img_1904

رفته ای پدربزرگ !
بی صدا

بی کلاه و کوله پشتی و غذا

رفته ای بدون بسته های قرص
شیشه های شربت و دوا

روی قله ای که فتح آن

برای زانوان خسته ی تو سخت بود،ایستاده ای

حال،
صبح را مثل شیر تازه ای بنوش

جای پیرهن
هوای کوه را بپوش

هیچ کس تو را
برای این که پالتو نبرده ای

یا برای اینکه قرص های تلخ را نخورده ای

سرزنش نمی کند

ابرها صمیمی اند وبادها
با تو حرف می زنند

مریم اسلامی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>