b7801
نویسنده: سیدمهدی شجاعی

این كتاب كه در ده فصل یا ده مجلس و با استفاده از منابع و مقاتل بسیار نوشته شده است، داستان شهادت حضرت علی اكبر (ع) را از زبان اسب آن حضرت كه نامش «عقاب» بوده است برای مادرش ـ حضرت لیلا (س) ـ روایت می‌كند. به عبارت دیگر لیلا این ماجرا را از چشمهای «عقاب» می‌خواند.
كتاب از زمانی كه «سیف‌بن ذی یزن» اسب را به پیامبر گرامی اسلام(ص) پیشكش می‌كند شروع می‌شود تا دورهء حضرت علی اكبر(ع) و در نهایت به هنگام واقعهء كربلا و ذكر مصایب آن می‌رسد. عشق و محبت امام حسین(ع) به فرزندشان و شرح آن از زبان اسب، جزء جالب‌ترین بخشهای كتاب است. در آخر اسب آن حضرت، روایت سرگذشت حضرت علی‌اكبر(ع) را در روز عاشورا بیان می‌كند.
صفحه‌ای از مجلس دهم كتاب را كه نگاهی تازه و دیگرگونه نسبت به واقعه فوق دارد، می‌خوانیم:
من آن شتر را در كربلا هم دیده بودم. در سپاه دشمن بود. به هنگام ملاقات عمر سعد با امام، او خودش را به من رساند و گفت:«می‌خواهم به امام پناهنده شوم.»
من به او گفتم:«در این حال و روز، بچه‌های امام هم پناه ندارند. تو در همانجا كه هستی سعی كن به قدر خود كاری بكنی.»
و دیروز می‌گفت كه كاری كارستان كرده است، چموشی كرده است، به كسی ركاب نداده است تا «اسبق‌بن شیث» آن سواركار تیز تك عرب و یار نزدیك ابن سعد ـ به مهار كردن ـ بر او نشسته است و او اسبق را با مغز به زمین كوفته است و شروع كرده است به دویدن و لت و پار كردن سپاه دشمن و بعد سر به بیابان گذاشته است و تا خود مدینه دویده است.
این را كدامیك از مردمی كه تو را به خاطر همنشینی با من شماتت می‌كنند، می‌توانند بفهمند؟ به هر حال اینها مهم نیست. مهم این است كه تو توانسته‌ای، بخش كوچكی از آن واقعهء بزرگ را، در این چند شب، از چشمهای من بخوانی.
از آن حكایت عظیم هنوز گفتنی بسیار مانده است، اما من دیگر بیش از این تاب زنده ماندن ندارم. اگر فقط آنچه را كه من در راه بازگشت، دیدم تو می‌دیدی بشریت را به نفرین خود می‌سوزاندی. چرا كه حیوان‌ترین حیوانها هم با یك مشت زن و بچهء بی‌پناه كه داغ دیده‌اند، مصیبت كشیده‌اند، سیلی خورده‌اند، یتیم شده‌اند و به اسارت درآمده‌اند، چنین جفایی را روا نمی‌دانند.
دیدن یكی از این مناظر و مصائب كافی است كه بیننده قالب تهی كند و چشم از هستی بپوشد. ببین چه سخت جانی كرده‌ام من كه با دیدن آن همه درد و داغ و مصیبت، هنوز زنده‌ام و بالمعاینه با تو سخن می‌گویم.
آنچه در این شبها با هم گفتیم و شنیدیم و گریستیم تنها شرح یك منظومه از آن كهكشان بی‌نهایت بود. یك غنچه پرپر از باغستانی عظیم و آنچه باقی مانده است، شرح تاراج تمامت گلستان است. و از آن جانسوزتر شرح شهادت باغبان است.
روزهای سختی پیش روی توست لیلا! این چند شبانه‌روز همه یك تمرین بود برای صبوری. باید آماده می‌شدی برای شنیدن اصل ماجرا. مصیبت محبوبت، حسین!
و این، كار من نیست لیلا! من بار سفر بسته‌ام و این چند روز را هم در فراق سوارم بی‌عمر زیسته‌ام.

بابک نیک طلب

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>