تصویرگر: سمانه قاسمی

سرد بود. آن قدر موج ها به بدنم ضربه می زدند که دیگر بدنم کرخت شده بود. همه ی تنم کبود بود و هیچ حسی نداشتم. این قدر چشمانم به این طرف و آن طرف خیره بود که اگر روزی از گردش می افتاد، احساس می کردم زندگی ام را از دست داده ام.گاهی کشتی ها به سمتم می آمدند، ولی بدون آن که نیم نگاهی به من بیندازند، راه دیگری را پیش می گرفتند. اوایل که آمده بودم، با شوق و ذوق به همه نگاه می کردم تا ببینم که آن ها هم از زیبایی من خوشحال می شوند یا نه؛ ولی آن ها به دیدن من عادت کرده بودند. تنها ماهی ها بودند که من را چون تکیه گاهی می پنداشتند و به من تکیه می دادند. عمری به مردم خدمت کردم تا این که بالاخره غروب شد، غروبی که سال ها پیش آرزویش را در دل پرورانده بودم. در آن هنگام زندگی ام را در دل مرور کردم، آن هنگامی که خبر انتقالم را به وسط دریا شنیدم از خوشحالی بال درآوردم و به وسط دریا آمدم.
اوایل خوشحال بودم که می توانم هر روز طلوع و غروب دریا را تماشا کنم، ولی حالا یک فانوس دریایی تنها بیش نیستم …

فاطمه یعقوبی، ۱۴ ساله
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بهشهر

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>