زمین

ماه آخرش رفت
به خواستگاری
از چشم خورشید
چشمش فراری

داماد از عشق
از زندگی گفت
خورشید خانم
آخر پذیرفت

تا دختری داد خدا به آن ها
لبخند بارید
در کهکشان ها
.
.
.
موهایش قشنگ
موهایش سفید
دختر ماه و
دختر خورشید

هم آفتابی
هم ماهتابی است
یک چشم او سبز
یک چشمش آبی است

ماه
من فکر می کنم ماه
بر روی شب خوابیده
یک شب فرشته او را
در آسمان ها دیده

یواشکی فرشته
بوسیده گونه اش را
آن بوسه، نقره ای کرد
لپ های خشگلش را

ماهی
امروز دوباره رفتم
کنار حوض نشستم
ماهی قرمز آرام
آمد کنار دستم

هی باز و بسته می کرد
لب های کوچکش را
چیزی به دست من گفت
از آرزوی دریا

او دست های من را
با رازش آشنا کرد
آن روز دست هایم
برای او دعا کرد

نیکو ناصرزاده

پاسخ بدهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>