آنا سول، تنها كتابش، زیبای سیاه را در هفت سال آخر زندگی، هنگامی كه بیش از پنجاه سال داشت، نوشت. این مدت زمان برای نوشتن كتابی به این كوچكی بسیار طولانی است؛ اما او بیمار شده بود و بیش‌تر وقت‌ها حالش چنان بد بود كه حتی توان خواندن و حرف زدن نداشت. آنا چند ماه پیش از چاپِ زیبای سیاه، درگذشت و فرصت پیدا نكرد شاهد موفقیت كتابش باشد. گفته‌اند زیبای سیاه ششمین كتاب پرفروش به زبان انگلیسی است.
آنا در سی‌ام مارس 1820 در یارموت انگلستان به دنیا آمد. خانه‌اش هنوز پابرجاست و تابلویی دارد كه می‌گوید آنا در آن‌جا به دنیا آمده است. او در چهارده سالگی، هنگامی كه برای فرار از باران با شتاب از مدرسه به خانه می‌آمد، مچ پایش پیچ خورد و آسیب جدی دید. مچ پای آنا هرگز دوباره قوی نشد و در سال 1857 هر دو پای او كاملاً علیل شد. پس از آن، آنا با درشكه‌ای رفت و آمد می‌كرد كه آن را تك و تنها می‌راند. او به هوش‌ اسبش خیلی اعتقاد داشت و با وجود او، احساس امنیت می‌كرد.
آنا در سال‌های پس از 1870 كه دیگر نمی‌توانست حركت كند، زیبای سیاه را نوشت. این كتاب در 24 نوامبر 1877 به چاپ رسید.

زیبای سیاه
نوشته‌ی آنا سول
مترجمان: امید اقتداری، منوچهر كریم‌زاده
انتشارات لوح فكر، 1382/ تهران /255 ص
دیگر داشتم زیبا می‌شدم. پوست سیاه و براقم لطیف و نرم شده بود. یك پای سفید داشتم و ستاره‌ی سفید زیبایی روی پیشانی‌ام بود. همه‌ای این‌ها باعث می‌شد كه من را خیلی زیبا بدانند.
تا چهارساله نمی‌شدم، صاحبم من را نمی‌فروخت؛ چون عقیده داشت پسربچه‌ها نباید مانند مردها كار كنند و كره‌اسب‌ها تا خوب بزرگ نشده‌اند، نباید مانند اسب‌ها كار كنند.
وقتی چهار ساله شدم، اسكوییر گوردن آمد من را ببیند. چشم‌هایم، دهانم و پاهایم را وارسی كرد. همه را لمس كرد، بعد باید پیش روی او راه بروم، یورتمه بروم و تاخت بزنم. به نظر می‌آمد كه از من خوشش آمده. گفت: «وقتی خوب تعلیم داده شود، خیلی خوب از آب درمی‌آید.»
صاحبم گفت كه خودش من را تعلیم خواهد دارد، چون نمی‌خواهد من بترسم یا صدمه ببینم. برای این كار وقت تلف نكرد؛ و از همان روز بعد شروع كرد.
ممكن است همه ندانند تعلیم دادن چیست؛ بنابراین آن را شرح می‌دهم. تعلیم یك اسب، یعنی به اسب یاد بدهند كه یك زین و یك افسار را تحمل كند و بر پشتش مرد، زن یا بچه‌ای را حمل كند؛ و درست همان‌طوری كه سوارش می‌خواهد، راه برود و رفتار آرامی داشته باشد. علاوه بر این باید یاد بگیرد كه یك یوغ، یك دم‌بند بپوشد و وقتی كه این‌ها را به او می‌پوشانند، بی‌حركت بایستد. بعد یك گاری یا كالسكه خصوصی به پشتش بسته شود، طوری كه اسب نتواند بدون كشیدن آن به دنبالش راه یا یورتمه برود. اسب باید به میل سوار خود، تند یا كُند قدم بردارد. هرگز نباید از چیزی كه می‌بیند رَم كند یا با اسب‌های دیگر حرف بزند. یا گاز بگیرد یا لگد بزند یا هیچ اراده‌ای از خودش داشته باشد و همیشه خواست صاحبش را انجام دهد؛ حتی اگر خیلی خسته یا گرسنه باشد، اما بدتر از همه این است كه وقتی یراق گذاشته شد، اسب نه موقع شادی می‌تواند بپرد و نه موقع خستگی می‌تواند دراز بكشد. پس می‌بینید كه تعلیم دادن چه چیز مهمی است!
من، البته از مدت‌ها پیش به افسار و سربند و به آرام هدایت شدن در مزرعه و كوچه‌ها عادت كرده بودم؛ اما، حالا باید یك دهنه و افسار می‌داشتم. صاحبم، مثل همیشه مقداری علف به من داد و پس از آن‌كه مقدار زیادی نوازشم كرد، دهنه را در دهانم گذاشت و افسار را محكم كرد.
اما چیزِ نفرت‌انگیزی بود! آن‌هایی كه هرگز دهنه در دهانشان نداشته‌اند، نمی‌توانند بفهمد كه دهنه داشتن چه احساس بدی به وجود می‌آورد. یك تكه فولاد سردِ سخت، به كلفتی انگشت یك انسان به داخل دهانت فشار داده می‌شود؛ بین دندان‌ها و روی زبانت! دو انتهای آن از گوشه‌ی لبت بیرون می‌آید و با تسمه‌هایی روی سرت، زیر گلویت، دور بینی‌ات و زیر چانه‌ات، محكم نگه داشته می‌شود؛ به‌طوری كه به هیچ طریقی نمی‌توانی از شَرِّ این چیزِ نفرت‌انگیزِ سفت خلاص بشوی. خیلی بد است! خیلی بد!
دست كم من این‌طور فكر می‌كردم؛ اما می‌دانستم كه مادرم همیشه وقتی بیرون می‌رفت این‌ها را می‌پوشید، و همه‌ی اسب‌ها وقتی بزرگ می‌شدند، می‌پوشیدند. خلاصه، به كمك علف‌های خوش‌مزه و نوازش‌ها و كلمه‌های مهرآمیز و روش ملایم صاحبم، یاد گرفتم كه دهنه و افسارم را بپوشم.

شیرین وهابی

یک نظر

  1. زیبای سیاه یکی از بهترین کتابیهایی بود که تا به حال خوانده ام

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>