تصویرگر: سمانه قاسمی

یکی بود یکی نبود. یک پسر بود به اسم واکسیلی که خیلی لاغرمردنی بود. واکسیلی نام خانوادگی نداشت. خیلی وقت ها از مادرش می پرسید، معنی اسمش چیست؟
مادرش می گفت:«واکسیلی، یعنی کسی که کلم می کارد.»
خیلی وقت ها هم دوستان واکسیلی از او می پرسیدند، معنی اسمت چیست؟ واکسیلی می گفت:« یعنی پسر دانایی، حقیقت، قدرت، افتخار و شجاعت.»
بهتر است برگردیم به داستان خودمان.
واکسیلی خیلی خیلی ضعیف بود. حتی نمی توانست پوست یک موز را بکند. اگر در جنگ بالش ها، بالشی به او می خورد، حتماً روی زمین ولو می شد. بیشتر وقت ها دیر به مدرسه می رسید؛ چون زورش نمی رسید در ِاصلی مدرسه را باز کند و آن دور و برها هم کسی نبود به دادش برسد.
شاید حالا بتوانید با او همدردی کنید؛ اما مبادا فکر کنید واکسیلی برای حل مشکلاتش دست روی دست گذاشت. او تمام راه ها را امتحان کرد. به مطب خیلی از پزشک ها و فیزیوتراپ ها سر زد. دوره های بدن سازی را گذراند. روزی سه بار قرص های مولتی ویتامین مصرف کرد. برنامه های تقویت بدن تلویزیون را تماشا کرد. همه ی سبزیجات را امتحان کرد. حتی هرروز صبح یک کاسه ی بزرگ سوپ نوش جان کرد؛ اما هیچ کدام فایده ای نداشت.» او هنوز یک پسر لاغر مردنی بود. بنابراین تصمیم گرفت با یک جادوگر در این باره مشورت کند. دفتر راهنمای تلفن را برداشت. بخش جادوگرها را پیدا کرد و شروع کرد به جست و جو. تنها شماره ی یک جادوگر وجود داشت. اسم این جادوگر جو اسمیت بود. واکسیلی بعد از هماهنگی سراغ جادوگر رفت و به او گفت که می خواهد قوی بشود. جادوگر گفت، می تواند این کار را انجام بدهد؛ اما به شرطی که واکسیلی سبد خرید خانم های پیر و مسن را به مدت یک ماه حمل کند.
جادوگر گفت که بعد از یک ماه می تواند کلمات جادویی را بگوید و جادو و جمبل کند.
اوایل واکسیلی بلد نبود کارش را به خوبی انجام بدهد. معمولا سبدها را زمین می انداخت و وسایل داخل سبد روی زمین پخش و پلا می شدند و هرکدام یک گوشه ی پیاده رو می غلتیدند. با این حال واکسیلی به مرور بهتر و بهتر شد و خیلی زود توانست کارش را یاد بگیرد. بعد از یک ماه واکسیلی پیش جادوگر برگشت. جادوگر بهش گفت: “بسیار خُب، حالا می توانم کلمه ها را بگویم و جادو وجمبل کنم. اما اول باید ده دلار به من بدهی. زندگی خرج دارد، می دانی که!”
واکسیلی می خواست اعتراض کند؛ اما پشیمان شد و پول را داد. بعد از جادوگر خواست تا کلمه های جادویی را بگوید. جادوگر گفت:”تمام شد، من همین حالا این کار را کردم”
واکسیلی گفت :”راست می گویی، حس می کنم خیلی قوی شده ام” و از پیش جادوگر رفت.
اما قوی بودن آن قدر که واکسیلی فکر می کرد خوب نبود. حالا هر وقت می خواست پوست یک موز را بکند، موز را له می کرد. وقتی بالش به او می خورد، پاره پوره می شد و پرها توی اتاق پخش می شدند. وقتی می خواست در را باز کند، در از چهارچوبش کنده می شد. واکسیلی خیلی خیلی قوی شده بود. بنابر این تصمیم گرفت دوباره پیش جادوگر برگردد.
واکسیلی به جادوگر گفت، دوست ندارد قوی یا ضعیف باشد. می خواهد طبیعی باشد.
جادوگر از واکسیلی ده دلار خواست. بعد از این که واکسیلی پول را داد، جادوگر از واکسیلی خواست که در را باز کند. کار سختی بود اما بالاخره موفق شد این کار را انجام بدهد. واکسیلی از خوشحالی فریاد زد:”هی!همه چیز به حالت طبیعی خودش برگشته.”
واکسیلی به کلمه ی طبیعی فکر کرد. هنوز خیلی مطمئن نبود، ولی دید که همه چیز سرِجای خودش است. بنابراین از جادوگر تشکر کرد و به خانه برگشت، همان قدر طبیعی که دلش می خواست.

این داستان را یک دانش آموز یازده ساله نوشته است.

میخائیل کالک
ترجمه ی مهدی مرادی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>