271

پسركی بود كه خیلی زود عصبانی می‌شد. روزی پدرش به او یك كیسه‌ی پر از میخ داد و از او خواست كه هر وقت عصبانی می‌شود، یكی از میخ‌ها را با چكش توی دیوار بكوبد.
روز اول پسرك چهل و سه میخ توی دیوار كوبید. یكی دو هفته كه سپری شد، پسرك یاد گرفت كه خیلی زود خونسردی‌اش را از دست ندهد. بنابراین تعداد میخ‌هایی كه توی دیوار می‌كوبید، روز به روز كم‌تر می‌شدند. همچنین او فهمید، حفظ خونسردی خیلی راحت‌تر از كوبیدن میخ‌ها روی دیوار است. سرانجام روزی از راه رسید كه پسرك دیگر عصبانی نمی‌شد.
پسرك این را به پدرش گفت. پدرش به او گفت، حالا كه دیگر عصبانی نمی‌شوی، بهتر است هر روز یكی از میخ‌ها را از دیوار بیرون بكشد.
روزها سپری شدند و سرانجام پسرك به پدرش گفت كه همه‌ی میخ‌ها را از توی دیوار بیرون آورده است.
پدر دست پسرش را گرفت و او را به سمت دیوار برد و گفت: «كارت عالی بود. فرزندم به این سوراخ‌های روی دیوار نگاه كن! این دیوار هرگز مثل روز اولش نخواهد شد. وقتی در حالت عصبانیت حرفی می‌زنی، درست مثل این سوراخ‌های روی دیوارف نشانه‌ای از خود بر جای می‌گذاری.
زخم زبان مانند این سوراخ‌های روی دیوار، ردی از خود باقی می‌گذارد كه هرگز خوب‌شدنی نیست. سعی كن هرگز دیگران را با زخم زبان، ناراحت نكنی.
ترجمه: مجید عمیق

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>