تصویرگر:سمانه قاسمی

تصویرگر:سمانه قاسمی

آن روز ِپررفت و آمد که داشتم به خانه بر می گشتم، میان آن همه ماشین، ناگهان چشمم به” میدان ِ”بزرگ شهر افتاد.”میدان “،خسته بود و دوست داشت به خانه برگردد وقدری بیاساید. با خود اندیشیدم :خانه اش کجاست؟
“میدان چهارشیر”ِاهواز سال هابود که همان جا بود؛ سال ها بود که ماشین ها گِرد او می چرخیدند و به مقصد می رسیدند؛ اما میدان همان جا می ماند. میدانِ چهارشیر خانه ای نداشت، اما در دل آرزو می کرد که کاشانه ای داشته باشد.
خوب گوش دادم و شنیدم که فلکه ی بزرگ شهر، به خانه ها از دور سلام کرد.
نمی دانم خانه ها صدای او را شنیدند یانه .نمی دانم اندوه او را حس کردند یانه. اصلا نمی دانم اورا با درختچه ها و گل ها و آن چهارشیرِ سنگی اش دیدند یانه.میدان مشهورشهر من، دلش می خواست جای ِمن باشد و به خانه برگردد.میدان از سرنوشتی که برایش رقم زده بودند، آزرده بود. دوست داشت کوچه باشد و با خانه ها دیدارکند.دوست داشت بر تقدیری که بر زندگی او سایه افکنده بود چیره شود.من و میدان یکی شدیم.میدان با دهان من سخن گفت.من و میدان به کوچه ها سلام کردیم.من هم خودم را جای ِاو گذاشتم ، و سرودم.شعر،کوتاه است و بیان گر همه ی حس وحال “میدان چهارشیر” نیست.با این همه شعر را بسیار دوست دارم.
میدان می گوید:

دور می زنم
دیرمی شود
راه ِمن نمی شود تمام

خسته ام
کی به خانه می رسم؟
ای تمامِ کوچه ها سلام!

مهدی مرادی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>