غلامرضا بکتاش اردیبهشت 1351 در ملایر به دنیا آمد. برای این که دیرتر به سربازی برود، شناسنامه اش را شهریور 52 گرفتند. کودکی و 24 سال از عمر خود را در صحرا، بیابان، باغ و دشت گذراند و روی زمین به کار گندم چیدن، کاشتن انواع گل، گیاهان و درخت پرداخت. پدرش باغ دار بود. می گوید:«در خانه ای با حیاطی بزرگ پر از مرغ و خروس زندگی می کردم که فقط سگ نداشتیم. در حال حاضر در کانون پرورش فکری ملایر، مربی است. شانزده عنوان کتاب از جمله رو نویسی از بهار، آفرین به آفتاب، ازماه با خبر باش، خدا را دعوت کنیم، دعای باران، نوجوانی درخت کاج، آسمان بدون نون وکلاغ میله میله دارد. جایزه هایی چون: کتاب سال سلام بچه ها، کتاب فصل، جشنواره ی مطبوعات کودک و نوجوان و غیره… در کارنامه کاری خود دارد. داور جشنواره هایی هم چون بین المللی شعر فجر بوده است. «حال غنچه خوب است»،« با دو چشمم می چشم»، «درخت مثل دختر» و «مورچه زحمت کش است» را نیز در انتظار چاپ دارد. در حال حاضر مشغول نوشتن«خط خطی های من» است. با او درباره ی موضوع های مختلفی گفت وگو کردم که می خوانید.

*با توجه به تعریف هایی که کردید، فکر می کنم کودکی خیلی بهتان خوش گذشته است.

- بله. آن زمان نمی دانستم؛ اما حالا که یادش می افتم، می فهمم کلی به ما خوش گذشته و خبر نداشتیم. امروزه دیگر خودم در آپارتمان و ماشینم در پارکینگ آپارتمان زندگی می کنیم. یک اتاق کوچک هم برای نوشتن دارم. دختر و پسرم هم در آپارتمان به دنیا آمدند.

*در حال حاضر ملایر زندگی می کنید؟

- بله. اما ارتباطم با تهران زیاد است. به شکلی که نبودم در پایتخت احساس نمی شود.

*در این دنیا هر آدمی قصه ای دارد؛‌ داستان شاعرانگی شما چیست؟
- وقتی کودک بودم؛ مادرم دستم را گرفت و به تنها و تازه ترین کودکستان روستا برد؛ که در آینده به جایی برسم. من عاشق گل ها بودم به این دلیل عاشق زنبورها هم شدم و به خاطر بازیگوشی گاهی پدرم دعوایم می کرد و می گفت، تنبلی می کنی؛ اما به خاطر ظرافت روح و جسمم، فکرم سمت چیزهای دیگری چون گل و زنبور می رفت. تا کلاس پنجم در روستا بودم. راهنمایی و اول دبیرستان یک خانه در ملایر اجاره کردم و در این خانه اولین زمزمه های شعر سراغم آمد. از آن سال -1366- تا امروز جدی ترین موضوع ذهنم، شعر است.

*برای شاعر بودن باید ویژگی خاصی داشت؟

- قیصر امین پور جمله ی خوبی دارد که می گوید: «شاعر ها، همه آدم های خوبی هستند؛ اما آدم های خوب، همه شاعر نیستند.» به نظر من کسی که شاعر است همه ی چیزهای ریز مثل صدا، سنگ، وزوز زنبور و خش خش برگ ها برایش اهمیت دارد.

*برخی می گویند محتوای شعر بیش تر از ظاهرش برای شما اهمیت دارد. قبول دارید؟

- وقتی قرار به آموزش اندیشه به بچه ها هستیم؛ دو، سه کلمه در شعر هم جا به جا شود، اتفاقی نمی افتد. اعتقاد دارم باید با کلمه به بچه ها اندیشه یاد داد و چیدن تعداد زیادی کلمه، بدون معنی ارزشی ندارد. اصولا اندیشه سازی در کودکان برایم مهم است.

*دعای باران را جزو بهترین کتاب ها با مضمون توحیدی دانسته اند؛ به نظر تان این کتاب چه ویژگی های خاصی دارد؟
- خودم شعرهای این مجموعه را خیلی دوست دارم. سعی کردم به توحید، خداشناسی و معاد نگاه متفاوت تری داشته باشم. دو سال برای نوشتن این کتاب وقت گذاشتم. اگر می خواهیم برای بچه ها کار توحیدی کنیم؛ باید خاص، متفاوت و به دور از تکرار باشد؛ تا حوصله ی مخاطب سر نرود. باید رد پای شعر در ذهن بچه ها بماند.

*چه شد نوشتن برای بچه ها را انتخاب کردید؟
- خیلی به این کار علاقه دارم. نمی شود از آدمی که خودش کودک است، انتظار داشت شعر بزرگ سال بنویسد؟ روحیه ام کودکانه است.

*اگر زمانی متوجه شوید بچه ها دیگر شعرهایتان را نمی خوانند و دوست ندارند، چه می کنید؟

- سعی می کنم خودم را به مخاطبم برسانم. کودکان ما با هوش هستند. مخاطب خیلی برایم مهم است؛ اگر روزی مخاطب کار من را نپسندد، دیگر نمی توانم بنویسم. چون با مخاطبم سر و کار دارم؛ باید با او نیز بدوم و نفس بکشم.

*اگر شاعر نمی شدید به سمت کدام هنر می رفتید؟
- موسیقی. آهنگ سازی را خیلی دوست دارم.

*اسم بعضی کتاب و شعرهایتان بامزه و جالب توجه است؛ مثل «کلاغ میله میلهٰ»؛ این اسم ها چه طور به ذهنتان می رسد؟
- کلاغ میله میله که تازگی چاپ شده، داستان کلاغی است در قفس که همه چیز را میله میله می بیند. وقتی بگردی پیدا می کنی. ما متاسفانه نمی گردیم. تا شبی بیست شعر ننویسی، بیست و یکمین-که شاید مهم ترین باشد- متولد نمی شود. اعتقاد دارم اسم، پیشانی کتاب است. پس باید در خود خلاقیت داشته باشد؛ تا بچه ها بگردند ببینند داستان آن چیست.

*بچه ها برای شاعر شدن باید چه کار کنند؟

- باید دنبال آدم های مناسب برای راهنمایی بگردند.هر کسی نمی تواند روی کار بچه ها نظر دهد. خیلی ها بوده اند که بچه ها را از مسیر اصلی منحرف، منصرف و مضطرب کرده اند.

*شاعر مورد علاقه خودتان کیست؟
- شل سیلور استاین، مصطفی رحمان دوست و افسانه شعبان نژاد.

*چشمانتان را می بندید و هنگامی که بازشان می کنید می بینید ٱدم های دنیا غیب شده اند! چه کار می کنید؟
- یاد یک جمله از فردی مشهور می افتم که : وقتی شمع را فوت می کنیم، شعله کجا می رود؟ اگر آدم ها را به عنوان روشنی در نظر بگیریم؛ این نبودنشان به تاریکی ذهنمان اضافه می کند. به طور کلی من تنهایی را دوست دارم؛ اما ترجیح می دهم وقتی چشمانم را باز کردم، ببینم ماشین ها غیب شده اند. آن وقت یک عالم لذت می برم. امروز داشتم فکر می کردم تهران چه قدر رودخانه دارد؛ اما به جای آب، پر از ماشین است.

*چند دقیقه فکر کنید و همین حالا یک بیت شعر تازه برای ما بسرایید.
- مثل یک آسمان آبی رنگ
در دلم، رنگ و رویتان آبی است

زهرا نقبایی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>