تصویرگر: سمانه قاسمی


مامان خانه نبود. عمه از طبقه ی پایین آمده بود پیش ما تا مراقب ما باشد. من درس می خواندم. عمه با ابستا بازی می کرد. نمی دانستم چه بازی می کنند که ابستا دیگر شلوغ نمی کند. فقط صدایشان را می شنیدم که هی عمه می گفت: «ای ابستای جر زن.» و می خندید. هی هم صدای بوس عمه می آمد.
رفتم توی هال. توی تمام خانه های تکمیل شده نوشته شده بود A. عمه حروف انگلیسی را به ابستا یاد داده بود. هر خانه ای را هم که خط می کشید جوری می کشید تا ابستا خانه دار شود.
مامان رسید. می دانستم که یک عالم خوراکی خریده است. می دانستم که آن ها را توی ماشین گذاشته است. منتظر است تا عمه برود پایین و آن ها را از ماشین دربیاورد. وقتی هم می آورد، یادش می رفت که خانه طبقه ی پایین پر از پنجره است.
مامان بزرگ و بابا بزرگ خیلی وقت بود که دیگر نبودند.
عمه بلند شد تا برود. ابستا گریه کرد. فقط یک خانه مانده بود تا معلوم شود مال ابستاست یا عمه.
مامان به ابستا اشاره کرد که بگذار عمه برود. عمه نیم خیز شد. ابستا خانه را کامل کرد. روی آن خانه نوشت، عمه.
عمه نگاه کرد و خندید. گفت: «حداقل من هم خانه دار شدم. دیگر از این به بعد خیالم راحت است.»
ابستا دنبالش تا دم در رفت. عمه برگشت و باز هم او را بوسید و گفت: «خداحافظ.»

مژگان بابامرندی

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>