تصویرگر: سمانه قاسمی

تصویرگر: سمانه قاسمی


سال ها پیش از این در دهکده ای خدمتکاری بود که سی سال تمام برای اربابش که بسیار ثروتمند بود، صادقانه و با مهربانی کار کرده بود. بعد از سی سال، ارباب پیر بیمار شد و در بستر مرگ افتاد. او که از خدمتکارش خیلی راضی بود، می خواست در آخرین روزهای عمرش مهربانی و صداقت او را بی جواب نگذارد و پاداش خوبی به او بدهد. این بود که صدایش زد و گفت: « می خواهم برای سال ها خدمتی که به من کردی به تو پاداشی بدهم. اما فقط می توانی یک آرزو بکنی. هرچه باشد برآورده خواهم کرد. یک روز فرصت داری آرزویت را بگویی تا آن را برآورده کنم.»
خدمتکار خیلی خوشحال شد و پیش مادرش رفت تا درباره ی آرزویش با او مشورت کند. مادر خدمتکار نابینا بود و از او خواست تا از ارباب بخواهد هزینه درمان چشم هایش را بدهد تا بینا شود.
خدمتکار با شوهرش هم مشورت کرد. آن ها هیچ بچه ای نداشتند. بنابراین شوهرش به او گفت از اربابت بخواه تا هزینه درمان بچه دار شدن ما را قبول کند.
خدمتکار پیش پدرش رفت. پدرش به او گفت:« از اربابت بخواه بخشی از ثروتش را به تو ببخشد.»
روز بعد خدمتکار پیش اربابش رفت و آرزویی کرد که هر سه آرزوی مادر، شوهر و پدرش را برآورده می کرد. او چه آرزویی کرد؟
جواب: خدمتکار به اربابش گفت:«می خواهم مادرم فرزندم را در گهواره ای پر از سکه های طلا ببیند.»

ترجمه: علی خاکبازان

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>