240px-andersen-hc-207x300
هانس كریستین اندرسن در سال 1805 میلادی، در شهر اودِنس دانمارك به دنیا آمد. اندرسن از هوش و قوه‌ی تخیل بسیار بالایی برخوردار بود و به ادبیات و تئاتر نیز علاقه‌ی زیادی داشت؛ به طوری كه در همان بچگی برای خود صحنه تئاتر درست می‌كرد و آثار ویلیام شكسپیر را با استفاده از عروسك‌های چوبی به عنوان بازیگران، از حفظ بازی می‌كرد.
اندرسن در چهارده سالگی به كپنهاگ رفت و به خاطر صدای زیبایش در تئاتر سلطنتی دانمارك استخدام شد؛ اما پس از مدتی صدایش را از دست داد و بی‌كار شد.
اندرسن اولین داستان خود را به نام «شبح پالناتكوز گریو» در هفده سالگی نوشت و تا پایان عمر، یعنی سال 1875 به نوشتن ادامه داد.
او پیش از مرگش، به آهنگسازی كه موسیقی مراسم تدفینش را می‌ساخت، چنین گفته بود: «بیش‌تر كسانی كه به مراسم تدفین من خواهند آمد، كودكان هستند. پس ضرباهنگ موسیقی را با قدم‌های كوچكشان هماهنگ كن.»
پری دریایی، بندانگشتی، جوجه اردك زشت، ملكه‌ی برفی، دخترك كبریت‌فروش و لباس جدید امپراتور از معروف‌ترین داستان‌هایی هستند كه او نوشته است.

دختر كبریت‌فروش
هوا خیلی سرد بود و برف می‌بارید. آخرین شب سال بود. دختری كوچك و فقیر در سرما راه می‌رفت. دمپایی‌هایش خیلی بزرگ بودند و برای همین، وقتی می‌خواست با عجله از خیابان عبور كند دمپایی‌هایش از پایش درآمدند؛ و او نتوانست یك لنگه از دمپایی‌ها را پیدا كند.
پاهایش از سرما ورم كرده بود. مقداری كبریت برای فروش داشت، ولی آن روز كسی از او كبریت نخریده بود.
سال نو بود و بوی خوش غذا در خیابان پیچیده بود، ولی دخترك جرئت نداشت به خانه برود، چون نتوانسته بود حتی یك كبریت بفروشد و می‌ترسید پدرش او را كتك بزند.
دست‌های كوچكش از سرما كرخت شده بود. شاید شعله‌ی آتشی بتواند‌ آن‌ها را گرم كند.
یك چوب كبریت برداشت و آن را روشن كرد. دخترك احساس كرد جلوی بخاری بزرگی نشسته است. پاهایش را دراز كرد تا گرم شود، اما شعله خاموش شد و دید ته‌مانده‌ی كبریت سوخته در دستش است.
كبریت دیگری روشن كرد. خود را در اتاقی دید با میزی پر از غذا. خواست به طرف میز برود، ولی كبریت خاموش شد.
سومین كبریت را هم روشن كرد. دید زیر درخت كریسمس نشسته است. دختر كوچولو خواست درخت را بگیرد، ولی كبریت خاموش شد.
ستاره‌ی دنباله‌داری از آسمان گذشت و دنباله‌ی آن در آسمان ماند.
دخترك به یاد مادربزرگش افتاد. مادربزرگ همیشه می‌گفت: «اگر ستاره‌ی دنباله‌داری به زمین بیفتد، روحی به سوی خدا می‌رود.»
مادربزرگ كه حالا مُرده بود،‌ تنها كسی بود كه به او مهربانی می‌كرد. دختر كوچولو، كبریت دیگری روشن كرد. در نور آن مادربزرگ پیرش را دید. دختر كوچولو فریاد زد: «مادربزرگ، من را هم با خودت ببر.»
بعد با عجله بقیه‌ی كبریت‌ها را روشن كرد. می‌دانست اگر كبریت خاموش شود، مادربزرگ هم می‌رود؛ همان‌طور كه بخاری گرم و میز غذا و درخت كریسمس رفته بود.
مادربزرگ دختر كوچولویش را در آغوش گرفت و با لذت و شادی به جایی پرواز كردند كه اثری از سرما نبود.
فردای آن شب، مردم دختر كوچولو را پیدا كردند. او یخ زده بود و دور و برش پر از كبریت‌های سوخته بود.
همه فكر كردند او سعی كرده خود را با شعله‌ی كبریت‌ها گرم كند؛ اما نمی‌دانستند كه چه چیزهای جالبی را دیده بود و در سال نو با چه شوقی پیش مادربزرگ مهربانش رفته بود.
علی خاکبازان

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>