d8b6d8b52

موقع سحری بود. مادر با صدای زنگ ساعت بیدار شد؛ اما قبل از این که به آشپز خانه برود، چشمش به کاغذی افتاد که سارا بالای سرش گذاشته بود. کاغذ را برداشت و خواند: مامان سحری من را بیدار کن. خواهش می کنم. به خدا قول داده ام روزه بگیرم. تورا به خدا بیدارم کن!
زیر نوشته هم عکس خودش را کشیده بود که خوابیده بود. زیر عکس هم نوشته بود، اگر بیدار نشدم آب بریزید رویم تا بیدار شوم. کنار عکس خودش، عکس مادرش را نقاشی کرده بود که داشت لیوان آب را روی سارا خالی می کرد.
مادر خندید و با مهربانی سارا را صدا زد. سارا همین که صدای مادرش را شنید، بیدار شد. رفت صورتش را شست و کنار پدر و مادرش نشست تا سحری بخورد.
آن روز سارا خیلی گرسنه بود؛ اما هربار می خواست چیزی بخورد، یادش می افتاد روزه است. نزدیک ظهر پدر به خانه آمد. نان خریده بود. آن را به مادر داد. سارا یک تکه نان برداشت و نزدیک دهانش برد.
مادر فریاد زد:«سارا! مواظب باش تو روزه ای.»
سارا خندید و گفت: «حواسم هست. نمی خورم، دارم بویش می کنم. آخر خیلی خوشبوست.»
مادر و پدر به سارا خندیدند. کمی بعد مادر داشت گوجه فرنگی رنده می کرد. سارا یک گوجه برداشت و آن را نزدیک دهانش برد.
مادر فریاد زد:«سارا! مواظب باش تو روزه ای.»
سارا خندید و گفت: «حواسم هست. نمی خورم، دارم بویش می کنم. آخر خیلی خوشبوست.»
سارا به اتاقش رفت سی دی را توی رایانه اش گذاشت تا کارتون نگاه کند. یک دفعه چشمش به یک بسته آدامس افتاد. با خوشحالی آن را برداشت. کاغذ آدامس را پاره کرد. یک دانه آدامس درآورد و آن را نزدیک دهانش برد. در همین موقع مادر به اتاق آمد و فریاد زد:«سارا! مواظب باش تو روزه ای.»
سارا این بار ترسید. آدامس از دستش افتاد. گفت: «حواسم هست. نمی خورم، دارم بویش می کنم، آخر خیلی خوشبوست.»
مادر دست سارا را گرفت و او را برد توی آشپز خانه و گفت:«بیا به من کمک کن، دارم افطاری درست می کنم. چند تا تخم مرغ برایم بیاور.»
سارا در یخچال را باز کرد. یک بشقاب ماکارونی از سحر باقی مانده بود. ماکارونی را جلوی دهانش گرفت. مادر فریاد زد:«سارا !مواظب باش تو روزه ای.»
سارا خندید و گفت:«حواسم هست. نمی خورم، دارم بویش می کنم آخر خیلی خوشبوست.»
مادر دوباره خندید. سارا دستی روی شکمش کشید وگفت:«مامان، چرا امروز همه چیز این قدر خوشبو شده؟»
مادر گفت:«سارا جان امروز تو روزه ای و خیلی گرسنه ای، به همین خاطر مشامت تیز شده. وگرنه این ها همان چیزهایی است که هرروز می خوری.»
سارا چند بار بو کشید. بعد دوید و در خانه را باز کرد و گفت:«به به! چه بوی خوبی! فکر کنم یکی از همسایه ها دارد آش می پزد.»
مادر همان طور که می خندید، گفت:«دخترم بهتر است اول بروی نمازت را بخوانی، بعدهم بخوابی که خواب روزه دار عبادت است. درضمن فکر می کنم با این کار تا موقعی که خوابی، این بوها هم دست از سرت برمی دارند.»
سارا به اتاقش رفت. نمازش را خواند و روی یک تکه کاغذ نوشت: خواهش می کنم من را از خواب بیدار نکنید! حتی اگر تا شب خوابیدم. متشکرم. بعد هم عکس خودش را کشید که خوابیده بود.

بهناز ضرابی زاده

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>