negaraneparvaneha-sarbazibozorgyasardarikoochak
نویسنده:سعید روح‌افزا
تصویرگر: مهكامه شعبانی

دیدار نمایندهء پادشاه ایران، خسروپرویز، با پیامبر گرامی ‌اسلام ‌حضرت‌محمد(ص) و آنچه در مسیر این دیدار و گفت و گو پیش می‌آید، انگیزهء نوشتن این كتاب از مجموعه كتابهای «نگران پروانه‌ها» شده است.
در این روایت داستانی، ضمن صحبت از دیدار فرستادگان خسروپرویز با پیغمبراكرم(ص) و مقایسهء شیوه زندگی و برخورد دو حكومت و قوم مختلف. با برخی چهره‌ها و مكانهای تاریخی آشنایی می‌یابیم:
روزها و شبهای بازگشت به شتاب سپری شد. خاطرهء تلخ آن روز تلخ كه به سختی از یمن جدا شدم و قدم در راه حجاز گذاشتم، هر روز در خاطرم جان می‌گرفت.
به یاد می‌آوردم كه روبه رو شدن با ریگزار عربستان و رفتن به سوی ساكنان آن دیار، چگونه مرا ناراحت كرده بود، اما دیدن مدینه و آشنایی با مسلمانان، همه چیز را تغییر داد. مدینه مردم یكتاپرستی داشت كه رنگ و نژاد و ثروت، هیچ یك از آنها را بر دیگری برتری نمی‌داد. آنچه آنان را در كنار هم نگه می‌داشت، زور و زندان نبود. آنان دلدادهء پیامی بودند كه از آسمان به سویشان می‌آمد و راه زندگی را نشان می‌داد. هوس بازگشتن به خانه مرا به طرف یمن می‌برد اما هر روز كه می‌گذشت، هوای مدینه و اهل مدینه را بیشتر در دلم احساس می‌كردم. من و همراهم كمتر گفت و گو می‌كردیم و بیشتر می‌تاختیم تا از دیده‌ها و شنیده‌های خود، هر چه زودتر «بازان» را باخبر كنیم. به شهر و دیارمان كه رسیدیم، با همان لباس غبارآلود به دیدار «بازان» شتافتیم. با او دربارهء سفرمان گفت و گو كردیم، دربارهء آن پیامبر، دربارهء پیروان او و حكومتش كه شباهت به سلطان پادشاهان نداشت. از همه چیز سخن به میان آوردیم جز خبر عجیبی كه از زبان محمد شنیده بودیم. بازان كه از پرگویی ما خسته شده بود، پرسید:«با آن پیامبر عرب چه كردید؟ آیا او را با خود آوردید؟»
سردار، از شرم سرش را به زیر انداخت و جواب نداد. من، به ناچار، خبر مرگ پادشاه را از زبان پیامبر بازگو كردم و آن‌گاه ساكت شدم. توقع داشتم كه فریاد بازان، در و دیوار را بلرزاند اما او ناگهان به فكر فرو رفت و به زمین خیره شد. گویی او هم گرفتار همان صاعقه‌ای شد كه به جان ما افتاده بود.
سكوت و تفكر بازان چند دقیقه طول كشید. سپس گویی گمشده‌ای را یافته باشد، با خوشحالی گفت:«این خبر می‌تواند كمك كند تا حقیقت مانند آفتاب در آسمان ذهن ما بدرخشد.» حیرت‌زده پرسیدم: «چگونه؟»
گفت: «اگر او پیام‌آور راستین خدا باشد، خبرش دروغ نخواهد بود. ممكن است به راستی پادشاه ما گرفتار همان حادثه‌ای شده باشد كه او خبر داد. پس چند روزی را باید به صبر و سكوت بگذرانیم تا از پایتخت، پیكی برسد یا پیامی بیاید!»
این بار من فكر سردار را خواندم. او می‌خواست فریاد بزند و مرگ پادشاه را انكار كند اما در حضور بازان این كار را نكرد. تنها پرسید:«آیا از سفر ما به پادشاه گزارش خواهید داد؟»
بازان گفت:«شتاب كردن كار خرمندان نیست. آنچه را در سفر دیدید و شنیدید، از دیگران پوشیده و پنهان بدارید. از حال پادشاه باخبر شویم. از این لحظه به بعد نیز شما دو نفر در خانه بمانید تا خودم كسی را به دنبالتان بفرستم.»
رفتار بازان شگفتی مرا بیشتر از پیش كرد. انتظار داشتم كه شنیدن گزارش سفر، او را ناراحت كند. اما این بار هم حادثه‌ای خلاف انتظار من روی داد.
همان گونه كه بازان خواسته بود، در خانه نشستم و دربارهء سفر با هیچ‌كس حرف نزدم در آن روزها هر بار كه دلم برای مدینه تنگ می‌‌شد، به هدیهء پیامبر مسلمانان نگاه می‌كردم. او كمربندی چرمی به ما بخشیده بود كه نقش و نگاری برجسته از طلا و نقره داشت. آن روزها، كاری جز یادآوری خاطره‌ها نداشتم. هر روز، صدبار از یمن تا مدینه می‌رفتم؛ بی‌آنكه از رنج راه دلهره داشته باشم. گویی از آن سفر دشوار و راه بسیار، غباری در خاطرم ننشسته بود.

بابک نیک طلب

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>