تصویرگر: سمانه قاسمی

تصویرگر: سمانه قاسمی


دلتنگ خیابان سی و ششم بودم. فكر می كردم خیابان سی و ششم خیابان بزرگی است.
مادر بزرگ همیشه قصه هایش سرشار از طبیعت بود. سرشار از وجود. هستی. گاهی فكر می كردم خوش بختی خیابان سی و ششم، خوش بختی بزرگی است؛ چون مادر بزرگ این طوری گفته بود و من در خیال های خام كودكانه ام، پخته و بزرگ شدم، پشت دیوار آن خیابان سرشار از وجود. مادربزرگ پیر نبود. هنوز هم پیر نیست. كسی كه بتواند این همه قصه برای نوه هایش تعریف كند، هیچ وقت پیر نمی شود. قصه هایی كه با یكی بود یكی نبود شروع می شد و با كلاغی كه به خانه اش نمی رسید، به سر می رسید. قصه های رنگی و خاكستری با یك عالم آدم و حیوان جور واجور. پدر بزرگ می گفت، تو بچه ها را خیال پرداز می كنی! و چه خیالی از این بالاتر كه من آن روز پروانه ی مرده ای را به خاك سپردم تا رستگار شود. یا كلاغ های قصه هایم را به خانه شان می رساندم تا سرشان كلاه نرود و از بقیه حیوان ها دور و جدا افتاده نمانند.
مادر بزرگ همیشه قصه هایش سرشار از طبیعت بود. سرشار از وجود. هستی. حالا كه باران می بارد و من دارم پیاده در خیابان های خیس و نم دار شهر قدم می زنم؛ بعد از مدت ها یاد خیابان سی و ششم افتادم و دلتنگی های بزرگی كه در پس خوش بختی های كوچك تر نهفته است. فكر كن. فكر كن مثلا آدم توی یك خیابان بزرگ با كلی ساختمان سی و شش طبقه ی امروزی گیر بیفتد و تنها لحظه ای به یاد بیاورد: خوش بختی گاهی چیز ساده ای است. گاهی به اندازه ی داشتن یك مادر بزرگ خوب و مهربان با كلی قصه های رنگی و قشنگ و پدر بزرگی كه بگوید: تو بچه ها را خیال پرداز می كنی…

زهرا نقبایی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>