ghalbhaye-narenji
نوشته‌ی مینو كریم‌زاده/ ناشر: كانون پرورش فكری كودكان و نوجوانان/ سال 1389/ 2500 تومان/ برای گروه‌های سنی«د» و «هـ »

ساده فرزند وسط یك خانواده‌ی متوسط است. اوضاع مالی آن‌ها چندان خوب نیست و همه مقصر را پدر می‌دانند و معتقدند، عقل معاشش چندان خوب كار نمی‌كند. اما برای ساده كه شیفته‌ی پدر است، این مسائل چندان اهمیتی ندارد. تا آن كه سر و كله‌ی آلما پیدا می‌شود.
آلما نه تنها جوّ كلاس، بلكه جوّ روحی ساده را نیز دستخوش تغییر می‌كند. او خیلی زود نظر همه، از معلم‌ها گرفته تا بچه‌ها را به خود جلب می‌كند. آلما نیز مثل ساده، عاشق تئاتر و نمایش‌نامه است. سریع عضو گروه نمایش مدرسه می‌شود و در چشم به هم‌زدنی، می‌شود سرگروه. مدام دستور می‌دهد و دیگران با دلخوری اجرا می‌كنند.
آلما از بین همه‌ی بچه‌ها، با ساده صمیمی‌تر می‌شود و ساده نیز از این انتخاب استقبال می‌كند. یكی از بچه‌های گروه نمایش، پری است. پری كه قبل از ورود آلما، دوست صمیمی ساده بوده، از این كه كم‌كم به فراموشی سپرده می‌شود، عصبی و ناراحت است.
گروه نمایش قرار است برای اجرای جشنواره‌ی تئاتر سراسری دانش‌آموزی، تمرین‌های خود را شروع كنند. اولین روز تمرین به خانه‌ی آلما می‌روند و ساده متوجه امكانات مالی خوب آن‌ها می‌شود. و همین موضوع برای ساده، حسرت‌هایی می‌آفریند كه قبلاً با آن‌ها آشنا نبوده.
یك روز موقع تمرین، بر اثر یك اتفاق مضحك، بین آلما و پری درگیری پیش می‌آید كه در نهایت پری از گروه جدا می‌شود. این جدایی گروه‌ نمایش را كه تنها ده روز تا اجرا فرصت دارند، دچار مشكل می‌كند؛ اما آلما خیلی سریع برای آن چاره‌ای پیدا می‌كند. این چاره‌جویی به كینه‌ی پری اضافه می‌كند.
یك روز در مدرسه اتفاق عجیبی می‌افتد كه همه را، از بچه‌ها گرفته تا معلم و ناظم، غافل‌گیر می‌كند.
این اتفاق عجیب، سرآغاز ماجراهای دیگری می‌شود كه ساده سعی می‌كند با كمك دیگران، آن را پازل‌وار حل كند. ساده كم‌كم متوجه می‌شود كه آلما در حال انجام كار خطرناكی است كه آن را از همه پنهان می‌كند. تا این كه سرانجام…
قلب‌های نارنجی درباره‌ی نوجوانانی است كه دوست دارند دیده شوند و توانایی‌هایی خود را به اثبات برسانند. شخصیت‌های داستان، ساختگی نیستند. همه واقعی‌اند و همین دور و بر ما زندگی می‌كنند. آن‌ها بچه‌های امروزند با مسائل خاص خودشان.
قلب‌های نارنجی، داستان جذابی دارد كه با ماجراهای پركشش خود، خواننده را یك نفس تا پایان كتاب می‌برد. و وقتی تمام می‌شود انگار دیگر همه‌ی آدم‌های داستان را می‌شناسیم و حتی شاید دلمان برایشان تنگ شود.

قسمتی از كتاب قلب‌های نارنجی:
امروز اتفاق عجیب و تازه‌ای برایم افتاد. ساعت چهار با پل قرار داشتم. جلو باشگاه انقلاب همین كه من را آن سوی خیابان دید، برایم دست تكان داد. همان‌طور كه از عرض خیابان می‌گذشتم و به او نزدیك می‌شدم، احساس كردم كه دیگر دنیا بدون او برایم معنی ندارد. از جو كه پریدم و كنارش كه ایستادم، فهمیدم عاشق شده‌ام. و همان آن تصمیم گرفتم احساسم را با او در میان بگذارم.
حوالی ساعت پنج، نفس عمیقی كشیدم و همه چیز را به او گفتم. گفتم كه حتی اگر پدر برگردد، خلاء زندگی من پر نمی‌شود. گفتم كه بدون او دیگر نمی‌توانم زندگی كنم. پل گفت احساس من را درك می‌كند، چون خودش هم درست حسی شبیه من دارد. از خوشی فریادی كشیدم و گفتم واقعاً! واقعاً تو هم من را دوست داری تو هم نمی‌توانی بدون من زندگی كنی؟
گفت: «البته كه تو را دوست دارم. دوست داشتن تو كه چیز عجیبی نیست؛ دوست نداشتن تو می‌تواند یك موضوع عجیب و غریب باشد.»
پرسیدم: «زندگی چی؟ بدون من می‌توانی زندگی كنی؟»
لبخند زد و گفت: «آلمای عزیز، تو اصلاً حواست به یك موضوع مهم نیست.»
ـ كدام موضوع؟
ـ من سی و هفت سالم است؛ یعنی پنج سال بیش‌تر از دو برابر سن تو.
باورش سخت بود. اصلاً نشان نمی‌داد. با این همه كنار هم قرار گرفتن دو عدد سه و هفت، نمی‌توانست چیزی از احساس من كم كند. این را گفتم. خندید و گفت، اگر آخرش همه چیز سه شد، چی؟
گفتم من بیش‌تر به هفت امیدوارم.
رفتیم به یك كافی‌شاپ. گفت كه نهایت تا بیست روز دیگر ایران است. گفت اگر در این مدت پول بدهی پدرم جور شد، خیلی عالی می‌شود. گفت خدا را چه دیدی؟ شاید با هم رفتیم و دوتایی درهای زندان را باز كردیم.
ـ چطوری؟ من حتی گذرنامه هم ندارم؟
ـ خب یك هفته‌ای می‌دهند. اقدام كن!
ـ به چه بهانه‌ای؟ به مادرم چه بگویم؟
ـ بگو داشتن گذرنامه چیز لازمی است… شاید یك‌هو سفری جور شد. مطمئن باش مخالفت نمی‌كند.

شراره وظیفه شناس

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>