عکس: مریم فرخی

پرنده را دیدم، در قفس ِآویزان از سقف.آرام بود و بی صدا.نه آوازی برای آسمان می خواند و نه قلبش برای دیدن آبی های بی کرانه می تپید.با آسمان قهر بود یا او را از یاد برده بود؟از پرنده پرسیدم، اما پاسخی نداد و با بی اعتنایی نگاهم کرد.دانستم گاهی وقت ها قفس محصول نگاه پرنده است وگرنه به آسانی می توان پر باز کرد و پرواز کرد.شنیده بودم که، درهای همه ی زندان ها از درون باز می شود. و می دیدم که درون پرنده قفل است.قلب او قفل بود و کلید را گم کرده بود.با قفس خوگرفته بود.قفس، زندگی اش شده بود.پرنده خود نمی خواست وگرنه هوای سرودن جاری بود و باغِ آسمان زیبا و چشم نواز انتظارش را می کشید.به او گفتم انگار سنگ شده ای وبه یادش آوردم که آب و ارزن ِدم دست قفس او را تنبل و تن پرور کرده و جرئت پریدن و جسارت آسمانی شدن را از او گرفته است. پرنده اما، گوشش بدهکار نبود .شاید هم می شنید ونمی خواست باور کند.این جور پرنده ها سرنوشت غم انگیزی دارند.زندگی آن ها بی شباهت به زندگی سنگ ها نیست،تنها و ساکت.
یک گوشه ی قفس کز می کنند و روزگار می گذرانند.تا به حال به آن ها دقت کرده اید؟پر و بالشان بی استفاده است و مانند باری بر آن ها سنگینی می کند.پرنده های ِسنگ، شوق پرواز را فراموش کرده اند؛ حتی اگر در قفس را برای آن ها باز کنی به ندرت پرواز می کنند.علاقه ای به رفتن و رها شدن ندارند.پرنده ها از فرط ِقفس، ترسو شده اند.می مانند و به مشتی ارزن و کاسه ای آب بسنده می کنند.مانند همان پرنده که در قفس آویزان از سقف زندگی می کرد.شاید هنوز هم زنده باشد،آرام و بی صدا.به او اندیشیدم و این شعر را سرودم:
چه تنها، چه ساکت
چه دلتنگ هستی
پرنده نه انگار
تو یک سنگ هستی

نه در سینه داری
کمی شوق پرواز
نوکت خشک و خالی
از احساس آواز

چرا تنبل ات کرد
کمی آب و ارزن؟
پرازبال و پرشو
برای پریدن

رسیدن به آن جا
به آن باغ روشن
که جاری ست در آن
هوای سرودن

مهدی مرادی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>