تصویرگر: محبوبه کلایی

باران که می بارد دلم مثل دل کبوتر ها پرمی کشد.می خواهم بروم تا آخر کودکی ها.تا همان کوچه های قدیمی وصمیمی .می خواهم بروم زیر همان ناودان هایی که موقع باریدن باران پر از آواز می شدند،بایستم و قلبم را خیس ترانه کنم.باران که می بارد دلم بهانه ی کودکی ها را می گیرد.
می خواهم دوباره همان چکمه های قرمز رنگ کودکی هایم را بپوشم وزیر باران توی کوچه ها بدوم. هی جیغ بکشم .فریاد بزنم.شعر باز باران را بخوانم ودهانم را آنقدر زیر باران باز نگه دارم تا سردی قطره هایش را روی زبانم احساس کنم. می خواهم آنقدر توی کوچه ها بدوم تا خاک باران خورده، یک بار دیگر به لباس های کودکی ام رنگ شادی بدهند.
باران که می بارد هی نفس تازه می کنم و دیوارها را بو می کنم.دنبال بوی گاهگل تازه می گردم.همان عطر دل انگیزی که از خیس شدن تن دیوارهای کهنه به مشام می رسید.آن وقت کوچه را تا انتها نگاه می کنم.انگار منتظرم تا مادربزرگ با همان چادر گلدارش از راه برس مرا صدا بزند و دستهایم را پر از نقل های سفید وشیرین کند.مادر بزرگی که سالهاست قصه هایش را توی باران جا گذاشته و خودش به میهمانی ابرها رفته است.
باران هنوز هم که هنوز است مرا با خودش می برد به دلتنگی ها.به لحظه های مهربانی.به روزهای خوب زندگی.

 

فاطمه احمدزاده
کارشناس ادبی کانون استان یزد

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>