نویسنده: حسین بكایی

از مجموعه ی «روزها و یادها» می‌توان كتاب «شاه‌ها و تاج‌ها» را نام برد. این كتاب به تاج‌گذاری و روی كار آمدن رضا شاه پهلوی و حوادث و وقایعی كه در آن روزگاران اتفاق افتاد و منجر به ایجاد حكومت وی شد، نظر دارد. شناسایی شخصیت، خلق و خوی، نام و نشان و چگونگی حضور رضاخان میرپنج كه فرمانده اردوگاه قزاق‌ها بود در سیاست كشور ایران و … از مواردی است كه كتاب سعی دارد به بررسی آن‌ها بپردازد.
كتاب نثری ساده و تاریخی دارد و با تصاویری مربوط به همان ایام و چهره‌های مطرح آن روزگاران، تزیین یافته است. چند سطری برای آشنایی با حال و هوای كتاب می‌خوانیم:

رضا قزاق

مردم تهران رضا قزاق، سردار سپه، اعلیحضرت پهلوی، رضاشاه را می‌شناختند.
رضا قزاق تا چند سال پیش، در همین محله سنگلج اجاره‌نشین بود. آدم سر به راه و ساكتی نبود. مثل خیلی از قزاق‌ها قلدر و لات بود. خانه‌اش پاتوق شبانه ی قزاق‌ها بود. رضا قزاق ساكن محله ی سنگلج نه حساب زن و بچه مردم را داشت، نه از آبروی خودش می‌ترسید. طوری رفتار می‌كرد انگار كه آبرویی ندارد. با آن قد 190 سانتی‌متری و آن یال و كوپال و آن تفنگ و لباس قزاقی، كسی نمی‌توانست در برابرش قد علم كند؟
صاحب خانه بیچاره‌اش با بدبختی كرایه‌اش را می‌گرفت. مردم خداخدا می‌كردند كه مأموریتی چیزی به تور رضا قزاق بخورد و مدتی از تهران دور بشود تا آن ها بتوانند نفسی بكشند.
یك روز كاسه ی صبر اهالی سنگلج لبریز شد و دست به دامن ریش‌سفیدهای محله شدند. ریش سفیدها گفتند چاره این است كه رضا قزاق را زن بدهیم. آدم روانه كردند تا مزه ی دهانش را بفهمند. دیدند او از خدا خواسته است. فقط بهانه می‌آورد كه پول سور و سات عروسی را ندارم. اهالی گفتند: كمكت می‌كنیم… بگذار اول طرفش را پیدا بكنیم…
كسی حاضر نبود به این آدم دختر بدهد. اهالی این در و آن در زدند، تا توانستند یكی از افسران قزاق به نام تیمورخان آیرملو را راضی كنند كه رضا قزاق را به دامادی قبول كند. بعد برای رضا قزاق خبر فرستادند که همه چیز دارد درست می‌شود. دست به جیب شو ببینم چند مرده حلاجی.
رضا قزاق جواب داد: «حاشا از یك صناری… آس و پاسم… نه روی زمین خدا سنگی دارم، نه در آسمان خدا ستاره‌ای.»
اهالی سنگلج فشار آوردند. نقشه كشیدند. برنامه چیدند، اما هر كاری كردند، از این آدم پولی درنیامد. همه چیز افتاد گردن خودشان. چاره‌ای نداشتند. برای كم كردن اذیت و آزار این بابا باید پیه همه چیز را به تنشان می‌مالیدند. دست به دست هم دادند و سهم گذاشتند. كم و زیاد كردند تا به خیر و خوشی رضا قزاق را عیال‌وار كردند.
غافل از آن كه رضا قزاق سال ها پیش در آلاشت دخترعمویش را عقد كرده است و نه تنها عیال، بلكه بچه هم دارد…

بابک نیک طلب

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>