nano-gole-sorkh
ترجمه‌ی حسین ابراهیمی نوشته‌ی كاترین پاترسون (الوند)

حسین ابراهیمی (الوند) در سال 1330 در گلپایگان به دنیا آمد و با تلاش و پشتكاری كه طی عمر كوتاهش (56 سال) از خود نشان داد،‌ توانست بیش از 100 عنوان كتاب را برای كودكان و نوجوانان سرزمینش ترجمه كند و عنوان یكی از پركارترین مترجمان معاصر ایران را از آن خود سازد. ابراهیمی در زمان حیاتش نیز، از نظر تعداد جوایز داخلی و بین‌المللی كه به خود اختصاص داد، پرافتخارترین مترجم ایرانی محسوب می‌شود.
او دانش‌آموخته‌ی زبان و ادبیات انگلیسی و ادبیات فارسی بود. تسلط او به هر دو زبان انگلیسی و فارسی از ابراهیمی مترجمی توانا ساخت كه شیوایی زبان و امانت‌داری از جمله ویژگی‌های آثارش به شمار می‌آید.
حسین ابراهیمی (الوند) از جمله معدود مترجمان ایرانی است كه تلاش كرد قانون حق تألیف (كپی رایت) را اِعمال كند و در عین حال با ارائه‌ی مشاوره به نویسندگانی مانند سوزان فلچر و دانا جو ناپلی، آنان را در خلق آثاری كه از فرهنگ و تاریخ ایران الهام گرفته‌اند، یاری كرد.
نخستین ترجمه‌ی ابراهیمی «طوطی اصفهان» بود كه در سال 1369 در انتشارات كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان منتشر شد و یك سال بعد به عنوان كتاب سال سوره‌ی نوجوانان انتخاب شد. او بنیانگذار خانه‌ی ترجمه برای كودكان و نوجوانان نیز بود كه نقطه‌ی عطفی در ترجمه‌ی آثار ارزشمند در حوزه‌ی كودك و نوجوان محسوب می‌شود و به جریان‌سازی فرهنگی در ترجمه و ایجاد زمینه برای ارائه‌ی آثار برتر، توسط جمعی از مترجمان مجرب منجر شد.
این نویسنده‌ی پرتلاش، پس از چند سال ابتلا به سرطان، روز سه‌شنبه، سوم مهرماه 1386، جان به جان‌آفرین تسلیم كرد. یادش گرامی باد.
رمان نان و گل سرخ، آخرین اثری است كه از حسین ابراهیمی (الوند) در كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان به چاپ رسیده است. با هم چند برگی از این رمان را می‌خوانیم:
آقای گرباتی مچ دست جِیك را رها كرد، به جلو خم شد و چكش و قلم را كه حالا بدوجوری كُند شده بود، از زمین برداشت. او آن‌ها را با دقت روی میز گذاشت. سپس پالتوی جِیك را از روی صندلی برداشت و گفت: «بلند شو. می‌رویم.» بعد پالتو را به او داد و منتظر ماند تا آن را بپوشد.
آقای گرباتی هم در آستانه در دفتر و هم درهای بیرونی، كنار می‌ایستاد تا ابتدا جیك بگذرد. بعد چنان كه ترسی از اقدام احتمالی جیك نداشته باشد، پشتش را به او كرد و درِ كارگاه را با دقت بست. آیا درست بود كه فرار كند؟ اما كجا می‌توانست برود؟ كجا می‌توانست پنهان شود؟ جِك احساس كرد فلج شده است. او بیرون، توی برف ایستاد تا ببیند پیرمرد به او چه می‌خواهد بگوید. گرباتی از كجا فهمیده بود؟ در حالی كه جِیك حواسش را به آن قفل لعنتی داده و آن همه سر و صدا راه انداخته بود، پیرمرد دور از چشم او داخل دفتر شده بود. اما پیرمرد چطور فهمیده بود كه او كجاست و چه نقشه‌ای در سر دارد؟ چرا گرباتی ناگهان تصمیم گرفته بود صبح روز یكشنبه به كارگاه بیاید؟ همه چیز حساب شده بود، انگار خداوند در دل پیرمرد انداخته بود تا مچ او را بگیرد.
آقای گرباتی بند ساعت جیبی‌اش را توی جیب جلیقه‌اش گذاشت، دكمه‌های كت و پالتو خود را بست و راهی غیر از راه معمول خانه را در پیش گرفت. آقای گرباتی پیش از آن‌كه به سوی خیابان اصلی بپیچد، به دنبال دو رشته رد پا كه در اطراف كارگاه‌های بلند همسایه‌ها به چشم می‌خورد، راه افتاد. روی برف‌های تازه‌ی آن‌جا به جز آن دو رد پا، هیچ اثر دیگری دیده نمی‌شد. آقای گرباتی مثل سگ پلیس ردپاها را دنبال كرد، از مسیری كه پایین آمده بود بالا رفت و از در عقب وارد آشپزخانه شد. توی آشپزخانه،‌ خانم گرباتی این طرف و آن طرف می‌رفت تا طبق معمول میز صبحانه‌ی پُر و پیمان روز یكشنبه را بچیند.
آقای گرباتی، چنان كه توضیحی لازم باشد، گفت: «ما قدم زدیم.»
صبحانه كه پس از عشای ربانی روز یكشنبه خورده می‌شد، صبحانه‌ی دیرهنگامی بود. رُزا میل چندانی به غذا نداشت. جیك فكر می‌كرد كه او هنوز نگران خانواده‌اش است. رُزا از دردسر واقعی بی‌اطلاع بود. جِیك مطمئن بود كه او هم نمی‌تواند چیزی بخورد. انگار دل و روده‌اش بالا آمده و راه گلویش را بسته بود. با این همه، وقتی خانم گرباتی به او گفت بخور، بخور، اطاعت كرد. جِیك در كمال حیرت متوجه شد كه غذا از راه معمول خود پایین رفت و همان جا ماند.
آقای گرباتی به محض نوشیدن قهوه‌ی خود از جا برخاست. او داخل راهرو شد و درِ آشپزخانه را هم پشت سرش بست. آن‌ها صدای او را كه در راهرو صحبت می‌كرد، شنیدند. كلمه‌ها گرچه نامفهوم بودند اما از قرار معلوم آقای گرباتی به انگلیسی صحبت می‌كرد.
خانم گرباتی توضیح داد: «telefonanta… با تلفن حرف می‌زند.»
تلفن؟ حتماً داشت پلیس را خبر می‌كرد… شاید هم از این بدتر. حالا دیگر گویی صبحانه‌ی مغذی و چرب داشت از گلوی جیك بالا می‌آمد. دلش می‌خواست بهانه‌ای پیدا می‌كرد و به اتاق خودش یا به دست‌شویی می‌رفت. اما روی صندلی خشكش زده بود و سعی می‌كرد از پشت دیوار بفهمد آقای گرباتی توی آن دستگاه لعنتی چه می‌گوید.
آقای گرباتی وقتی برگشت، گفت: «سالواتوره، پالتوات را بپوش. زود آمد تو را ببرد.»
موهای سر جِیك سیخ شدند. پیرمرد گذاشته بود او صبحانه‌اش را بخورد و حالا داشت تحویلش می‌داد… حالا یا به گردن كلفت یا به پلیس یا…

آشنایی با نویسنده‌ی كتاب؛ كاترین پاترسون
كاترین پاترسون در سال 1932 در ایالت جینانگ سو در چین به دنیا آمد. پدر و مادرش مُبلغان مسیحی بودند و بر حسب وظیفه باید به شهرهای مختلف چین سفر می‌كردند. كاترین زمانی كه فقط پنج سال داشت، به دلیل اشغال چین توسط ژاپنی‌ها در 1937، مجبور شد این كشور را ترك كند و به ویرجینیا برگردد.
چینی اولین زبانی بود كه كاترین آموخت، اما با تلاش زیاد توانست به زبان انگلیسی نیز مسلط شود. او مدتی نیز در ژاپن بود و درباره‌ی فرهنگ این كشور تحقیق كرد. آشنایی با دو فرهنگ چین و ژاپن كمك زیادی به بالابردن قدرت نوشتن در او كرد.
جایزه‌ی ملی كتاب امریكا، جایزه ویژه‌ی ادگار آلن‌پو، نشان نیوبری و جایزه‌ی یادبود آشرید لیندگرن از جمله جوایزی است كه كاترین پاترسون از آن خود كرده است.
علی خاكبازان

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>