی

پسركی به خاطر هر چیز ساده‌ای خیلی زود از كوره درمی‌رفت و عصبانی می‌شد. پدرش یك كیسه‌ی كوچك پر از میخ و یك تخته چوب به او داد و گفت: «پسرم ، هر وقت عصبانی شدی، یكی از این میخ‌ها را روی این تخته چوب بكوب.»
روز اول پسرك چهل و سه میخ روی تخته چوب كوبید. روزهای بعد پسرك كم‌تر عصبانی می‌شد و به خاطر همین از تعداد میخ‌هایی هم كه روی تخته چوب می‌كوبید، كاسته می‌شد.
پسرك متوجه شد كه حفظ خونسردی و عصبانی نشدن راحت‌تر از كار كوبیدن میخ‌ها شد.
سرانجام روزی از راه رسید كه دیگر پسرك عصبانی نمی‌شد. او شادمان نزد پدرش رفت. این بار پدرش از او خواست كه بابت هر روز عصبانی نشدن یكی از آن میخ‌ها را از روی تخته چوب خارج كند.
عاقبت یك روز پسرك نزد پدرش رفت و گفت: «پدر جان، دیگر حتی یك میخ خم روی تخته چوب نیست.»
پدر رو كرد به پسرش و گفت: «خب، به این تخته چوب نگاه كن. روی آن پر از جای سوراخ میخ‌هاست و دیگر مثل اولش نیست. وقتی تو از روی عصبانیت حرفی می‌زنی، درست مانند این جای سوراخ‌های میخ‌ها، قلب فردی را كه رنجانده‌ای مجروح می‌كنی. محل هر زخم پس از مدتی خوب می‌شود اما جای زخم دلِ كسی را كه رنجانده‌ای به این سادگی‌ها از بین نمی رود و هزاران بار هم كه عذرخواهی كنی تا مدتی باقی خواهد ماند.»

ترجمه: مجید عمیق

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>