عکس: علی خوش جام

خاک در اندیشه باران نبود
هیچ نشانی ز بهاران نبود

بال و پر چلچله ها خسته بود
پنجره ی باغ خدا بسته بود

باغچه ها شور شکفتن نداشت
وضع چنان بود که گفتن نداشت

شب چه شبی بود، شکوه آفرین
چشم به راه تو زمان و زمین

شهر اگر تیره و تاریک بود
لحظه ی لبخند تو نزدیک بود

تا تو فرود آمدی از اوج نور
روحِ زمین تازه شد از موج نور

از نفس گرم تو گل جان گرفت
باغِ طراوت سر و سامان گرفت

سبز شد از لطف تو صحرا و دشت
قافله ی چلچله ها بازگشت

آمدی و زمزمه آغاز شد
روزنه ای رو به خدا باز شد

آمدی و نوبت فردا رسید
فصل شکوفایی گلها رسید

آمدی و باغ پر از خنده شد
بوی گل سرخ پراکنده شد

بابک نیک طلب

یک نظر

  1. شعرهایتان همیشه عطر بهاران دارد

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>